برگشت محیا از سری اول تعطیلات تابستانه..
سلام. دلمون واستون تنگ شده بود اساسی.. امیدوارم این سری تعطیلات مستدام باشه.. یکشنبه بالاخره با هزار سلام و صلوات تنهایی رفتم شمال.. خیلی عالی بود و حال و هوای خودشو داشت.. بابایی هم دقایق نود زنگ زد که با من میاد اما نبردمش. تو فاز تک نفره بودم تازه فهمیدم داره نسبت به توانایی من شک میکنه.. تازه فرداش هم باید برمی گشت سرکار.. 3 از دانشگاه راه افتادم و 7ونیم عصر تو بنگاه با مستاجر قرار داشتم و رسیدم.. همش منتظر خطر یا حادثه ای بودم اما رسیدم و دیدم الکی ترسوندنم. تو این ترس، معده ام به شدت عصبی شد و پشت فرمون حالی از من گرفت.. اتوبوسی که همیشه باهاش میومدم رو دیدم وسط مسیر و خوشحال... رفتم از آقای حسینیان کلیدینیوم سی گرفتم و دوبار...






