دیگه صبرم سرومده
خواستم پستی در نبودت از گریه و دلتنگی نذارم. اما مگه میشه.. آخر هفته که تو خونه بودیم خیلی جات خالی بود نازنینم... پا شدیم رفتیم بیرون دخترای نازو میدیدم و یادت بیشتر تداعی میشد و برمیگشتیم خونه.. عمه گفت بیاید اینجا. اما اونجا هم بدون شما حس و حالی نبود..
بابایی زودتر از من دلتنگیهاشو شروع کرد. هی عکست رو میبینه و آخیش، جانمی میگه و میگه دیگه نمیذاره تنها شمال بمونی.. صبحها که همش میبردت تا پارکینگ، الان آغوش خالیشو باز میکنه و الکی میگه دتری بیا بغلم بریم مهد و من بغضم میگیره...
هر چند خیلی بهت خوش میگذره. دیگه مسیر حرکت همه، از سمت خونه مادرجون میگذره. هر کی میبرتت و برنمیگردونه. مادرجون بمن زنگ میزنه که محیا خیلی وقته رفته خونه خاله جون عسل، روم نمیشه تو بگو برش گردونه. دلم تنگ شده... من هم میگم خودتون با هم کنار بیاین..
تو این شرایط بابایی میگه: چرا کسی نمیبرش خونه مامان بزرگش. عمه هم زنگ زده که بیارنت.. میگم اونا خودشون هرروز محیا دزدی دارن عمرا کسی راضی بشه خودش ببرتش اونجا و تازه اگه کسی هم بیاد دنبالش، محیا جز پیش وحیده جایی نمیمونه.. واسه همین کسی نیومد دنبالت و من هم فردا میام پیشت عزیزم و خودم میبرمت..
گاهی با علیرضا و دایی جون وحید میرید مرغداری و گاهی هم مهمونی.. دیشب هم دست جمعی رفتید دریا. گفتن داره خیلی زیاد بهت خوش میگذره. اما یه بار تماس گرفتم دیدم گریه و زاری که مانی بیا دنبالم بیام تهران..دلم ریش شد. گفتم چرا. جواب دادی: آخه مهرناس دست خالجون ناسمو میگیره. میگه این خاله جون منه..نمیدونم چرا اینا از اذیت کردن جوجوی من اینقدر خوشحال میشن. مهرناز آخرین بارت باشه.. این خالجون 11 سال مال شما بوده و الان مال دختر منه.. وقتی اومدم بحسابتون رسیدگی میکنم... گلم وعده دیدار نزدیکه. فردا بعد سرکارم، میگازم بسمتت. ایشاله تا شب پیشتم. انشاله..



دیگه صبرم سرومده
