22/ مرداد/90
صبح و شنبه و شروعی دوباره... با دیدن رویا جون و خانم سیفی شاد شدی و رفتی سمت کلاس. واسه اچه های کلاس بیکویت رنگارنگ بردی و دادیش به خاله سهیلا. کمی هم با اونا از شاهکارهای آخر هفته ات گفتم. امروز همه دوستات زودتر از شما اومدن و ماماناشون رفته بودن. امروز نتونستم روزه بگیرم. خیلی بیحال بودم و عصر هم کلی کار دارم که بخاطر مهمون داریم تو تعطیلات آخر هفته نشد انجامش بدم... دیر شدتا بیام دنبالت. همه دوستات با ماماناشون رفته بودن..رفتیم خونه و حسابی تا ٦ غروب خوابیدیم. بعدش هم سریع رفتیم بیرون جایی کار داشتم و برگشتیم..و افطاری بابایی رو دادیم و من به شستشو و کارهای عقب افتادم رسیدم و بعدش خوابیدیم ...





