محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

29/ دی/ 90

صبح ساعت نه بیدارم کردی و دستتو گذاشتی رو صورتم و گفتی مانی بیدارشو صبحونه بخوریم. پنیر بخوریم ... و خوشحال ازین بودی که چشم وا کردی تو خونه و کنارم بودی...من هم همین احساسو داشتم نازگلم...خوشحالم که دختری دارم که اینجور روون و پاک احساساتشو بمن منتقل میکنه...بابایی هم که صبح زود با ماشین رفت و ما هم قرار امروزم با دوستامونو کنسل کردیم.. با هم رفتیم بیرون و یه دور جانانه بعد مدتها زدیم و قبلش چند تا عکس ازت گرفتم  مانی بریم دیده!!! محیا سرتو بالا کن... حالا نه اینقدر بالا... همش تو راه چیز میز میخوروندمت تا تو کالسکه بمونی.. این هم فرشاد که خیلی ازش میترسی...(...
1 بهمن 1390

28/ دی/90

سلام دخمل ناناسم!!! صبح تو مهد با دیدنم بیدار شدی و گریه کردی و محکم بهم چسبیدی تا نرم. من هم بردمت تو راهرو کمی دورت بدم تا بهتر بشی...یهو چشمت به کلاس خاله رویا افتاد و با خوشحالی ازم خواستی که ببرمت اونجا.. من هم بردمت و خاله رویا با آغوش باز پذیرفتت... من هم رفتم سرکارم تا خاله رویا با شگرد خوبش شما رو تحویل خاله بهاره بده.. کاش همه مربیهای مهد تجربه اونو داشتن...نمیدونم چطور هم کارشو خوب انجام میده و هم تو دل شما اینقدر جا وا کرده... فکر کنم گشنه ات بوده خدا کنه زودی بهتون صبحونه بدن... عصری شاید با خاله سمی و خانم دکتر عسگری ( استاد دوره لیسانسم که همیشه به ما لطف داره) بریم بیرون یه دوری بزنیم و خوش بگذرونیم..&nb...
1 بهمن 1390

دسته گلی برای مادر

    مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟ دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا ق...
28 دی 1390

27/ دی/ 90

صبحت بخیر گلم.. صبح تو خونه بیدار شدی و بعد دوباره تو ماشین خوابیدی..پمپ بنزین رفتم و تو دانشگاه هم جلوی در اصلی رو بسته بودند کلی دور زدیم تا کارت خون پیدا کردم و نزدیک بود دیر انگشت بزنم.. تو مهد همه نیومده بودند.. اما هستی و پرنیا جیگر اونجا بودن و تا هستی دیدت گفت محیا و بعد پرنیا گفت هیسسس!!! محیا خوابه و من هم از این دو خوشگل که اومدن بالای سرت عکس انداختم ... شما هم چشمی باز کردی و دوباره خوابیدی... خوشبحالت با این دوستای مهربون..راستی شمال که بودیم هر کی ازت میرسید محیا جون کی رو دوست داری میگفتی هستی...خوشبحال هستی!!! تو قسمت نظرها مامان بردیا خوب راجع به هستی نوشته... صبح همکارام زنگ ز...
28 دی 1390

تولد نفر چهارم خونمون

26/ دی یعنی دو روز پیش یه تولد داشتیم تو خونمون... و بابایی براش 475 هزارتومن کادوی تولد خرید... اما چون عکسهای آتلیه اش آماده نشده بود امروز پستشو اینجا میذارم... عکسها تو ادامه مطلب چون خیلی باوقار بود حاضر نشد که عکس کاملشو بذارم!!! بله این هم عکسهای مشکی خودمون که پارسال همین موقع ها به جمع ما پیوست و بابایی دیروز بیمه اش کرد...و کلی غصه دار بود که چرا نرخ بیمه دو برابر شده.. کمی هم دلخور از ما که چرا استفاده اش رو ما میکنیم و بیمه اش رو اون میده...عیبی نداره دست بابایی درد نکنه...این یه وظیفه مردونست و خودش اینو میدونه... تشکر نوشت:   اول از همه از همسر خوبم که تو تمام گرما و ...
28 دی 1390

26/ دی/ 90

سلام گل گلدونم. صبحها که نصفه نیمه خوابی و شیرتو میخوری و من قربون صدقه ات میرم و بوست میکنم تا لباساتو بپوشونم، نمیدونی چه ذوقی میکنی و با چشای بسته لبخندی تحویلم میدی و خودتو لوس میکنی... چه کیفی میکنم من !!! و بابایی از تو آشپزخونه میگه میشه یواشتر، کله صبحی!!! و من جواب میدم آخه نمیدونی این دخمل من چه نازی میریزه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم. بخصوص اینکه امروز جنت پریده بوده و یاد روزهای پیش میافتادم که بجای این اداها کلی جیغ بنفش به همسایه ها نثار میکردی..بایدم امروز شاد باشم..ایشاله همیشه خوش اخلاق باشی ناناس.. تحویل خاله بهاره دادمت و اومدم سرکار.. دوربینم دیشب تو ماشین جا موند و عکسی برات نگرفتم.. یه مطلب قشنگ مامان...
27 دی 1390

خط داخلی جدید

همکاران گرامی  (اونایی که به من گاهی زنگ میزدندن) : داخلی ام به ٤٠٤٨ تغییر پیدا کرده فعلا معلوم نیست شاید فردا یه خط جدید دیگه بهم دادن!!!کارشون حساب کتاب نداره.. :) در واقع دوتا خط بهم دادن یکی به نام خانوادگی ام و یکی به نام آزمایشگاهم!! بیچاره تلفن چی قاطی کرد و رفت تا قضیه رو دربیاره !!! و بیچاره اون کسی که قراره زنگ بزنه و از اطلاعات داخلی ام رو بپرسه...به چند جا باید وصل بشه شاید بتونه منو پیدا کنه...این پست رو گذاشتم تا زیاد سر در گم نشین!!! ...
26 دی 1390