محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

1/تیر/91

اول چندتا عکس از حیاط خونه پدر جون ببینید: پروانه رو زمین کنار یه گل: از صبح با بابایی رفتیم دنبال کارهای بانکی و واریز پول برای صاحبخونه. پس موندنمون اینجا قطعی شد..نهار هم میخواستیم خونه مامان بزرگ بریم که تشریف نداشتن. بابایی خودش تنها رفت تا بهتر بتونه استراحت کنه..  من هم با مهرناز دوچرخه رو برداشتیم و رفتیم سمت خونشون. آخه من عاشق دوچرخه سواری ام. شما هم تا سر کوچه با ما اومدی و دیدی نمیشه رفتی سمت مادرجون و حسابی دلت شکست. من هم بیخیال گازو گرفتم و رفتیم که بریم. کمی نگذشته بود که چرخ جلوم میخوره به چرخ عقب مهرناز و من با فک میفتم رو زمین. کف  آسفالت و کل صورتم سمت راست زخم و کبودی و ...
4 تير 1391

31/ خرداد/91

صبح بخیر بدو بدو وسایل رفتن رو جمع کردیم و خاله سارا و پویا هم اومده بودن دم درخونمون که با ما بیان. کمی معطلشون کردیم و شرمنده شدیم. شما دوتا هم که بیهوش.. بعد هم کارهای بانکیمو انجام دادم و الان هم برگشتیم سرکار!! دارم میام دنبالت که بریم شمال. هووراااا زودتر از موعد کارت زدیم و راه افتادیم و 4 پیش بابایی بودیم..  تو راه هم از بس چیز میز خوردی ( بخصوص پفک) دیگه حسابی نامرتب شدی. ما هم دم آبشار پیاده شدیم تا بشورمت. اونقدر آبش سرد بود که دستتو میکشیدی.. شما هم تا آخر راه حسابی کلافه شدی. آخه هوا گرم و شرجی بود.. بالاخره رسیدیم و همه دم خونه منتظرت بودن. دایی جون تا بغلت کرد یکی زدیش و من طبق معمول خجالت...
4 تير 1391

یقه لباس

سلام مامانهای مهربون. من مدل یه یقه لباس میخوام تقریبا شکل پایین . یعنی کج باشه و یه طرفه!! اما تا این حد باز نباشه. پشتش باز باشه مهم نیست. اگه چنین مدلهایی دارین بمن ایمیل کنین لطفا. لباسم تو خیاطیه اما مدل ندادم هنوز..مرسی. m.mohamadian_72@yahoo.co.uk این تن زشت همون فیروزه خانم خودمونه.. پیر زن!!! ... بقیه مدل یقه هاش هم که دو متر جلوتر از خودش بود. رو هوا ...
3 تير 1391

نهال کوچولو به دنیا اومد

دوستم ثمره یه پسری داشت بنام دانیال که الان دیگه آقا شده و میره مدرسه. دیشب باخبر شدم که دخمل کوچولویی بدنیا آورده بنام نهال..ایشاله سلامت باشن و ما هم در اولین فرصت میریم دیدنشون..   ...
31 خرداد 1391

30/ خرداد/91

یه روز عادی، اومدیم مهد و قرار شد شهریه مهد اضافه بشه و کمک هزینه کم شده رو هم نریختن. تازه اضافه پرداختی ماه پیش رو هم جلینگی کم کردن. آخه از خدا بی خبرها کمک هزینه رو کم کردین چرا نمیدین. این تازه یه گوشه شه.. برای بقیه مسائل هم همینجور کسورات on time و پرداختیها تا تصمیم گیری نهایی کنسل. خدا باعث و بانیشو بکشه ایشاله.. به ما چه بیمه ایران اختلاس کرده. نتیجه اش اینه که ازین ماه بجای ده هزارتومن بیست تومن کم میکنن تازه موقع ماههای پیش رو هم یادشون اومده بگیرن. تازه سه ماه پیش 150 هزارتومن آزمکایش دادیم هنوز پسش ندادن.. از طرح میزان 950 هزار خرید کردم. دارن قد 1میلیون و نیم یعنی قسط کاملش از حقوقم کم میکنن. کوفت میمونه ته اش... ...
31 خرداد 1391

29/ خرداد/91

سلام امروز روز مبعثه و تعطیل. ما هم تصمیم گرفتیم خونه بمونیم و استراحت. اما این استراحتها فقط واسه بابهاس و ما مامانها تو خونه از صبح عمودی بدو اینور و اونور. تا افقی بشیم روز تموم شده. درومد از حموم گل: من هم که کار تحویل گرفته بودم باید امروز تمومش میکردم تا فردا تحویل بدم. آخه به پولش نیاز دارم..کمی با بابایی بازی کردی و حموم و من هم به کارام رسیدم. دیگه 8 و نیم عصر بود که داشتم فکر میکردم که چطور روزمون تموم شد و من طاقت آوردم تو خونه بمونم که.. که یهو تلفن زنگید و خاله سارا بود که پویا رو آورده بود 7 حوض بگردونه..گفت شما هم بیایید پایین و من از خدا خواسته شلیکی دوییدم. پشت سرمون هم بابا علی اومد و شما ...
30 خرداد 1391

28/ خرداد/91

صبح صدای موبالمو خفه کردم و دوباره خوابیدم و بابایی تصادفا 40 دقیقه بعد بیدارم کرد. وای خیلی دیر شده بود. بخصوص اینکه امروز یکشنبه بود و فرد. دوووووووودمها. مثل جت و خدا رو شکر بموقع رسیدیم. گویا همه کنار میرفتن تا ما رد بشیم. مرسی خدا جون. از صبح هم مشغول استیکرهای کیتی شدی که دیروز خریدم و تو راه میگفتی حتی به هستی هم نمیدی. خدا بخیر کنه امروز..  امروز دفاع از پایان نامه دکتری یه دوستمه و باید ساعت ده اونجا باشم. فاطمه در واقع دانشجوی اینجاست و از روزی که اومدم خیلی دوست و کمک خوبی برام بود.. همسن خودمه و اولین دانشجو و دختریه که تو رشته فیتو شیمی فارغ التحصیل میشه. خیلی پرکاره . بابا علی اونقدر دوسش داره که دو...
30 خرداد 1391