10/ تیر/90
صبح تا از خواب بیدار شدی رفتی سراغ تیرکمون طاها که دیشب خریده بود. اونم تا فهمید اومد ازت گرفت و در نتیجه یک دعوای سخت اتفاق افتاد. من هم تو این گیرو دار ازتون عکس گرفتم اما خشونت حاکم بر صحنه اجازه گرفتن تصاویر واضح رو نداد برگشتیم خونه و بقیه هم هرکی رفت جایی که تا عصر برگردن شمال. تو راه که از شهریار رد شدیم کلی هندونه و میوه تازه از باغ خریدیم..چون شما خیلی هندونه دوست داری. بابایی خودش هم از خستگی مریض شد و تمام جمعه رو استراحت کرد تا خوب شد.بعدش با هم رفتین دوش گرفتین.. واقعا هیچ جای دنیا خونه خود آدم نمیشه..یک کم هم سوار بابایی شدی و تو خونه گردوندت. چه ذوقی میکردی... ...









