محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

زیراب بیاد ماندنی

پنجشنبه ای راه افتادیم سمت زیراب. استرس داشتم نکنه خوش نگذره به بقیه. دوتا سوئیت از طرف دانشگاه رزرو کردیم و راه افتادیم. بذارید عکسا رو بذارم. لطفا مواظب قلبتون باشید.. راجع به عکسا حرف زدن اشتباهه. بدون شرحن خیلیهاشون: با این اسب حسابی دوست شدید و بهش کلی غذا میدادید. بخصوص سحر. بقول دایی جون وحید که میگه من کلا تو سه تا عکس بیشترنیستم اما این اسبه تو همه جا هست   آخرین افطارو همه اونجا خوردیم چه صفایی داشت: ماشین محیا و سحر: و باباعلی هم مشتاق رانندگی: این عکس سنا منحصر بفرده. کلا همه اونجا بی رنگ و ریا بودن نه نیاز به آرایشی بود و نه لباس م...
22 مرداد 1392

عکسای قاطی پاتی از شمال

حیاط زیبای خونه مادرجون.. واقعا کجا ازینجا بهتر: انار: یه روز هم با فاطمه اومدیم خونه و براتون آب رنگ خریدم تا فاطمه اینقدر در غم مادرش در از دست دادن برادرش نسوزه.. خیلی قیافه ماهش غمگینه مگه نه..با اون چشای خوشرنگش. تازه اینجا تو پارکه و موقع بازی از خاله جون خواستید سوار شه تا بچرخونتتون.. با اسکوتر سحر دم خونشون بازی میکردین: و بالاخره با وجودیکه هنوز یه هفته از تعطیلاتم مونده بود برگشتیم خونه و الان سرکارم. این یکشنبست و جاده پر ترافیک هراز. زندایی و سنا و سحر هم با ما اومدن تا برن خونه مادرجونش. خاله جون ناز هم که اومد خونه خودمون. یادم...
21 مرداد 1392

آب بازی تو 7حوض

گفتم یه روز آوردمت 7 حوض مانتو بخرم و چشمت به آب نمای موزیکال افتاد و دیدی بچه ها دارن بازی میکنن، من هم قول داده بودم که فرداش برات لباس بیارم و بریم آب بازی. الوعده وفا. با دهن روزه راه افتادیم اما خیلی خیلی زیاد بشما خوش گذشت. روز اول: خیلی دلت میخواست بری آب بازی.. و روز دوم: دیگه کم کم قاطی آب بازی بچه ها شدی. اولش سختت بود خودتو به آب بزنی: آبش خیلی سرد بود انصافا اما هوا خیلی گرم: دیگه کار به اینجا کشید: مانی ببین پروانه درست کردم: روز بیاد ماندنی بود.. ...
21 مرداد 1392

امامزاده صالح - دربند

اون شب که گفتم بابابایی اومدید سرکار دنبالم، رفتیم تو جمع مردم روزه دار امامزاده صالح افطاری خوردیم. بابایی چای و پنیر و میوه آورد و نمیدونی چه صفایی داشت. خیلی خوب بود. بعدش دختر عموم مائده قرار شد بما بپیونده و با هم رفتیم دربند.. تا بیاد یه جگری به رگ زدیم و یه قلیونی اونا کشیدن و نیمه شب برگشتیم خونه.. تو راه با اظهار شما و اقرار بابایی، فهمیدم در نبودم فرشمو سوزوندید و من این هم عکسا که متاسفانه از حرم عکسی ندارم.. محیا ژست بگیر: پازلتو هم آوردی با خودت: ایشاله لبتون همیشه خندون عزیزای من.. ...
21 مرداد 1392

پایان زودهنگام از سری دوم تعطیلات

سلام دختر نازم. در حالیکه یه هفته از تعطیلات تابستون باقیمونده به دلایل زیادی برگشتیم خونمون و سرکارم.. اول از همه حس دلسوزی نسبت به دانشجویانی که شهریور دفاع دارن (آیکون قندک بانو) و آزار و اذیت صاحبخونه که نمیدونم چرابابایی مخالفه تا از شرش راحت بشیم و بی مزه شدن تعطیلات و خوش گذشتن بیش از حد مسافرت کوچولومون به زیراب ( دسته جمعی و باتفاق تمام اعضای خانوادم) که اگه عکساشو بذارم دوستان ضعف میکنن. با همه مسائل ریز و درشتش و مهمتر از همه اینا اینکه بدون اینکه زمان دقیق تعطیلاتو بدونیم واسه شهریور بلیط قطار رزرو کردیم و نمیشه ازش گذشت. پس لازمه که قندک بازی دربیاریم تا واسه مرخصی اونموقع زیاد دل دوستان و اربابین رو نرنجانیم. احتمال دا...
21 مرداد 1392

برگشت یهویی

سلام به همه دوستای خوبم.. دختر نازم بابایی آخر هفته اومد شمال و شما حسابی دلت براش تنگ شده بود. بابایی هم همینطور.. من هم تصمیم گرفتم باهاش برگردم تهران و کمی بانوی ملی بشم و خونه رو مرتب کنم و براش کمی غذا درست کنم. شما هم طبیعتا بعد اینهمه دلتنگی با ما اومدی و من بودم و کارای خونه و زبون روزه و نگه داشتن شما.. اولین شب که کلی واسه خاله جون گریه کردی و گفتی که اگه پیشش نخوابم خواب گرگ میبینم. تا صبح چندین بار بیدار شدی. شنبه ای هم که بابایی رفت سرکار کلی گریه کردی که ببرمت بیرون بگردیم. تا غروب شد و بابایی اومد و باهاش رفتی فیزیوتراپی. من هم افطارمو درکمال آرامش خوردم و میدونستم حسابی اذیتش میکنی... بللله باورم نمیشه که این محی...
21 مرداد 1392