6/ خرداد / 90
صبح جمعه ای زودتر از همه و ساعت ٧ بیدار شدی. من هم دیگه نشد بخوابم. بابا علی گفت جمعه نونوایی شلوغه. بانون فریزری صبحونه توپی آماده کردم و خوردیم. بابایی رفت سراغ کارهاش و منم سراغ بشور بساب
.gif)
بابایی گرفت خوابید و گفت سیره و فعلا نهار نمیخوره.شما هم کنارش خوابیدی تا ٥ عصر. خودم تنها نهار خوردم و فیلم دیدم و کمی خوابیدم. سر نهار شما ظرف بزرگ ماست رو خواستی
و بهت ندادیم قهر کردی و همه ماست رو ریختی رو خودت و زمین. بابایی هم بنده خدا از خیر نهار گذشت. من هم که از صبح داشتم میشستم بزور خودمو کنترل کردم و هیچی نگفتم. دلم می خواست....
اما حیف که دلم نمیومد. نمیدونم چرا اینقدر بهم میریزی و اصلا هم حرف گوش نمیدی و فقط تو خونه خودت اینجوری هستی همه ازت راضین. شانس منه مگه نه؟؟ از طرفی امروز هم که زیاد خوابیدی دلم هی واست تنگ میشد و هی میخواستم بیدارت کنم. ببین مانی با این همه اذیتت چقدر دوستت داره باز. خوشکلکم.
عصری هم ندا جون مامان شهریار زنگ زد بریم پارک. بابایی حوصله نداشت. اصرارهای من هم کارساز نبود و شما هی بهونه میگرفتی. کلی باهات بازی کردم و شامتو دادم و خوردی و خوابیدی راستی وقتی پستونک میخوری اینجوری میشی:

صبح هم که مهرناز جون زنگ رد کلی ازشنیدن صدات که گفتی ممنوم ذوق کرد و از خوشحال پشت تلفن ضعف کرد



6/ خرداد / 90
