محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

25/ دی/ 90

امروز روز از نو روزی از نو. اومدیم سرکار!!! تو کلاس چشاتو باز کرد یو دوباره خوابیدی..خیلی ناراحتم که خواب رو به دوستات و اسباب بازیها ترجیح دادی... روز خوبی داشته باشی... مادرجون الان زنگ زد و گفت ساعت 6 صبح دوباره زلزله اومده..خدا رحم کنه... اونا بعد رفتنمون همش از حرفها و کارات یاد میکنن و کلی به کارات میخندن..مادرجون هم همچنان سرگرم کارای روزهای اخیره..طفلکی... تا رسیدم خونه شروع گردم به گشتن گردنبند و طی توضیحاتی که دادم پیداش کردم خدا رو شکر. کمی مهربون تر شدی و به اصطلاح جنت پرید..البته با کلی اسپند و دعا خوندن و از این حرفها..کمتر به ما حرف زور میگفتی و لج میکردی.. بابایی هم زود اومد و چون براش شعر کامل...
26 دی 1390

یه خبر بد - بعدش یه خبر خوب

چند روزه متوجه شدم که گردنبند محیا که با گوشواره هاش ست بودن نه خونه مامانمه و نه خونه خودم...همه جا رو هم گشتم و نبود..ازونجاییکه هر روز واسش عکس میندازم دیدم که آخرین بار 24 آبان گردنش بوده... حتی با اون میاوردمش مهد..نمیدونم اصلا درش آوردم خودم یا نه، و یا درش آوردم کجا انداختمش..مغزم داره میسوته...این چندمین چیزه که از طلاهاشو گم میکنم.. گوشواره اش انگشتر فیروزه خودم...دعا کنین پیدا بشه..آدم دلش میسوزه خوب... یادش که میافتم دپرس میشم..باید بیشتر دقت کنم.. و اما... با اینکه میدونستم گشتن خونه یعنی گرد گیری فکر گردنبنده نمیذاشت درسمو با خیال راحت بخونم...در نتیجه شروع کردم گشتن.. حتی جاهایی که عقل جن هم نمیرسید..و بالاخره ...
26 دی 1390

پ ن پ واقعی

دیروز تو ترافیک شدید تو جاده گیر کردیم... چند متر که جلوتر رفتیم یه پلیس گوشه خیابون ایستاده بود... گویا از دیدنش همه خوشحال شدن و هرکی چیزی ازش میپرسید. بابایی هم شیشه رو کشید پایین و پرسید آقا ترافیکه؟؟؟ ... من جاش بودم جواب میدادم: پ ن پ !!! باهات دشمنی دارن، جلو راهتو بستن تا دیرتر به خونت برسی... اما طفلکی متوجه منظور بابایی شد و گفت تا تونل شماره 3ه همینجوریه... منو داری داشتم تو دلم میترکیدم از خنده اما صدام در نیومد تا به بابایی برنخوره..آخه حالش هم اصلا خوب نبود.. ...
25 دی 1390

23/دی/ 90

صبح جمعه بعد بیدار شدن کمی درس خوندم تا خاله جون به کارهاش برسه و با هم بریم جمعه بازار..چون فردا قرار بود برگردیم تهران خیالم راحت بود که با آرامش خرید کنم.  یه بلوز خوشگل برای خودم گرفتم. چیزی که  تو تهران و کیش هم پیدا نکردم...ای ول به جمعه بازار خودمون!!! محیا و سحر دختر دایی: علیرضا هم با اون لباسش تیپ زده که بره از رو درخت نارنگی بچینه...خوشتیپه عمه: ساعت سه نهار خوردیم و کم کم همه اومدن برای حلیم پزی اربعین...بچه های خودمون و دختر خاله هام.. امسال حلیممون خیلی خوب در نیومد...گندمش پوست کنده نبود و لعاب نداد..خدا ازشون قبول کنه...طفلک مادرجون دست تنها بود و دیگه زورش نمیرسه همه ...
25 دی 1390

24/ دی/90

امروز اربعین امام حسینه...و ما باید عصری برگردیم تهران..مادر جون با اون همه کارش نتونست شما رو از پوشک بگیره و شما هم که کلی لوس شده بودی و بد اخلاقی زیاد کردی و به ریز و درشت حرف بد میزدی..با عصبانیت میگفتی برو!بیو! گمشو!!! و اونقدر با مزه میگفتی که من نتونستم بقیه رو کنترل کنم تا نخندن...فقط به دایی جون و عمو محمد ( شوهر خاله) نمیگفتی.حتی به پدرجون هم رحم نکردی صبح با بروبچ رفتیم ح عمومی.. واای چقدر خوش گذشت..شما کمی موندی و گریه کردی و مهرناز اومد دنبالت و بردت خونه شون...اونجا هم بهت خوش گذشت و برای نهار برگشتیم خونه مادرجون.. کمی خوابیدم تا بابایی اومد دنبالمون و شما از تو خونه مادرجون تا تهران خونه خودمون خواب بودی و تو خونه ب...
25 دی 1390

21 / دی/ 90

امروز تو مهد جلسه اولیاء است . واسه همین صبح کلاستونو برای جلسه آماده میکردن.. و من شما رو تو کلاس بغلی گذاشتم..خوشت نیومد و خواستی بری کلاس خودت. بردمت و پشت سر هستی هم اومد. آرمان هم تو کلاس خالی دراز کشیده بود.. خواستم برم که زدی زیر گریه.. نگام به صندلیهای دم در افتاد...گفتم بچه ها امروز خاله مهدیه میخواد براتون تولد بگیره...صندلی بذارم بشینین و شما سه تا خوشحال نشستید رو صندلی و منتظر شروع تولد و من اومدم بیرون.. الان عذاب وجدان داره دیوونه ام میکنه که چرا گولت زدم...دیگه بهم اعتماد نمیکنی..ساعت 11 میام میبینمت گلم...   ساعت 11 جلسه اولیا و مربیان بود و مربی روانشناسی و یوگا و مدیران بودن و من دیر رسیدم و چن...
25 دی 1390

22/ دى/90

صبح سالم بیدار شدیم دیگه پس لرزه هم نداشتیم...شما هم کله سحر لباس پوشیدی و رفتی تو مرغدونی سراغ پیکی نیز... این هم نرگس های خونه پدرجون که خودش عاشقشه: مادرجون بدش میاد که هاپو رو بیارن تو حیاط واسه همین گذاشتنش تو این خرابه طفلکی رو: اسمش funny  هستش که عمو محمد بابای مهرناز روش گذاشت...کلی با دیدنش عشق میکردی.. بعدش هم رفتین سراغ کبوتر که سحر در پی انتخاب اسمی براش بود که تا شب ناپدید و ظاهرا خوراک گربه همسایه شد و چه کرد سحر و چه اشکها که نریخت.. و قرار شد دادگاه که باز شد بره از آقای براری همسایه که تو خونشون گربه هست شکایت کنه ...نامه اش رو که نوشته بود..پدرجون هم گفت بیا&n...
25 دی 1390