15/بهمن / 90
سلام گلم...صبح زودتر بیدارشدم تا برم پمپ بنزین..از دست این باباعلی که دیشب حس بنزین زدن موقع برگشت از خونه شهریارو نداشت و من امروز مجبور شدم یه نیم ساعتی زودتر حرکت کنم.. هوا خیلی سرد بود و سوز داشت..اما تازه برف کم کم شروع به باریدن کرده و خیلی سرده.. هنوز کلی از خریدهام مونده و هیچی نخریدیم....هوا از یه طرف، شما از یه طرف و اوضاع بد بازار از طرف دیگه.بابایی هم که اصلا انگار نه انگار...منتظره لباسهای خودش رو هم من بخرم..اصلا هیچی نخریدم..هنگ کردم تقریبا.. پارسال اینموقع بااینکه شما کوچولوتر بودی همه کارام کرده بود.. این هم از کاردستی امروزت: تا خاله مهدیه رو دیدم گفت امروز حالت خوب نبود و کمی بالا آو...










