محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

3/ مهر/90

امروز هم کار خاصی نداشتم و استراحت کردیم..سحر و مهرناز اولین روز مدرسشون بود و شما با زندایی به مدرسه سحر که نزدیک خونه مادرجونه رفتی یعنی مدرسه ابتدایی من. یادش بخیر و من هم با ماشین دایی جون وحید دوباره رفتم خونمون... سحر و محیا در حال خوردن انار: کمی هم دایی جون وحید سربسرتون گذاشت: مهرناز هم بعد کلاساش یکسره اومد و شما رو برد خونشون...تا عصر اونجا بودی.. خاله جون حمومت کرد و نهار داد و خوابیدی...تازه بهت یک کیف جنگلی ملستون هم داد که خیلی دوسش داری...واسه مهرناز بود که خاله جون از مکه خریدش: قدت رو قربون خاله.. عصر بابایی اومد تا برگردیم تهران. وای که چه قشقره ای راه انداختی. ...
5 مهر 1390

31/شهریور/90

امروز صبح بچه های دانشگاه بهشتی ( دوره لیسانسم) رو تو دانشگاه جمع کردم. اما خودم حسش نبود برم و اومدن به شمال رو ترجیح دادم...امیدوارم ازم زیاد دلخور نشن.. صبح با ماشین دایی جون به کارهام رسیدم بانک رفتم و به خونه سر زدم...دایی جون عباس برای مسابقات قهرمانی چرورش اندام به زرین شهر اصفهان رفت و دایی جون اکبر اینا هم برای مسافرت به اصفهان رفتن... خبر دادن که دایی جون دوم شد و براش دم باشگاهش پارچه  تبریک زدن. تو این فاصله زندایی و سحر هم خونه مادرجون بودن و شما هم خیلی ازین بابت خوشحال شدی... امروز کلا کم خوابیدی و من هم خونه رو برای اومدن مهمونام ( آیاتای اینا) آماده کردم...سر خاک خاله جون زهره رفتیم .. محیا حجاب کرده که...
5 مهر 1390

2/مهر/90

امروز شهادت امام صادق (ع) و همه جا تعطیله...تا دیر وقت خواب بودیم. خاله فرزانه اینا (مهمونهامون) هم تصمیم گرفتن برن چمستان و من هم نمیتونستم بدون شما و با شما برم. کلا حسش نبود.. صبح رو فقط تو خونه مادر جون استراحت کردم..و بعد نهار با خاله جون رفتم خونمون تا کمی تمیز کنم و ببینم اگه بدیم اونجا رو اجاره با اینهمه وسایلی که خریدم چکار کنم...خاله جون رفت و فرصت خوبی بود تا تنها باشم ...به خودم و کارهام فکر کنم...خیلی حس خوبی بود.. اما خوب تر شد وقتی که اس ام اس بابایی رو دیدم که سورپرایزم کرد و گفت صبح راه افتاده و رسیده شمال و داره میاد خونه پیشم... کمی استراحت کرد و منم به نظافت خونه رسیدم اما هنوز خاله فرزانه اینا برنگشتن و حوشل...
5 مهر 1390

30/ شهریور/90

صبح که بیدار شدی و بابایی رو ندیدی دوییدی سمت اتاق خواب و گفتی بابایی پاشو...و تا رسیدی و دیدی نیست تعجب کردی..بابایی صبح زود کلاس داشت همش دوست داری کلاه سوئیشرتت سرت باشه و زیپش بسته...محیا در تلاش برای بستن زیپ و سر کردن کلاه: چند تا عکس هم از کلاستون گرفتم...چند دقیقه ای هم پشت درکلاست نشستم و بغلت کردم تا دلم کمتر تنگ بشه...اما دویدی و رفتی تو کلاس: امیر علی- محیا- هانا- درسا-  امیررضا- پویا و هستی...اونی هم که صورتش معلوم نیست دانیاله که تازه اومده و همش گریه میکنه... روز خوبی داشته باشی گلکم...بووووس رفتن به شمال رو برای این هفته هم کنسل کردم..آخه هرکی رو میبینی رفته شمال. جاده...
5 مهر 1390

29/شهریور/ 90

دیشب تو خواب سرفه های بدی میکردی.. امیدوارم که حالا میخواییم بریم خونه مادرجون مریض نشی...رفتن امروزمون کنسل شد...یک روز هم صبر میکنیم تا تکلیف کلاسهای بابایی معلوم بشه...امروز سهیلا جون نیومد و کلاستون شلوغ شد..شما هم که یک گوشه ای بچه ات رو میخوابوندی و به مامانها میگفتی هیسسس !!!یعنی بچه ام بیدار میشه... مامان فدا ی مسوولیت پذیریت بشه گلکم... هنوز به بابایی نگفتم که امروز نمیریم...آخه هی برنامه تغییر میکنه... و باز هم محیا با صدف نانازی: بله به وقتش که رسید اصلا حوصله رفتن نداشتم...حتی با مامان محیا اینا خواستم ببرمت استخر بازم حوصله نداشتم.... و رفتیم خونه... وسایل همچنان پشت ماشین موندن!!! د...
30 شهريور 1390