محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 27 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

محیا و کاش

صبح چشمات افتاد به درخت کاج و از بغلم اومدی پایین و در به در دنبال کاج یا بقول خودت کاش : این هم آقا پویا که بهمراه پرنیا به یه کلاس بالاتر رفته و بادکنکاشو بهه هستی و محیا نمیده. میگه مال دوستامه: ...
1 مرداد 1391

ماه مبارک رمضان

حلول ماه مبارک رمضان برهمه دوستان مبارک!!! خدایا!!! مثل همیشه گاهی نگاهی!!! این شعر قشنگو فهیمه جون مامان صدراگلی برام فرستاده.. نمي دانم چه ميخواهي؟ ولي دستها را برده ام بالا و از عمق وجود خود خدايم را صدا كردم براي تو... براي رفع غمهايت براي قلب زيبايت براي آرزوهايت به درگاهش دعا كردم و ميدانم! خدا از آرزوهايت خبر دارد يقين دارم دعاهايم اثر دارد ...
1 مرداد 1391

خونه تکونی آخر هفته

تصمیم گرفتیم تا ماه مبارک رمضان بیاد فرشهایی رو که تو پروژه پوشک گیری چند جاییش نجس شده بود رو بدیم فرش شویی. بموازات اون دیگه همه چی باید تمیز میشد. مهمتر از همه دیوارها بود که جمعه کارگر اومد و من و عمه مریمت هم حسابی همپاش کار کردیم. آخه نیرو نداشتن و یکی فرستادن. عمه طفلکی روزه بود. تا 7 غروب موند و برای افطار رفت خونشون. فاطمه هم نیومده بود تا تو این بلوشو نباشه.. این هم عکسهایی که شب پنجشنبه رفتیم خونه عمه دنبالش و عکسهای جمعه که جنابعالی دیگه حسابی دلتو خنک کردی.. محیا بادوستان دم مهد:   همیشه موقع خواب تو صندلیت میشینی اما اینجا تو راه رفتن به خونه عمه: گذاشتیمت خونشونو و با بابایی رفتیم بازار دم...
31 تير 1391

بدون تایتل

این عکسو زمانیکه با شهریار اینا رفته بودیم پارک گلبرگ گرفتم. هرچند خیلی تاریک بود و من هم جز حرص خوردن از دست تو دخملی شیطون کاری نتونستم بکنم و یا عکسی بندازم.. گل روی صندلت هم تو بازی گم شد و من هم مجبور شدم اون یکیشو بکنم تا فعلا بپوشی آخه نمیارزه واسه چند ماه دوتا صندل بخرم برات. ایشاله یه کفش عروسکی خوشگل برات میگیرم.. امروز عکاس میاد مهد اما من باز هم یادم نبود برات لباس بذارم.. اما این چند تا عکس رو خاله بهار از تو موبایلش برام فرستاد. مربوط به روزیه که برای عید عکاس اومده بود و شماها منتظر تا نوبتتون بشه.. دخترم سر صبح داره دست و صورتشو میشوره: و این هم پانیذ خانم که از اتحادیه کامیون دا...
28 تير 1391

و چند تا عکس

و محیای عزیزم.. این میوه ها رو مامان محمد مهدی برات آورده: دختر موفرفری حموم رفته ام: و این تمیزی چند دقیقه بیشتر طول نکشید. چون پای لازانیا غذای مورد علاقه ات وسط بود: تازه بعد خوردن بهم گفتی خاله بهار سیر نشدم. باز هم بریز. خوشحالم که میتونی حرفاتو خواسته هاتو به خاله بگی. البته امیدوارم اینطور باشه.. تو خونه اگه چیزی بخوای و کمی صبرکنی بهت ندیم اونقدر پشت هم میگی..بعدش هم میگی چرا نمیدی ؟ چند بار بگم؟؟؟؟ امروز هم خاله لیلا اونقدر ازت تعریف کرد که دلم ضعف کرد. گفت موقع آموزش ها مخصوصا قرآن بچه ها معمولا توجه نمیکنن و بخصوص پسرها هر کدوم به یه ور نگاه میکنن. آخه خیلی کوچول...
27 تير 1391

حرفها و کارهای دخترم تو این روزها

این روزها جمله های مانی دوست دارم عاشقتم رو چپ و راست نثارم میکنی. اما غیر اون، همش با من لج میکنی و به حرفنم اصلا گوش نمیدی. کلا یا خیلی خوبی یا خیلی بد میشی.. گاهی خسیس میشی و گاهی دست و دلباز پیش من نهایت ادب رو رعایت میکنی و بابت هر چی کلی مرسی و مُچکرم نثارم میکنی اما جلوی همکارها و دوستام ( کلا بزرگترها) حتی یه سلام هم نمیدی و مانی رو ضایع میکنی.نه سلام، تازه یه صوتی شبیه به اِ هم از خودت به حالت اعتراض در میاری و طرف رو له میکنی..  به خاله سارا گفتم که بچه ام روابط اجتماعیش صفره.. ببخش عزیزم. واقعیته. اما نمیدونم چرا در نبود من به 20 میرسه. نکنه خودتو لوس میکنی؟ آخه بارها از خ سیفی شنیدم که محیا چه د...
26 تير 1391