محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

خبر خوب

دیشب جواب ام آر آی جدید رو بردیم پیش دکترش و اونهم گفت که هیچ اثری از بیماری تو سرش نیست و اون یه آدم کاملا سالمه. دکتره خیلی شوخ طبعه. به باباعلی گفت دیگه خطر رفع شده برو هر غلطی دلت میخواد بکن!!! من هم اگه روزی صد میلیون درآمدم بود(از خیر سر زیرمیزیهای لذت بخش) بیشتر از ایشون نمیفهمیدم چی دارم میگم. اما فدای یه تار موی باباعلی و نوش جون دکتر عزیزش. خلاصه با عمو و مامان بزرگ میریم شمال تا هم فردا جلو پاش   گوسفند قربونی کنیم و هم روز عید قربون خونه مادرجون و مامان بزرگ قربونی کنیم . ما شمالیها که بزرگترین عیدمون قربونه، گوسفنده رو میکشیم و تمام بروبچو جمع میکنیم و تا سیر نشیم به در و همسایه پخش نمیکنیم. خدا کنه به اس...
3 آبان 1391

محیا و تولد باباعلی

امروز تولد باباعلیه و من دیدم که دیشب جمعمون جمع تره و میشه یه سورپرایز خوب داشته باشم. فرض کن همه اومدن و نگران ام آرآی ساعت یک شب هستن. خانم خونه از سرکار میاد و با یه جعبه کیک بمناسبت تولد باباعلی.. انگار همه خوششون اومده بود. خاله راحله که اومد فشفشه ها رو روشن کردیم و الکی خوشی راه انداختیم که بیا و ببین. کلی خندیدیم. اما من فیلم گرفتم و حتی از کیک هم عکس ندارم. اما یه عکس پدر دختری خوشگل: بقیه عکسا هم خونوادگیه شدید.. این هم محیا گلی و اتاقش: محیا درحال خوردن کارامل:   حسابی بهت خوش گذشت چشات برق میزنه تو فیلم. کلی ناخنک زدی به کیک و کسی جلوتو نمیگرفت. کاری که بشدت دوست داری تو مهد رو کیک دوست...
1 آبان 1391

مشکل در ارسال نظر

دوستای گلم. مدتیه که موقع ارسال نظر ، علیرغم سرعت بالای اینترنت ، کد امنیتی دیر ظاهر میشه و من تا واردش میکنم مینویسه که کد امنیتی وارد شده صحیح نیست. بجز یکی دومورد تصادفی!!!حدود یکماهی میشه. بهمین خاطر نه میتونم تلگرافی بزنم و نه نظری بذارم. حتی به مدیریت!! لطفا یکی زحمت بکشه و این مسئله رو به مدیریت تلگراف کنه تا دوستای گلم از دستم دلخور نشن!! ممنون عزیزانم..
30 مهر 1391

بزودی در این مکان عکس نصب میشود

کلی دیشب سایز عکسا رو کوچیک کرده بودم یادم رفت فلشمو بیارم. بزودی دوستان.. مرسی که بیادمایید. بوووس واسه همتون.  بعدا نوشت!!! محیا گلی و دوستان تو مهد: و هستی خانم که مامانش برای دزدیدن این عکس باید پول وده. آخه خیلی خوشگل شد.( عکس با کیفیت بالاتر برای چاپ موجود میباشد. قیمت بسته به نرخ دلار!!!) خاله شیرین مامان محمد مهدی ماکارونی درست کرد و دم مهد خوردی. دستش درد نکنه. ظاهرا کشک بادمجونها و کوکو سبزی و سیب زمینی مقوی مهد سیرت نکرده بود!!! یه روز دیگه دفاع یکی از دانشجویان دکتری بود و دعوتمون کرد تا بریم مرکز رشد. چند بار قبل هم جلسه دفاع برده بودمت و برات تازگی نداشت....
30 مهر 1391

