آغاز دومین دوره تعطیلات تابستانه محیا
چهارشنبه ای بابایی گفت یه کم دیرتر بیاید دنبالم تا بریم ش م ا ل.. من هم دیدم یکی دوساعت وقت دارم. اومدم دنبالت و کمی به کارام رسیدم و وضو گرفتم و باهم رفتیم نماز خونه پژوهشکده تا نماز بخونیم. شما هم که به محض ورود تو آزمایشگاه، ماشینت (صندلی آزمایشگاه) و منگنه و چسب و برگه آچارو (طبق معمول) برداشتی و با من را افتادی. بعد خوندن نماز گفتم محیا همین جا نقاشی بکش تا من یه چرتی بزنم. پژوهشکده هم تقریبا خلوت بود.من هم عین راننده کامیونها بی هوش شدم. بعد از مدتی یکی از دانشجویان دکتری، صدام زد مریم، مریم! بیدار شو کلی با محیا بازی کردم و الان میخوام برم. مواظبش باش!! فکر کن حالا اگه بجای زهرا اسلامی، یه دزد بچه امو میبرد ر...
نویسنده :
مامان مریم
10:30







