محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

17/ تیر/90

تا ظهر استراحت کردیم و کمی وسایلم رو برای برگشت اماده کردم و شما هم کل زندگی مادرجون رو ریختی به هم. کمی هم بخاطر سرمای شدید کولر سرما خوردی. عصری رفتیم واسه جشن اصلی عروسی. وای که چقدر عشق میکردی. با آهنگ و رقص نور.. چشم ازش برنمیداشتی کلی با مهرناز و سحر و پریسا رقصیدی . واست لباس عروسی رو که مادرجون از سوریه آورد پوشیدم و رفتی کنار عروس و عکس دونفره گرفتین.بادکنکها رو کندین و باهاش بازی کردین. بعد عروسی هم که همه رفتن کنار دریا، من و شما و دایی جون وحید اومدیم بابلسیر، واسه برگشت به تهران. برگشتنی هم خیلی خوب بود و شما همش خواب و اذیت نکردی...چقدر میارزید که رفتیم. خیلی خوش گذشت. این هم عکس دوماد که ت...
20 تير 1390

کمک

خونه ام خیلی بهم ریخته و از بیخ و بن کثیفه.آخه یکی بیاد کمک .... کمک .... کمک .. .ببینین این زندگیمه... . دو هفته تعطیلات تابستونه دارم. اما همش شمالیم. به گمونم باید یکی دو روز زودتر برگردم و خودم به کارهام برسم... آخه نمیخوام با عجله یکی رو بیارم و سریع تمومش کنم. اخیرا هم تمام وقتم رو گذاشتم سر خونه شمال. کلا خستم... خدایا مددی ...
20 تير 1390

بخشش

دخترم!!! بی حوصلگی هایم را ببخش بداخلاقی هایم را فراموش كن بی اعتنایی هایم را جدی نگیر در عوض من هم تو را می بخشم كه مسبب همه ی اینهایی ...
20 تير 1390

دلتنگی

امروز خیلی دلم گرفته هیچکس رو از خودت بهتر ندیدم تا پیشش از همه چی گله کنم. مامانه و دخترش. دلتنگیم از خستگیه، از دویدن و نرسیدنه، از شیطنتها و مشکلات بزرگ کردنت، اونم دست تنها و تو شهریه که هیچکس رو جز خدای خودت نداری. کارهای خونه ، نگه داشتن، تربیت و امورات مربوط به تو تقریبا حله. مهم کارهای بیرون خونست که یک لیست بلند بالا شده. وقت هم هست. منتهی جنابعالی اونقدر بیرون از خونه شیطنت میکنی که با کلی خجالت از مردم نیمه کاره میام خونه. به باباعلی و خودم اصلا نمیرسم . روزها سر کار عصر و شبم تو و دیگر هیچ....دیگه ازین رکود و یکنواختی پرکار خسته شدم. نه اینکه از کارهای تو لذت نبرم و منتی باشه واست عزیزم نه...صحبت اینه که بهم خوردن برنا...
19 تير 1390

16/تیر/90

با همه خستگی صبح زود بیدار شدم و رفتم دندونپزشکی و آرایشگاه...تا واسه عصر آماده بشم. با مادر جون تصمیم گرفتم شما خونه پیشش بمونی و تو این گرما نبرمت نوشهر. فکر خوبی بود. عصری هم زندایی زهره بردتت خونشون. اونجا بودی تا سه صبح که با کلی لج و گریه اومدی خونه مادر جون. ما هم که ٦ صبح برگشتیم. خیلی حنابندون خوبی بود و این هم به یاد DJ آرزو  و همکاراش برگشتنی که دوماد خسته و خواب آلود بود از نوشهر تا بابل خودم ماشین عروس رو روندم. خیلی با حال بود....   ...
18 تير 1390

13/تیر/90

امروز شاید، باید تا ١٧:٣٠ تو مهد بمونی. آخه بعد ساعت اداری واسمون کلاس گذاشتن بی انصافها....آخه یک بچه چقدر میتونه تحمل کنه..برم ببینم اصلا میشه رفت یا نه... آخر همین هفته عروسی محمد پسرخاله امه. وای که چقدر عروسی پسرخاله ها خوش میگذره. اونم چی خونه عروس نوشهره. اما امروز گفتند که تعطیلات تابستونی از ٢٢تیر تا ٧خرداده و این هفته بابایی هم نمیتونه مارو ببره شمال. اما بقول بابایی یک هفته تو بابل سر قضیه نرفتن من عزای عمومیه. تعدد تلفنها بود که بعد پخش شدن خبر نیومدنم، خوشحالم میکرد و همه خواستن که ما باید تو عروسی باشیم. من تمام تلاشم رو میکنم. اما با وروجکی مثه شما چطور با ماشین کرایه ای برم؟؟؟ از طرفی هم کفش و لباس و وسیله آرایش خری...
15 تير 1390