محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

تقدیم به یکدانه دخترم.....

همین که مینویسم و به واژه میکشم تورو               دوباره بار غم میشینه روی گونه های من همین که میشکفی مثه یه گل میون دفترم             دوباره گرمی لبات دوباره بوسه های من همیشه کم میارمت همیشه کم میارمت نمیشه که نبارمت!!!! گریه فقط کار منه تواشکاتو حروم نکن                به واژه ای نمیرسیم اینجوری پرس و جو نکن فاصله ها مال منن تو فاصله نگیر ازم             &n...
16 مرداد 1391

عکسهای شمال محیا تو ماه رمضون

دیگه بادکنکای مغازه رو تموم کردی و این آخریش بود. رفتی از درخت انجیر چیدی و دستتو زدی به گردنت و خارش شدید گرفتی. منم بردم شستمت..(امین جون با دست شکسته رو ببین)   محیا خونه خاله جون عسل: قربونت برم که اینقدر اونجا خوشی این شامپوی شرک رو خاله جون سمانه و ماسکشو خاله جون ناس برات خریده. من نمیدونم چرا ازین غول بی ریخت اینقده خوشت میاد.. قربون مژه های بلندت که از اون تو زده بیرون. شرک با این مژه قشنگی ندیده بودم تا حالا.. این عکس رو هم داشته باشین چون تا دوهفته دیگه عکسی از عشقم ندارم تا براتون بذارم. بعدش هم که تعطیلاته و .. اینجا هم در حال جابجا کردن لباسای نوزادیت بود...
15 مرداد 1391

انا لله و انا الیه راجعون

بيادش به آسمان سلامی و به ستاره ها پيامی که خوشا بر شما که ميزبانيد يک فرشته نامی که سالها با ما بود خدايش بيامرزد بياد داشته باشيم که اگر عزيزی رو از دست داديم و شايد شايسته تقدير بود هنوز عزيزانی در کنارمان هستند که شايسته بهترينها هستند با نهایت تاسف دکتر کیوان زاهدی معاون پژوهشی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی دعوت حق را لبیک گفت. ضمن عرض تسلیت به خانواده محترمشان، از درگاه خداوند بزرگ برای ایشان آمرزش ابدی و علو درجات خواهانیم . روحش شاد ازینکه خانم و دختر عزیزش برای ادامه تحصیل در خارج از ایران بودن خیلی تو تشعع پیکر پاکش دلم گرفت دخترم اینو بدون که مرگ جزیی از زن...
11 مرداد 1391

این روزها..

- بابایی تو این گرما با دهن روزه گرما زده شد و دم افطاری دراز کشیده بود..وقتی اومدی طرفش، گیرت انداخت و با فشار گرفتت و خوردت. شما هم گریه کنان خودتو نجات دادی و اومدی سمت من و تو مسیر برگشتی بهش گفتی مگه من کباکَم منو میخوری؟؟؟!!! - محیا تو دستشویی: مانی بیا پ ی پ ی کردم. زود بیا بشورش،بدم میاد ازش!!! نه پَ ما خیلی خوشمون میاد ازش.. تو دستشویی هم شروع کردی به تعریف از خودت. مانی دیدی دختر خوبی بوددددددم (بهمین کشداری) خانم بودددددم . ساکت بودم خوابیدی!!! منو داری تو دلم گفتم بذار ازین مقوله خلاص بشم تا به خانمی تو بیشتر فکر کنم.. - کلا همیشه اعتماد بنفست خوبه و واسه اینکه به همه چی دست بزنی دیگه بزرگ وخانم شدی. بجز ...
10 مرداد 1391

محیا و آنا خانمی تو 7 حوض

محیا و آنا خانمی روزه ان: اینجا هم شنبه، اتاق شهریاره.. بیچاره مادرش با زبون روزه.. محیاجونم!! تو خونه الکی فقط صدام میکنی شاید هردقیقه بیست بار و تاکید داری در جوابت حتما بگم جانم.. اما وقتی میگم میبینم که اصلا باهام کاری نداری. دیشب بعد از شستن کلی ظرف نشستم پیشت تا غذا بخوریم..نمیدونم چی ازم خواستی حس بلند شدن از جامو نداشتم. گفتم محیا کمرم پاره شده، کمرم شکست!!بذار یه کم بشینم.  شروع کردی به گریه که مانی لباس پاره میشه.. جا نونی رو نشون دادی این میشکنه مامانی.. کمرت درد میاد . منو درای خواستم بچلونمت. فدات شم که اینقدر حرفاتو کارات قانونیه. بقول خاله جون سمانه محیا با رعایت اینهمه قانون اذیت میشه....
9 مرداد 1391

