محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

22/ خرداد/91

صبحت بخیر!! دوشنبه ها روز خوبیه. عمو شهرام میاد و تولد دارید و من بابت فرستادنت تو مهد خیلی راحتم. صبح پرنیا قرتی رو دیدیم و با هم آماده شدید و رفتید سمت سالن..و زودتر از بچه های کلاستون و دوتایی منتظر شدین تا بقیه برسن.. این هم یه عکس از جیگرها تقدیم به عمه نرگسی تا سر صبح جیگرش حال بیاد: لباساتو از دیشب پوشوندم تا صبح بیدارت نکنم. کثیفش کردی و نذاشتی عوضش کنم. عشق دامن کوتاهه شما دخملای قرتی کشته منو..خوش بگذره.. محیا دم مهد با دوست جونیهاش: و تغذیه دم مهد: محیا داره پرنیا رو تاب میده: تو خونه اصلا استراحت نکردم و بعد تماس تلفنی با مامان آنا قرار شد بریم 7 حوض دورتون بدیم...
23 خرداد 1391

21/ خرداد/91

دیگه کمر خرداد شکست.. بیخیال همه اتفاقاتی که قراره تو تیر بیفته.. خیره ایشاله.. صبح بابایی دیرتر از ما بیدار شد. بخاطر جنگ بین روشن بودن یا نبودن کولر نتونسته بود بخوابه.. ما هم واسه اینکه با یه 20ت جریمه حالم ون گرفته نشه زود از خونه زدیم بیرون.. تو مهد هم خوابت میومد و جات رو انداختم و درسا هم خواب بود و شما که رو دشکت ولو شدی  من هم یواشکی زدم بیرون. بعدش نمیدونم چه اتفاقی افتاد. روز خوبی داشته باشی.. محیا دم مهد: سوپتو آوردم اونجا بخوری چون تو خونه ادا در میاری: و این هم محمدرضای گل و گلاب: تو خونه هم اول بهونه باباتو گرفتی و تلفنی سفارش بستنی و ایساتیس (اسمارتیس) &nbs...
22 خرداد 1391

19/خرداد/91

امروز دوسال و نیمت تموم شد. من فدات بشم عروسک قشنگم.. روز تعطیل خوبیه. ساعت 7 از خواب بیدار شدم و لباسها رو جابجا کردم و کمی هم کارهای بی سرو صدا رو انجام دادم تا 9 که شما بیدار شدین. تو خونه خاک نسشته بود رو وسایل این هوا. تو گردگیری کمکم کردی.. جارو کشیدم و افتادم تو آشپزخون. همیشه درست کردن اولین وعده غذا زور داره.. محیا تو خونه با لباس باباش عروس شده: الان هم نهارتو که سبزی پلو ماهی گذاشتم خوردی و با باباعلی از تو موبایلم داری شنگول و منگول میبینی تا بلکه خوابت ببره..آخه تنهایی از آقا گرگه میترسی.. اولویه شبم رو هم تا حدودی آماده کردم. تا بیدار بشیم و بریم یه دوشی بگیریم و برای دیدار با شهریار بریم پارک پلیس!...
21 خرداد 1391

20/ خرداد/ 91

عین اینایی که اولین باره سرکار میرن شب از استرس خوب نخوابیدم.. شاید بخاطر کولره. همش نگرانم پتو از روت بیفته. هی یکیمون کولر روشن میکنه و اون یکی خامکوش. تا شما اذیت نشی. واقعا تو گرما هم نمیشه خوابید. صبح هم با استرس کله صبح بیدار شدم. به همه کارام رسیده بودم. فرصت خوبی بود تا چند خط کتاب بخونم...  صبح تو مهد خیلی گریه کردی. یکهفته ای تو شمال سراغی از شیر خشک نگرفتی اما امروز صبح میخواستی..نمیدونم اگه شیر خشک بهت ندم چی بدم. تو محل کارم که دو روز مرخصیمو کشیدن جلو چشمم. ظاهرا در اتاقم دو روزه که باز مونده و چون دستگاهها خیلی مهمن من باید جواب پس بدم. کار کار دانشجوهاست و من باید بهشون کلید میدادم اما سهل انگاریشون پای من ن...
21 خرداد 1391

17/ خرداد/91

صبح برای انجام کاری بسمت دانشگاه بابل راه افتادم و اونجا با کارشناس آزمایشگاش یه گپی زدیم و بعدش به بابایی زنگیدم که کجاست تا بیاد دنبالمون تا بریم خونه مامان بزرگ. باباعلی هم که تو کارهای باغ به مامان بزرگ کمک کرده بود و خسته بود و از طرفی مامان بزرگ هم برای دیدن پدرش رفته بود، دیگه نیومد دنبالمون و مهرناز اومد خونه مادرجون تا دشما از رو از گریه بعد رفتن خاله جون وحیده و من نجات بده. آخه خاله جون هم رفته بود دانشگاه تا به گیاهان مزرعه شون آب بده..(خاله جون وحیده مهندسی کشاورزی میخونه) دیگه هر چی دلت میخواد از تو مغازه بر میداری. بی حساب و کتاب.. و پاستیلها و اسمارتیسهای رنگاوارنگی که غروب ها ملاقات کنندگانت برات میارن. دیگه تا خال...
20 خرداد 1391