شمال- رمضان 92
روزهای اول تعطیلاتم بود که باخبر شدم پسر دوستم ساره، تصادف کرد و به رحمت خدا رفت. دلم برای خاله سارا خیلی سوخت. خیلی حالمون گرفته شد. بنده خدا با شوهر مریض خیلی بدون پسرش براش سخت میشه. خدا بهش صبر بد. ما که هنگ موندیم.. رفتم فاطمه رو آوردم خونه مادرجون تا نبود داداشش کمتر آزارش بده. طفلی منگ شده. حق داره نمیتونه مادرشو تواین وضع ببینه.. یه چندروزی به مراسم و اینا گذشت. بعدش هم بابایی رفت و هرچند ماشینو گذاشت برامون اما بادهن روزه نمیشه رفت جایی. فقط به شب احیا و مهمونیها و افطاری میگذرونیم.. ایشاله هفته بعد به شادی بگذره. برای ما و همه دوستان و ایشاله همه حاجتاشونو ت...