روابط مبهم خونه کوثر جون

این اولشه و محیا خانم کسی رو تحویل نمیگیره..آقایون دوتایی با خودشون خوشن: محیا نارو میزنه به شهریار و ...مهراب احساس بُرد شدیدی میکنه: نه ظاهرا محیا فهمیده تر از این حرفاست: اما باز هم نه!! محیا باید یه فکر بهتری بکنه.. آره اینجوری بهتره. خوب چه میشه کرد.. مهراب 6 ماه از محیا بزرگتره و شهریار سه ماه کوچیکتر. و این آقا مهراب با ه دوچشمه و محراب نیست.نام یکی از بزرگان سیستان بلوچستان جاییه که بابا مامانش درس خوندن!!!!  همه چی مزاح بود و جدا ازینا خیلی بچه های خوبی بودین و اونقدر که فکر میکردیم خونه رو سر خاله کوثر که بچه نداره خراب کنین نبود.. ...
7 مرداد 1391

آخر هفته ماه رمضونی

آخر هفته رو یعنی دو روز و سه شب رو به فرحزاد ( بهمراه خ دکتر عسگری - استادمون- بمناسبت تولدش و خاله سمی) خونه خاله کوثر بهمراه شهریار و مهراب، و پارک پلیس رفتیم.. تیراژه و 7 حوض رو هم برای خرید گشتیم و بالاخره برات کفش ناناسی خریدم و یه روز هم شهریار و مامانش اومدن خونمون..و تداخل همین برنامه ها بود که پارک ارم رو با آنا خانمی از دست دادیم. اگه بمن بود نمیذاشتم که از دست بره. باباعلیه دیگه.. این هم چند تا عکس: این عکسها مال چهارشنبست که اومده بودی محل کارم: این هم گوشه ای از مرکز خرید تیراژه. چه بر سرمان که نیاوردین:  چند تا عکس تو ادامه مطلب هست.. بقیه اش هم تو پست ب...
7 مرداد 1391

محیا در باغ فرحزاد

این هم عکسای فرحزاد: یهو بی هوا چنان هپی برث دی تو یویی خوندی که آقای دکتر کفش برید و برات دست زد. اونقدر از سر و کولش بالا رفتی که من نمیدونستم چطور جمت کنم.. همیشه تولد شماست. حتی شمعها رو هم شما فوت کردی: جات خوبه محیا خانم؟؟!!!: آخرش هم گفتی ما که نرقصیدیم!!! . مجبور شدیم برگشتیم رو یه تخت و چند تا حرکت موزون در کردی و اومدیم خونه.. ...
7 مرداد 1391

باز هم حرفایی از جنس زندگی

- محیا :   اولین شبکه فِشون میدونید یعنی چی ؟ یعنی پرشین تون اولین شبکه فارسی زبان و... - تو دستشویی بودی پاتو شستم و گفتم برو بیرون محیا. داشتی دمپاییتو در میاوردی. در جوابم گفتی: با دمپایی برم مگه؟؟؟ - داشتم برات شیر درست میکردم. اومدی ازم گرفتیش و بمن گفتی: آفرین دختر خوب، شیرمو بده!! - شیرتو که خوردی گفتی مانی شیرمو خوردم. منم گفت باشه.. زدی زیر گیه که نگو باشه بگو نوش جان!!! - یه جا دیگه، محیا: م انی !!! مانی: بله محیا : نگو بله بگو جانم!! دیگه یه حرفایی میزنی که من و بابایی فقط بهم نگاه میکنیم و میخندیم.. بقول خاله جون ناس فضول خانم شدی..کلی هم ...
3 مرداد 1391