محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

8/خرداد/90

1390/3/9 10:00
نویسنده : مامان مریم
399 بازدید
اشتراک گذاری

امروز من و بابایی یک کم با هم دوست نبودیم. آخه بابا دلش نمیخواد خونه شمال رو مبله کنیم. هم واسه هزینه اضافیش و هم اینکه وقتی میره اونجا دوست داره همش خونه مامانیش باشه. واسه همین بخاطر خریدهایی هم که واسه اونجا میکنم از دستم ناراحننننه...اما عزیزم من واسه خودم مقاصدی دارم. چقدر میریم اونجا آویزون بقیه باشیم. آخه رفت و آمدمون زیاده...کم کم به حرفم میرسه...بابایی هروقت قهر میکنه زودتر میاد. من هم زیاد نمیتونم برم قهر و حرف نزنم. واسه همین وقتی اومد اصلا به روی مبارک نیاوردم که ناراحته....واسه همین دیگه همونجا همه چی اکی شد. آخه دوست ندارم شما مارو ناراحن ببینی.

امروز اونقدر ازگرما بیطاقت شدی که برگشتنی کلی گریه میکردی. کولر ماشین رو روشن کردم. واسه اولین بار. آخه ماشین بابایی صفره و من نمیدونم گاز کولر داره یا نه؟!؟! باید سرویس بشه یا نه؟!؟! خلاصه روشن کردم و خنک شدی دیگه هم گریه نکردی. این روزها بنزین هم که ....طلا شده...خدا به داد برسه...مگه میشه واسه خاطر شما تو این چیزها خساست کرد؟؟؟نه...نه...نه گلم.

رسیدیم خونه اونقدر تشنه بودی که تو پارکینگ آب رو سر کشیدی.

 سلام بر حسین.....از فردا عزیزم واست شربت بهار نارنج که عمه داده خنک می کنم دیگه اینجوری نشی. دشمنت تشنه باشه گلم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)