عکسای قاطی پاتی از شمال
حیاط زیبای خونه مادرجون.. واقعا کجا ازینجا بهتر:


انار:


یه روز هم با فاطمه اومدیم خونه و براتون آب رنگ خریدم تا فاطمه اینقدر در غم مادرش در از دست دادن برادرش نسوزه..


خیلی قیافه ماهش غمگینه مگه نه..با اون چشای خوشرنگش. تازه اینجا تو پارکه و موقع بازی


از خاله جون خواستید سوار شه تا بچرخونتتون..


با اسکوتر سحر دم خونشون بازی میکردین:

و بالاخره با وجودیکه هنوز یه هفته از تعطیلاتم مونده بود برگشتیم خونه و الان سرکارم. این یکشنبست و جاده پر ترافیک هراز. زندایی و سنا و سحر هم با ما اومدن تا برن خونه مادرجونش. خاله جون ناز هم که اومد خونه خودمون.

یادم رفت بگم. تعطیلات عید فطر رو زیراب بودیم و تو ویلاهایی که من از طرف دانشگاه رزرو کرده بودم (البته بیرونش باصفاتر و دلچسب تر بود) گذراندیم که خیلی خوش گذشت. شما هم که مثل من روزهای آخر دیگه دلت میخواست برگردی تهران پیش اسباب بازیهات و تا رسیدیم و کوچه های آشنا رو دیدی خیلی مشعوف شدی
قابل توجه فریماه جون. عمری با همسر گرام سر شمال زندگی کردن ایشون و تهران زندگی کردن من مشکل داشتم حالا رسید به این دوتا. بنظرت مثل خودمون نصف نصف زندگی کنن بهتر نیست؟؟ گهی اینجا و گهی آنجا؟؟؟!!!
این هم بابای مهربونم که شما و باباعلی خیلی دوسش دارین. یادمه دیروز میگفت محیا من خیلی دوستت دارم عاشقتم چکار کنم؟؟؟(بعد اینهمه آزار و اذیتی که تو این چند وقت کردی) و شما خیلی سرد جوابشو دادی..
من عذرخواهی کردم و اون هم گفت نه بچه است. ایشاله بزرگتر بشی قدر زحمتهایی رو که ایشون و بخصوص مادرجون برات تو این چند وقت کشیده بدونی. اون از انجام کارات تا شستشوی خودت و لباسات و بارونی شدنات با دهن روزه و هرچی میخواستی سریع برات فراهم میکردن چه من بودم و چه نبودم...

چند وقته میری سراغ دوربینو نزدیک خودت میکنی و عکسای هچلفت از خودت میندازی. نمونش:


و سنا خانمی (دختر دایی) که سحر موهاشو قیچی کرده. بردم جفتتونو شستم اما سنا حاضر نبود بیاد بیرون:

اینجا هم تو خونه از عروسکات عکس انداختی..

بهترینها رو برات میخوام گلم



عکسای قاطی پاتی از شمال
