محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

10/ خرداد/91

من اومدم با کلی عکس خوشگل.. مرسی نسترن و هدی جون  منتظر برگشتم بودین..بوسسس صبح بابابایی وسایل تو ماشینو چیدیم. و راهی سرکار شدیم. باک مبارک رو از بنزین پر کردیم و شما هم خواب بودی. کلی با ولع به خاله بهار میگفتی که میخوای خونه خاله جون وحیده بری.. ایشاله همه بسلامت برن و برگردن.. من هم کمی دپرسم. دوست داشتم کار خونه تموم بشه و بعد بریم. ایشاله خدا بزرگه.. امروز تفلد آیاتای گلیه. خاله قربون اون موهای طلاییت بره . تولدت مبارک عشق من و محیا..بووووس   تو مهد بمناسبت روز تولد امام علی بهتون انگشتری عیدی دادن و به بابایی طبق معمول تسبیح!!! عصری با هم اومدیم سمت بابایی. محمدمهدی و مامانش هم تا ...
17 خرداد 1391

روز پدر

میلاد امام علی مبارک. روز پدر رو به پدر مهربونم و شوهر عزیزم تبریک میگم. ایشاله همیشه سایه تون بالاسرمون باشه.. پارسال مطالب بهتری نوشتم . خوبه آدرسشو بذارم..   http://marriam.niniweblog.com/post132.php ...
10 خرداد 1391

9/ خرداد/91

زود زود زدیم بیرون تا بذارمت مهد و برم جلسه ستاد نانو . تو جاده کرجه و من دیرم شده. فعلا بای بعدا نوشت: ماشین رو دم مهد گذاشتم و با آژانس راه افتادم. جلسه عادی و کمی تکراری بود. فقط منو کرده بودن مسوول یه سری از ترجمه کتابهای مربوط به دستگاهامون و .. و اسم و آدرس ایمیلمو دادن و همه دارن نگام میکنن، اما من تلفنی و اس ام اسی داشتم یه سری کارها رو برا بابا علی و خاله جون و یه چند تا دانشجو و مامان محمد حسین که شام امشب خونشون بودیم هماهنگ میکردم.. دیگه بغلیم دوستم مهدا بود که صداش درومد و گفت تو که اینهمه تلفن داشتی خوب نمیومدی.. راست میگفت هیچی به حرفاشون گوش ندادم. هرچند یه گوشم اونور بود و حرفایی بود تکراری که جلسه پیش زد...
10 خرداد 1391

بدل

این 4 تا آقا رو میشناسین؟ اینا آقایون محمد اصفهانی و حامد بهداد و احسان خواجه امیری و هادی ساعی نیستن. بلکه آقایونین که شبیهشونن. این آقای بدل هادی ساعی، آقای حسین محتشمی پسر همون عمو کله پوکه همکار باباعلیه که تو مهمونی دیشب بودن. البته پسر عموی مرجان محتشمی هم هست. خیلی شبیهن مگه نه؟؟؟ ...
10 خرداد 1391

8/ خرداد/91

صبحت بخیر.. امروز به عشق عمو شهریار و تولد پرنیا شیرجه زدی تو مهد. و اصرار اصرار که تولد خودته.. باز هم مامانهای مهربون صدف و رایا و آویسا برات دست و جیغ و سوت زدن و تولد خیالیتو تبریک گفتن و کلی شارژ شدی. تازه بمن گفتی: مانی برو دیده!میخواییم قطار شیم بریم تولد!!جیش ندارم آخه!! برو دیده!!!برو سرکار برام بستنی بخر!! من   قربونت برم که اینقدر تو ذوق بودی. خوش بگذره بهتون ناز من!!!  بعد از ظهر مهد - خونه - آشپزخونه - درست کردن شام- استراحت - بنگاه - خونه و .. اینبار با آنا جون و مامانش رفتیم. از هر سه تون عذرخواهی میکنم که خسته شدین. اما چقدر خوبه که باباهای کم حوصله نباشن.. فعلا یه دونه پسندیدیم...
10 خرداد 1391

7/ خرداد/91

بقول خاله هدی سلام به همه دلشکستگان و دل گرفتگان!! اما خوشم میاد از خودم که اونقدر خودمو میزنم به کوچه علی چپ که انگار نه انگار. تو اداره ، خونه و.. هر کی هر طوری بخواد خودشو خالی میکنه و حرفشو میزنه و آدم تا چند دقیقه حتی روزها هنگ میکنه اما دقیقا همون موقع میفهمی که طرف خودش هم همین احساسو داره و شدیدا فکر میکنه مظلوم واقع شده. اونوقته که به خودت شک میکنی که تو زدی یا خوردی!! هر چی بخوای خودتو مقاوم جلوه بدی و به روی خودت نیاری از درون خرد میشی..بگذریم.. با این اوضاع و احوالی که هر دم ازش بری میرسد واقعا کله صبح باید یه زره آهنی بپوشی و ببینی امروز دیگه چه خبره.. مردم خونه و مغازشونو خالی کردن و دادن اجاره.. و با پولش میرن آخ...
8 خرداد 1391