روزمره گی
این روزها صبح چون وقت زیاد میاریم و منم برای اینکه کمی بیشتر باهات باشم تقریبا هرروز میبرمت پارک بیرون دانشگاه . دیروز هم با هستی رفتیم و کلی بهتون خوش گذشت. امروز صبح هم رفتیم زمین چمن.. چون با دوستات میری اونجا رو خیلی دوست داری. یه عمو هم بهت توپ داده. هوا که خوب میشه و روزها بلند، دوست دارم بیشتر بگردونمت تا بیشتر خوشحال بشی . شما هم بهم میگی مانی چقدر مهربونی. دیروز عصر هم علیرغم سرماخوردگیم بردمت استخر.. هرچی گفتم زودتر بریم قبول نکردی.. من هم تا برسم خونه بدتر شدم و رفتم زیر پتو و بزور صبح بیدار شدم. منتی نیست اما.. اما ایراد کار کجاست؟؟ دیگه دیدم امروز صبح چسبیدی بمن و نمیری تو کلاس. مثل اینکه خیلی خوش گذشته. دیگه با...






