محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

24/ شهريور/90

از ساعت 8 ديشب تا 9:30 دقيقه صبح امروز خواب بودي . دلم ميخواد هنوز استراحت كنم اما مجبورم براي انجام كاري براي بابايي برم بيرون...تو راه خيلي اذيتم كردي. منم خسته و بي حوصله بودم. برات موز و ذرت مكزيكي خريدم... و تا اومديم خونه من گرفتم خوابيدم و تو اين فاصله شما هم cd مورد علاقتو تماشا ميكردي..ساعت 2 بود كه گفي ماني بَ بَ ميخوام ... منم پاشدم و نهارتو دادم و دوباره كه رفتيم بخوابيم خاله ندا زنگ زد كه بريم خونشون. باباي هم كه ماشينو نبرده بود ماه هم رفتيم و ساعت 5 اونجا بوديم و شما هم تو راه خوابيدي...تا ساعت 7 . بابايي هم سرما خورده و بيحال اومد اونجا...تا وقتي خواب بودي من و خاله از شيطنتهاي شما و شهريار راحت بوديم...
26 شهريور 1390

23/ شهريور/ 90

کلا این روزها از مسیر مهد و محل کارم خسته شدم...کارم خیلی زیاده و نیاز به یک مرخصی طولانی دارم...تعطیلات تابستونه در بدترین فرصت ممکن بود. نه ماه رمضون شمال بودیم و نه این روزها که پشت هم عروسیه... هفته بعد هم که یک روز تعطیله، قبل ما غیر شمالیها، زودتر راه میفتن و جاده در حد انفجار ترافیک میشه...تو رو خدا اینقدر نرید...جاهای نزدیکتر و کم هزینه تری هم هست... بخدا اگه روزی استاندار مازندران بشم...همونجوری که تو تهران واسمون زوج و فرد و محدوده رفت و امد میزارن...منم واسه مازندرانمون محدوده مسافر میذارم...بخدا یکبار نشده راحت بریم و برگردیم... حالا هرکی میخواد میتونه نظر بذاره و فحشم بده.... چکار میشه کرد یه شمال خوش آب و هواس...
26 شهريور 1390

22/ شهریور/ 90

صبح تا صدای زنگ موبایل بیدارمون کرد نذاشتی تو جام ووول بخورم. گفتی پاشو! پاشو! شیر میخام و اونقدر تکرار کردی که منم هولکی بیدار شدم و سر درد شدم و اصلا انگار نخوابیده بودم....چه میشه کرد فرزند قلدریه دیگه... جوراب عروسکیتو پوشیدی و میخواستی با سگش دوستاتو بترسونی. با اون عروسک روش میخواستی کفشتم بپوشی و نمیتونستی و گریه میکردی...تو راه هم اونقدر ووووول خوردی، قفل کمربند صندلیتو باز کردی....ببین من فلک زده تو چه وضعی رانندگی میکردم!!! بالاخره رسیدیم و با دیدن این صحنهء علیرضا خندیدی و شارژ شدی و داد زدی بیا پایین میمیری که مامانش هم خنده اش گرفته بود و کمی تاب بازی تو کلاس جدیدت تخت ننویی پیدا کردی و...
23 شهريور 1390

21/ شهریور/ 90

صبح زود بیدار شدی و خودت برای رفتن آماده شدی... جوراب و کفشتو خودت پات کردی...آفرین گلم: تو مهد با دوستت علیرضا (داداش زهرا) عکس انداختی: امروز جای کلاستونو با نی نی ها عوض کردن....یعنی همون کلاس قبلی خودتون..کلاسش کمتر آفتابگیره...زمستونش خوب نیس... امروز تو مهد تولد داشتین... ظهر اومدم دنبالت با پویا عکس انداختین. پویا پسر خاله ساراست.. دوست قدیمی مامانی این هم تو حیاط خونه... و آب بازی: عصری هم با هم رفتیم بیرون تو 7 حوض که دلت واسه کالسکه ات تنگ شده بود و با کالسکه رفتیم.. تو کالسکه ات احساس پادشاهی میکنی..اینجا هم داروخونه ای بود که رفتم واسه شما شیر بخرم. بابایی با ک...
22 شهريور 1390

17/ شهریور / 90

صبح زود طبق عادتت بیدار شدی و نذاشتی بیشتر از 8 بخوابم. بابایی دیرتر بیدار شد و بعدش با هم رفتین بیرون یه دوری زدین و من هم خونه رو جمع و جور کردم. وقتی هم که برگشتی دوباره نقاشی و بازی...بابا علی از بس برات نقاشی کشید خسته شد بیچاره.  تموم نشده میگفتی باز بکش ...به سیب زمینی گفتی سیب ببسی !!!  با سوت یاد گرفتی سوت بزنی،تو تلویزیون خرگوشو دیدی و گفتی خرگوش ...بدرستی و من تعجب کردم و گفتم کار خاله رویاست که تو مهد یادت داده!!! باز بگین مهد بده!!!!  بچه ات رو میخوابوندی و میگفتی هیسسسس داداشی بخوابه و همون لالایی که باباییت واست میخونه رو واسش میخوندی: تا ساعت سه خوابیدی و بعدش نهار خوردیم...منتظر ...
21 شهريور 1390

وبلاگ نویس موفق

دیروز کلی بازدید کننده داشتیم رکورد زدیم... 150نفر (واقعی) !!! همراه با کلی نظر!!!!  .... لطفا نظر یادتون نره...   تازه مامانهای بهشتی بمن میگن وبلاگ نویس نمونه!!!! آخ جون!!!! ...
21 شهريور 1390