محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

و باز هم محیا گلی و 7 حوض

برای اینکه غروبها زودتر زمان بگذره و به اذان نزدیکتر بشیم، بعد آماده کردن افطار و شام بردمت بیرون کمی دور بزنیم.. آخ دوباره رسیدیم دم مغازه ای که از کفشهای شما داشت. البته با گل روش.. ایستادی دم مغازه و گیر دادی دوباره از همون مشکیهایی که پاته بخرم. خداییش بقیه کفشاش هم قشنگ نبودن تا برات بگیرم. این چه ژستیه اونوقت؟؟؟؟ امروز ازون روزها بود که همه آقایون لپتو میکشیدن. یه آقایی بهت شکلات داد و بهت گفت بفرما عروسک.. دو قدم جلوتر رفتی و برگشتی با اخم بهش گفتی : من عروسک نیستم محیا عجاجانیم.. شکلاته رو هم ازش گرفتی.. یه جا دیگه یه پسره لپتو کشید و سریع زدی رو دستش و بهش گفتی: اء بی دَدَب!!! و من مردم از خجالت. کلاف...
3 مرداد 1391

در فراغ مرغ

مرغ مرغ آهنگ جدایی ساز کرد ناگهان از سفره ام پرواز کرد از فراقش قلب بشقابم شکست قاشق و چنگال من در غم نشست k دید او فیش حقوقم را مگر؟ کاین چنین از پیش من بگرفت پر مرغکم رفتی تو از پیشم چرا کردی از پیش خودت کیشم چرا من به تو خیلی ارادت داشتم حشر و نشری با کبابت داشتم خاطراتت مانده در کنج اجاق سوخت قلب دیگ تفلون از فراق ران و بال و سینه ات یادش بخیر قلب چون آیینه ات یادش بخیر با سس قرمز چه زیبا می شدی خوب و دلچسب و دلارا می شدی ای فدای ژامبون رنگین تو سوپ های داغ و آن ته چین تو ناز کم کن پیش ماها هم بیا لطف کن ،یک شام، اینجا هم بیا دستمان از گوشت دور است ای نگار پس تو دیگر اشکمان را در نیار زندگی بی تو جهنم می شود ...
3 مرداد 1391

محیا تو خونه شهریار

 تو راه خونه شهریار میگفتی شهریار گلم!! این هم محیا با شهریار گلش: تو خونشون هم از اتاق شهریار اومدی بیرون و گفتی مانی شهریار بمن میگه خوشگل خودم!!!   خاله ندا با صدای بلند خندش گرفت اما ما مونده بودیم چی بگیم. باباعلی هم لبخندهای پر معناش... با این وضعی که شما میگردی...  جای دایجون وحید خالی بود اونجا به شهریار میگفتی شهریار (با ه غلیظ) خرابکاری نکنیها !!! ازونجایی که با آنای طفلی سر یه اسباب بازی دعوا کردی و طفلکی رفت خونشون، به این نتیجه رسیدم که سازگاریت با پسرها بیشتره. خدا به دادم برسه مادر!!! هرچند کلی سروصدا راه انداختین کله من...
2 مرداد 1391

حرف و کارای محیایی

- تو خونه ازم یه چیزی خواستی دستم بند بود و نتونستم سریع اجرا کنم یهو گفتی زودباش دختر!! شیرموبده!! - تو خونه مون مثلا به هستی میگفتی هستی جیش نزنی تو خونمون ها.. مادرجونم دیگه نمیتونه فرشا رو بشوره!!! بیچاره هستی.. - بعد اینکه رو سرامیک ج ی ش کردی گفتی مانی ببخشید ج ی ش کردم معذرت میخوام... معذرتت تو حلقم. مگه نه فرزانه جون!! - هر وقت گشنت میشه میگی مانی تشنمه!! غذا میخوام -تو خونه پلنگ صورتی نگاه میکردی میگفتی من که پلنگ صورتی نیستم دم داشته باشم!!!! من دم ندارم که!!! این که ات تو حلق من و خاله فرزانه!!! - روزی صد بار میگی مانی پررو کار بدیه مگه نه؟؟ بجای حرف بدیه.. خاله میگه پررو. منظور...
2 مرداد 1391