اندر احوالات محیا خانمی

محیا گلی (بقول دوستان محیا هندونه سابق) امروز مهد نیومده و مونده پیش بابا و مامان بزرگش. چون اولین تست بعد عمل بابایی نزدیکه و امشب ساعت 1شب میبرمش ام آرآی و مامانم بزرگ اومده تا شما تنها نباشی. البته فردا تولد باباعلی هم هست و خاله راحله هم میاد و منم یه کیکی میخرم تا به شما خوش بگذره. تو این بلوشو، همه از جمله خودش این قضیه رو یادشون رفته. اما ازونجا که من تو هر شرایطی ازین چیزا یادم نمیره و خدای روحیه دادنم، امشب میترکونم تا هر چی هست تو ام آر آی ناپدید بشه ایشاله. دوستان صمیمانه محتاج دعاییم.. آخر هفته ای برات جایزه دفتر نقاشی وایت بردی و دوتا ماژیک خریدم. پکیج کتاب و سی دی عروسی خاله سوسکه که خیلی خوشت اومد. مامانها بهتون پیشنه...
30 مهر 1391

عکسای داغ

این عکسا مربوط به دیروزه. مامانهای گرامی لطفا اجازه نگیرید بدزدید. بقول فرزانه مامان آیاتای انگار ایستادید کنارشون و دارید میبینید. فقط دعا کنین که ایشاله خدا به دوربینم سلامتی بده.  پرنیا و محیا و درسا: و البته هستی خانم: این عکس هم مربوط به آموزشهای پرنیا خانم میشه که زمانی با درسا تو فشن تی وی و زیر نظر هلی جون  کار میکردن: این عکس هم تقدیم به خانم جوان با عشق: اینجا هم شب با مانی مشغول عبادت بودی!! ...
30 مهر 1391

یه روز خوب واسه بچه ها

یکشنبه اول صبح که عمو شهرام با حضورش رو صندلی پذیرش مهد دل همه نی نی ها رو شاد کرد. آخر ساعت هم این چرخ و فلک (؟) که مثل کشتی تایتانیک به گل نشسته بود، به طرز غیر قابل باوری از زیر سنگ ریزه و شن بیرون آورده شد و بچه ها دسته جمعی روش نشستن و کلی ذوق کردن. هرچند معلوم بود هنوز از لحاظ فنی کاملا درست نیست. واسه همین مامانهای عزیز عین شیر بالا سر بچه هاشون ایستادن و کنار نمیرفتن تا من یه عکس اختصاصی از بچه ها بگیرم.. محیا و امیر علی خان: محیا و هستی شادان: پرنیا و هستی و محیا و بردیا:  اینجا هم یه معجونی که همش برات درست میکنم رو (خودت بهش میگی حلوا چون هم رنگ اونه) آورده بودم مهد که با مح...
24 مهر 1391

محیا و مهمونا

دیروز قرار بود دوستای بابایی که هر دو مجرد بودن بیان خونمون. محیا خانمی به خودش رسید و ازونجایی که ملاقاتهای بابایی به نفعش تموم میشه بیصبرانه منتظر اومدن مهمونها بود. اما اونا زنگ زدن که ترافیکه و کمی دیر میرسن. محیا هم که حسابی خسته شده بود به فکر تنوع افتاد. کمی بعد از اینکه ساکت بود دیدم با یه ژستی اومده جلو که مانی ببین موهامو خوشگل کردم!!! موهای کوتاهت اونقدر کوتاهه که قابل رویت نیست. بقیشو هم قایم کردم تا معلوم نشه. بله خانم تا حالا از قیچی میترسیده اما تو مهد موقع درست کردن کاردستی ترسش ریخته و تو خونه هر چی رو که میبینه میبُره. کلی بهش توضیح دادم و امروز از خاله زینب هم خواستم تا بهشون یاد بده که تو خون...
23 مهر 1391

آلرژی و محیا و خریدهای زمستونش

آخر هفته ای ناخوش بودی و گفتیم ببریمت درمانگاه کودکان دم خونه.یه سری دارو داد و دیدیم نه !! سرفه های نفس گیر، آبریزش بینی شدید که نه از ویروسه و نه چرکیه، چشای قرمز و پر از اشک و لوزهء  ورم کرده. خدایا !! باز هم تا فصل سرما نیومده شروع شد؟؟؟ بله این آلرژی لعنتی امسال زود و اساسی اومده سراغت. همت کردم و بردمت پیش دکتر شهریاری که  پارسال خوب کنترلش کرد. اینبار هم اسپری و داروهای ضد حساسیت داد و خدا رو شکر دو روزی که تو خونه بودی خیلی خوب شدی. دکتر اولش نی نی داداشیتو معاینه کرد و بعد هم خودتو: امروز هم بابایی گفت بذار بخوابه خودم نگهش میدارم(!!!!!! !!) امیدوارم خوب باهم کنار بیاید و این روزهای خوب تکرار بشه. الان...
23 مهر 1391