محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

15/بهمن / 90

سلام گلم...صبح زودتر بیدارشدم تا برم پمپ بنزین..از دست این باباعلی که دیشب حس بنزین زدن موقع برگشت از خونه شهریارو نداشت و من امروز مجبور شدم یه نیم ساعتی زودتر حرکت کنم.. هوا خیلی سرد بود و سوز داشت..اما تازه برف کم کم شروع به باریدن کرده و خیلی سرده.. هنوز کلی از خریدهام مونده و هیچی نخریدیم....هوا از یه طرف، شما از یه طرف و اوضاع بد بازار از طرف دیگه.بابایی هم که اصلا انگار نه انگار...منتظره لباسهای خودش رو هم من بخرم..اصلا هیچی نخریدم..هنگ کردم تقریبا.. پارسال اینموقع بااینکه شما کوچولوتر بودی همه کارام کرده بود.. این هم  از کاردستی امروزت: تا خاله مهدیه رو دیدم گفت امروز حالت خوب نبود و کمی بالا آو...
16 بهمن 1390

13/بهمن/90

صبح ما تا ساعت  8 خوابیدیم و بابایی هم با ما خوابیدیم!! و دیر به سرکار رفت ما کم تو خونه به کارها رسیدیم و از دیشب پوشکت نکردم. هرچند گند کاری کردی اما خسته نشدم..اما خودت یه دفعه گیر دادی که ببندمت وول کن نبودی . من هم بستم و دوباره کی بخوام شروع کنم خدا میدونه... و خاله ندا و شهریار اومدن اینجا..طبق معمول و شیطنت های شماو هار خوردیم و هر دو از خستگی بیهوش بودید اما نخوابیدید..ما هم هرکاری کردیم که شما بخوابید و ما با آرامش نهار بخوریم نشد.ساعت 3 نهار خوردیم و بعدش لباس پوشیدیم و بردیم شهریار و رسوندیم و تا برسیم خونه محمد حسین اینا،بابای هم رسیده بود اونجا..شما پیش باباییها موندین تا تو خونه فوتبال نگاه کنن و من و خاله زهرا رفتیم...
16 بهمن 1390

14/بهمن/90

صبح ده از خواب بیدار شدیم و بابایی نون تازه و شیر خرید و الان هم ما داریم به کارهاممون میرسیم و شما مشغول بازی و تماشای برنامه ات هستی... خاله ندا زنگ زد که نهار بریم اونجا..من هم که نهار درست نکرده بودم از خدا خواسته  راه افتادیم و تو راه داروخانه کار داشتیم و تا برسیم سه بعد از ظهر شده بود.. و شما هم خوابیدی تو راه و وقتی رسیدیم گذاشتیم بخوابیم تا شهریار هم بخوابه.. نهار خوردیم وکمی خوابیدیم به امید اینکه بیدار بشیم و بریم بیرون.. و شما تا ساعت 5 خواب بودی.. همه که بیدار شدن ، آقایون به بهونه سرد بودن هوا ما خانمها رو تو خونه با بچه ها گذاشتن و رفتن خودشون دور بزنن.. خاله ندا حس مقابله به مثل نداشت وگرنه من خ...
16 بهمن 1390

خاطرات مکه رفتنم تو سال 79

این پست رو سر صحبتی که با مامان احسان جون پیش اومد مینویسم..شاید برای بقیه خالی از لطف نباشه...مامان احسان هنوز گذرنامه هاشون آماده نشده و التماس دعا دارن تا تو تاریخ موعود مشکل رفع بشه ایشاله سال 79 من دانشجوی سال دوم شیمی دانشگاه شهید بهشتی بودم و اولین سالی بود که دانشجوها رو به حج میبردن..خیلی ها ثبت نام کردند و فقط 150 نفر رو میگرفتن..من شماره شناسنامه ام 72 هست و هفتاد و دومین نفری که اسمش تو قرعه کشی درومد من بودم.. با کلی ذوق رفتم خونه و از خونواده پول گرفتم و صبح زود برگشتم تهران..بابام میگفت بچه بذار صبح بشه و بانکها وا بشه و من میگفتم نه دیره همین عصر..یهو یه آقا اومد در مغازه و به بابا گفت فلانی من فردا نیس...
12 بهمن 1390

11/ بهمن / 90

صبح بخیر صبح زودتر راه افتادیم اول پمپ بنزین و بعد مهد و من هم اومدم زیارت عاشورا و برگشتنی دیدم برف میاد. لباس خیلی گرم برات نپوشیدم..و شاید بعد ازظهر با اون یکی محیا بریم پونک..  برف شدیدی میباره ظاهرا رفتنمون کنسله .. من هم حالم خیلی خوب نیست..پس بهتره بریم خونه و برای شام یه سوپ داغ و قیمه درست کنم.. دوستای خوبم همکار بابای محیا که خیلی جوونه و دوتا نی نی ناز داره مشکل خونی پیدا کرده و دکترها نا امید شدند و بابایی خیلی ناراحته... تو رو خدا براش دعا کنین.. اللهم اشفع کل مریض وقتی اومدم دنبالت برف شدید شده بود و شما هم خیلی ذوق کردی و رفتی وایستادی تو برف ها تا خیس بشی..از لبخند رضایتت معلومه که تو چه حال...
12 بهمن 1390

10/ بهمن/90

سلام صبح بخیر...من امروز ساعت ده امتحانمو میدم و شرش کم میشه...تو رو خدا دعا کنین هر چه خوندم رو پس بدم.. برمیگردم..  من اومدم..امتحان خوب بود.. سولات ملموس بودن...اما یکی رو جابجا نوشتم و دوتاشو ناقص..اما نمره مهم نیست میدونم دوره اش رو رد کردم... اتفاقا تو یه تیکه جزوه ام که پاره اش کردی چند خط نوشته بود که از اون هم یه سوال اومد..خوب بود ننداختمش... امروز عکاس اومده مهد تا ازتون عکس بگیره..راستش عکسهای پاییزت خیلی خوب شد و من هم با این دوربینم مدام درحال گرفتن عکس هستم..سفارشی برات ندادم و گفتم بخاطر کثرت جمعیت ایندفعه اونایی که عکس نگرفتن بگیرن... دم خونه تصمیم گرفتم بریم 7 حوض دور بزنیم... رفتیم و چند تا شال خر...
12 بهمن 1390

9/ بهمن/90

صبح همگی بخیر... این دسته گل رو پدرجون از حیاط خونشون چید و من هم آوردمش سر کارم تا روحیه مون وا بشه.. از بی خوابی دیشب سرم درد میکنه و حجم کار اینجا...وااای خدایا مددی...امروز تومهد نخوابیدی و خدا با من یار بود تو ماشین خوابت برد و آروم گذاشتمت سرجات و خودم کنارت خوابیدم..قبلش به خاله ندا زنگ زدم که بیدارمون نکنه، طفلک خودش خواب بود و من بیدارش کردم...عیبی نداره..اون زیاد وقت داره بخوابه.. من ازین اتفاقات  چند ماه درمیون برام پیش میاد.. خلاصه یک ساعتی با آرامش خوابیدم و بیدار که شدم رفتم سراغ جزوه ام.. خوب خوندم تا شما بیدار شدی و غذا خواستی..تا اومدن بابایی بچه خوبی بودی و من هم پیشرفت زیادی داشتم..اما وقتی اون اومد...
10 بهمن 1390