24/ شهريور/90
از ساعت 8 ديشب تا 9:30 دقيقه صبح امروز خواب بودي . دلم ميخواد هنوز استراحت كنم اما مجبورم براي انجام كاري براي بابايي برم بيرون...تو راه خيلي اذيتم كردي. منم خسته و بي حوصله بودم. برات موز و ذرت مكزيكي خريدم... و تا اومديم خونه من گرفتم خوابيدم و تو اين فاصله شما هم cd مورد علاقتو تماشا ميكردي..ساعت 2 بود كه گفي ماني بَ بَ ميخوام ... منم پاشدم و نهارتو دادم و دوباره كه رفتيم بخوابيم خاله ندا زنگ زد كه بريم خونشون. باباي هم كه ماشينو نبرده بود ماه هم رفتيم و ساعت 5 اونجا بوديم و شما هم تو راه خوابيدي...تا ساعت 7 . بابايي هم سرما خورده و بيحال اومد اونجا...تا وقتي خواب بودي من و خاله از شيطنتهاي شما و شهريار راحت بوديم...