محیا و کاش

صبح چشمات افتاد به درخت کاج و از بغلم اومدی پایین و در به در دنبال کاج یا بقول خودت کاش : این هم آقا پویا که بهمراه پرنیا به یه کلاس بالاتر رفته و بادکنکاشو بهه هستی و محیا نمیده. میگه مال دوستامه: ...
1 مرداد 1391

ماه مبارک رمضان

حلول ماه مبارک رمضان برهمه دوستان مبارک!!! خدایا!!! مثل همیشه گاهی نگاهی!!! این شعر قشنگو فهیمه جون مامان صدراگلی برام فرستاده.. نمي دانم چه ميخواهي؟ ولي دستها را برده ام بالا و از عمق وجود خود خدايم را صدا كردم براي تو... براي رفع غمهايت براي قلب زيبايت براي آرزوهايت به درگاهش دعا كردم و ميدانم! خدا از آرزوهايت خبر دارد يقين دارم دعاهايم اثر دارد ...
1 مرداد 1391

خونه تکونی آخر هفته

تصمیم گرفتیم تا ماه مبارک رمضان بیاد فرشهایی رو که تو پروژه پوشک گیری چند جاییش نجس شده بود رو بدیم فرش شویی. بموازات اون دیگه همه چی باید تمیز میشد. مهمتر از همه دیوارها بود که جمعه کارگر اومد و من و عمه مریمت هم حسابی همپاش کار کردیم. آخه نیرو نداشتن و یکی فرستادن. عمه طفلکی روزه بود. تا 7 غروب موند و برای افطار رفت خونشون. فاطمه هم نیومده بود تا تو این بلوشو نباشه.. این هم عکسهایی که شب پنجشنبه رفتیم خونه عمه دنبالش و عکسهای جمعه که جنابعالی دیگه حسابی دلتو خنک کردی.. محیا بادوستان دم مهد:   همیشه موقع خواب تو صندلیت میشینی اما اینجا تو راه رفتن به خونه عمه: گذاشتیمت خونشونو و با بابایی رفتیم بازار دم...
31 تير 1391

بدون تایتل

این عکسو زمانیکه با شهریار اینا رفته بودیم پارک گلبرگ گرفتم. هرچند خیلی تاریک بود و من هم جز حرص خوردن از دست تو دخملی شیطون کاری نتونستم بکنم و یا عکسی بندازم.. گل روی صندلت هم تو بازی گم شد و من هم مجبور شدم اون یکیشو بکنم تا فعلا بپوشی آخه نمیارزه واسه چند ماه دوتا صندل بخرم برات. ایشاله یه کفش عروسکی خوشگل برات میگیرم.. امروز عکاس میاد مهد اما من باز هم یادم نبود برات لباس بذارم.. اما این چند تا عکس رو خاله بهار از تو موبایلش برام فرستاد. مربوط به روزیه که برای عید عکاس اومده بود و شماها منتظر تا نوبتتون بشه.. دخترم سر صبح داره دست و صورتشو میشوره: و این هم پانیذ خانم که از اتحادیه کامیون دا...
28 تير 1391

و چند تا عکس

و محیای عزیزم.. این میوه ها رو مامان محمد مهدی برات آورده: دختر موفرفری حموم رفته ام: و این تمیزی چند دقیقه بیشتر طول نکشید. چون پای لازانیا غذای مورد علاقه ات وسط بود: تازه بعد خوردن بهم گفتی خاله بهار سیر نشدم. باز هم بریز. خوشحالم که میتونی حرفاتو خواسته هاتو به خاله بگی. البته امیدوارم اینطور باشه.. تو خونه اگه چیزی بخوای و کمی صبرکنی بهت ندیم اونقدر پشت هم میگی..بعدش هم میگی چرا نمیدی ؟ چند بار بگم؟؟؟؟ امروز هم خاله لیلا اونقدر ازت تعریف کرد که دلم ضعف کرد. گفت موقع آموزش ها مخصوصا قرآن بچه ها معمولا توجه نمیکنن و بخصوص پسرها هر کدوم به یه ور نگاه میکنن. آخه خیلی کوچول...
27 تير 1391