محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

برگشت محیا از سری اول تعطیلات تابستانه..

سلام. دلمون واستون تنگ شده بود اساسی.. امیدوارم این سری تعطیلات مستدام باشه.. یکشنبه بالاخره با هزار سلام و صلوات تنهایی رفتم شمال.. خیلی عالی بود و حال و هوای خودشو داشت.. بابایی هم دقایق نود زنگ زد که با من میاد اما نبردمش. تو فاز تک نفره بودم تازه فهمیدم داره نسبت به توانایی من شک میکنه.. تازه فرداش هم باید برمی گشت سرکار.. 3 از دانشگاه راه افتادم و 7ونیم عصر تو بنگاه با مستاجر قرار داشتم و رسیدم.. همش منتظر خطر یا حادثه ای بودم اما رسیدم و دیدم الکی ترسوندنم. تو این ترس، معده ام به شدت عصبی شد و پشت فرمون حالی از من گرفت.. اتوبوسی که همیشه باهاش میومدم رو دیدم وسط مسیر و خوشحال... رفتم از آقای حسینیان کلیدینیوم سی گرفتم و دوبار...
10 تير 1392

وعده دیدار

جگرم عشقم عسلم... امروز بعد ساعت کاری مستقیم میام دیدنت.. حاضرم فرسنگها راه رو دنده بزنم تا زودتر بیام ببینمت. این اولین باره که تنهایی میام جاده هراز. ترسی که از تصادفاتی که داشتم بالاخره باید بریزه... چون بابایی نمیتونه بیاد و ایشاله آخر هفته میاد پیشمون. تا برگردیم تیران خونه خودمون.. یادت باشه بابایی بیشتر از من بیقرارته.. میگه مهم نیست من محیا رو ببینم مهم اینه که محیا تو رو ببینه و به آرامش برسه..دل کوچیکش حراس نداشته باشه... ایشاله به حق آقا امام زمان بسلامت برسم و فردا نذری از قبل دارم و باید شیرینی و شربت پخش کنم... میلاد اباصالح المهدی بر همه مسلمانان مبارک!!! انتظار خیلی سخته!!! خیلی...   ...
2 تير 1392

دیگه صبرم سرومده

خواستم پستی در نبودت از گریه و دلتنگی نذارم. اما مگه میشه.. آخر هفته که تو خونه بودیم خیلی جات خالی بود نازنینم... پا شدیم رفتیم بیرون دخترای نازو میدیدم و یادت بیشتر تداعی میشد و برمیگشتیم خونه.. عمه گفت بیاید اینجا. اما اونجا هم بدون شما حس و حالی نبود.. بابایی زودتر از من دلتنگیهاشو شروع کرد. هی عکست رو میبینه و آخیش، جانمی میگه و میگه دیگه نمیذاره تنها شمال بمونی.. صبحها که همش میبردت تا پارکینگ، الان آغوش خالیشو باز میکنه و الکی میگه دتری بیا بغلم بریم مهد و من بغضم میگیره... هر چند خیلی بهت خوش میگذره. دیگه مسیر حرکت همه، از سمت خونه مادرجون میگذره. هر کی میبرتت و برنمیگردونه. مادرجون بمن زنگ میزنه که محیا خیلی وقته رفته خونه ...
1 تير 1392

جام جهانی

دیروز تو مسیر برگشت به خونه با رادیو فوتبالو دنبال میکردم. نزدیکای رسالت که بودم، یهو ایران گل زد. منم صدای رادیو رو زیاد کردم و مشتمو از شیشه ماشین آوردم بیرون و بدون اینکه فکر کنم یه هورای بلند کشیدم.. یهو دیدم همه عین دیوونه ها نگام میکنن..و هیچکی هیچ عکس العملی نشون نمیده.. یه پیرمرد راننده پیکان که دید تقریبا ضایع شدم اومد کنارم و گفت مگه فوتباله.. من: ن پ پ به قول محیا. تازه رسیدم خونه و بازی که تموم شد دیدم بله تازه ریختن تو خیابون و بوق و جیغ و داد. یه بار بابایی تنها رفت و برگشت. من که به کارام رسیدم و چند بار دوقلوها (ایمان و رامین) زنگ زدن که بیاید، 9 شب رفتیم بیرون  و جات خالی یه بستنی دونفره خوردیم و حدودای 11 برگ...
1 تير 1392

