محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

محیا و دلتنگیها

محیا و بابا علی این روزها دلشون برای هم تنگه. آخه کم همدیگه رو میبینن.. فقط 4 شنبه تونستیم پیشش باشیم و بعدش هم برای یه سری از کارهای بابایی، من و محیا با اتوبوس رفتیم شمال. بابایی هم که تا دوسال ممنوع رانندگیه و من هم که تنها ماشینو تو جاده نمیبرم. این هم محیایی تو اتوبوس که یه کیک رولی رو برداشته و قراره باهاش برای خاله جون ناسش تولد بگیره  اینجا هم شما و فاطمه بمناسبت روز دختر شادین. فقط بخاطر چند تا دونه شیرینی یا بقول خودت تفلد!!!! قربون دنیای کوچیک و بی رنگ و ریات بشم.. ای هم یه عکسیه که بردمت چشم پزشکی و از خستگیت کشوندمت بیرون مطب و داری پفیلا میخوری: ببخشم عشق کوچولوی من که اینقدر آزا...
1 مهر 1391

ماه مهربان

 باز پاییز است اندکی از مهر پیداست، حتی در این دوران بی مهری، باز هم پاییز زیباست!!! دخترم ورودت رو به مقطع بالاتر ( سه ساله ها) تبریک میگم و از خدا میخوام  روزایی رو ببینم که اول مهر دستت رو  بگیرم و باهات بیام مدرسه ات دانشگات.. میدونم تو چشم بهم زدنی اون روزها هم میرسه..     ...
1 مهر 1391

روز دختر مبارک

  دخترم روزت مبارک!!! شرمنده قلب کوچیکتم که این روزها پر از استرسش کردم..مرسی که با دوستات تو مهد برای سلامتی بابایی دعا کردی...     این روز رو به بقیه دوستای محیا گلی تبریک میگم..پرنیا ایرانی، درسا خسروی، صدف خجسته،هستی روشنی،ریحانه بخشی زاده،محیا عظیمی، پانیذ صالحی و آیاتای ذیحق.. و دوستای وبلاگیش ملینا گلی، ریحان عسلی، یاسمین زهرای عزیز،.. بقیه هم اگه از قلم افتادن به بزرگی خودشون ببخشن ...
28 شهريور 1391

محیا و بیمارستان

این هم یه عکس پدر دختری که تو این چند روز دلمونو ریش کردن. خدا برای هیچ مسلمونی نیاره: اینجا هم یه شاخه گل خریدی تا تو بیمارستان بدیش به بابا علی اما نذاشتنت بری بالا. من هم سبد گلت رو به بابایی دادم و شما هم موندی با این یه شاخه گل که به کف کل بیمارستان مالیدیش: اینجا هم خونه عمست که بابایی دوره نقاهتشو میگذرونه و شما با فاطمه بازی میکنی:   ...
26 شهريور 1391

بهبود باباعلی

سلام دوستان خوبم. باباعلی حالش خوبه و ایشاله فردا مرخص میشه. دوستایی که دعا کردند دستشون درد نکنه. راستش دوستان باباعلی بیماری براش پیدا شده بود و یک هفته تمام درگیرمون کرد. خدا رو شکر برداشته شد و دیگه هم اثری ازش نیست.. برای سلامتی کاملش دعا کنین..دوستان اگه بدونین چی کشیدیم.. امروز محیا باباشو با موهای تراشیده و کلی پامسمان میبینه. دعا کنین تو روحیه اش تاثیر بدی نذاره..   ...
26 شهريور 1391

دوره نقاهت

سلام دوستای خوبم. ممنون بابت اظهار لطفتون. بابا علی دوره نقاهتشو خونه عمه مریم میگذرونه. و محیا هم تو خونه خودمون و پیش مادرجونش بوده.. بمیرم برات که چه روزهای سختی رو گذروندی و چطور پایان تعطیلاتت رقم خورد!!! همینجا بابت همه استرسی که بهت دادیم ازت معذرت میخوام دخترم. امیدوارم روزهای خوبی در انتظارت باشه..   دوستان برای سلامتی همه بیماران دعا کنین..
26 شهريور 1391

تبریز

یه ماه قبل بلیط تبریز رزرو کرده بودم و به نظر بقیه کنسلش نکردم و یه روزه رفتم تبریز برای سمینار و برگشتم..( سمانه جون پس الکی نگو چطور همش تو نانو مقام میاری!!! تو این شرایط!!!)   خلاصه هنوز برنگشتم که باباعلی اظهار دلتنگی شدید کرد و عمه اومد دنبالت و مادرجون اینا هم برگشتن شمال..با بغض و البته از ته دل خوشحال از حال باباعلی.. من هم تازه از تبریز رسیدم خونه و وسایلمو جمع کردم و دارم میام پیشتون تا اخر هفته کنار هم باشیم..بعد از مدتها دوری و اضطراب.. خاله جون عسل هم رفته کربلا تا حسابی دعا کنه. بچه هاش شمال تنهان و مادرجون باید میرفت. امیدوارم مثل همیشه تو این شرایط سخت بتونی خوب با من همراهی کنی گلم. دوستت دارم به ب...
26 شهريور 1391

بازگشت

سلام دوستای گلم. امروز محیا پس از یک ماه و نیم به مهد برگشت و خودش و دوستاش شاد شدن. با یه جعبه شیرینی بمناسبت سلامتی باباعلی.  از همه دوستام که به هر طریقی جویای حالمون بودن تشکر میکنم. حال باباعلی هم خوبه خدا رو شکر و هم اکنون در  ICU ویژه خواهرانه بسر میبره .. ما هم مجبوریم بیایم سرکار و دوریشو تحمل کنیم. هر چند محیا دیشب از دو نصفه شب بهونه باباشو میگرفت و من موندم چطور این روزها رو تحمل کنیم.. امیدوارم تو مهد بهت خوش بگذره و روزهای تلخ گذشته رو فراموش کنی گلم.. ...
26 شهريور 1391