گریه های پدرجون و مادرجون
تازه مادرجون زنگ زد و خیلی دلش واست تنگ شده من هم کمی از شیرینکاریهات گفتم و دلش رو آب انداختم. تا اینکه بهش گفتم که چقدر بی حوصله ام و مشکلاتم چیه...و تو از این حالتم چی میکشی. اونم گفت بمیرم برای جفتتون و زد زیر گریه....بعد چند دقیقه تونستم آرومش کنم.. تقصیر من بود. راه به این دوری آخه این چه حرفی بود... پدر جون هم که هر شب تا بخواد افطار بخوره یاد شما و شعری میفته که واست میخونه و شروع میکنه به گریه توام با خنده که مثلا جلو بچه ها بخواد خودشو نگه داره...بعدش هم با موبایلش از سر سفره زنگ میزنه تا صداتو بشنوه... آخه عزیز دلم نمیدونی پدر و مادر چه نعمتهایی هستن. و ما که کم میبینمشون. اوج خوبی ان. مخصوصا از وقتی که دختر جوونشونو از د...