آغاز تعطیلات تابستانه محیا

چهارشنبه من و شما، خونه رو مرتب کردیم. آخه قرار بود فرداش خاله جون ناس و مهرناز و مرجان بیان خونمون... کم کم بهونه ها شروع شد.. باید یکشنبه کارنامه بگیریم.. مامان بزرگ از مکه میاد، حسش نیست و هزاران هزار بهونه مختلف. طفلک شما پفیلاتو نخوردی که اینا بیان با هم بخورید و طفلک مادرجون که کلی میوه های فصل و خوردنی های دیگه آماده کرده بود که اونا بیارن. هیچی یهو خاله جون اس میده نمیشه شما بیاین تا ما بعدا بیایم..منم سریع به باباعلی گفتم تا بریم و از شر وسایل داخل ماشین که یه هفتست از بانه آوردیم راحت بشیم. اونهم قبول کرد. خلاصه نیروی قوی گریز از مرکز (پایتخت) کارشو کرد و ما11 راه افتادیم و 3 صبح خونه مادرجون بودیم.. دیگه ماشین و خو...
29 خرداد 1392

سلامی از راه دور

سلام دختر نازم. چهار روزه که از روی ماهت بی نصیبم. اما خدا رو شکر اینبار که از هم دوریم نه من گریه و زاری راه انداختم و نه شما احساس دلتنگی میکنی.. خدا رو شکر همه چی برات فراهمه. سوپر مارکت پدرجون، پارک رفتنات، هدیه گرفتنات خلاصه هر چی اراده کنی حاضره.. خوشبحالت ناناسم... تو طول روز میان میبرنت میگردوننت، میخرن برات و خسته و کوفته شب میخوابی.. مهرناز و مرجان برات کتاب آموزش زبان خریدن و باهات کار میکنن (دارن تو رو مثل خودشون خرخون بار میارن) دور از جون سه تایی تون..دیشب بهم زنگ زدی و گفتی : مانی ماشین میشه car و بعدش بوق آزاد تلفن.. خوب بچه یه کم باهام حرف بزن. خودم دوباره زنگ زدم. پرسیدم محیا چرا قطع کردی؟ نفس زنان گفتی: آخه میخو...
28 خرداد 1392

بچه ما داریم؟؟؟!!!!

همین الان زنگ زدم به خاله جون. گفتم یه دونه جگر هست خدمتتون.. گفت آره و گوشی رو داد به شما... رفتم سوال عشقولانه بپرسم. گفتم دتری دلت برام تنگ شده؟؟؟.. جواب دادی نه!!!! و گوشی رو دادی به خاله جون و رفتی.. دیگه حرفی برای گفتن ندارم. .. ...
26 خرداد 1392

شادی از نوع بنفش

دختر نازم جات خالی.. دیشب دیدیم شادی مردم و بوق ماشینا تمومی نداره. بابایی گفت پاشو بریم 7 حوض. هرچند درنبود شما تا 6 سرکار موندم. خیلی کارداشتم. دیشبش هم تو جاده بودیم... چه قیامتی راه انداخته بودن. چقدر از شادی مردم خوشحال شدم... واقعا نارمک اینهمه جووون داره..ماشاله.. خیلی همه شاد بودن. چه حرکاتهایی از خودشون در میاوردن. یه پسره دوتا کلید بنفش گرفته بود دستش..میرقصیدن.. واقعا جات خالی. چون دایی جون وحید و خاله جون وحیده از 7 حوض ما باخبرن تلفنی دنبال میکردن.. خیلی خوش گذشت. جات خالی گلم.. تبریک به همه ملت ایران بخاطر اینهمه آرامش و تدبیر.... ...
26 خرداد 1392

قضیه حاد 206

امروز تو خواب و بیداری دم مهد کفشتو پات کردم و ازونجایی که کمرم گرفته، بغلت نکردم و تلوتلو خوران جلوتر میرفتی تا من کیفتو بیارم.. رسیدی دم ماشین مامان آبتین، ایستادی و با چشای نیمه باز یه بوسی وسط کاپوت ماشینو کردی و منو به آتیش کشوندی. بله ماشینشون 206 سفیده بی صندوقه. از همونا که عاشقشی و بقول خودت امین جونت داره..گفتی:مانی چرا برام دویس وی شیش نمیخری.... خدایا این شده یه معضل واسه خانواده. آخه دختر این ماشین برامون کوچیکه من با این ال ممد، قد یه کامیون بار میزنم. فکر کنین الان سه سرویس چدن 40 پاچه توش چپوندم تا ببرمشون شمال.. آخه با 206 مگه میشه.. من تو ماشین چندین جفت کفش و دمپایی برای سه تاییمون، لباس، کیف و وسایل استخر، و هزاران خ...
21 خرداد 1392