محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

روز بزرگداشت حافظ

  بمناسبت امروز که روز بزرگداشت حافظ شیرازه، واسه سه تاییمون یه تفال میزنم و برات اینجا ثبتش میکنم....من خیلی به جناب حافظ اعتقاد دارم...روحش شاد برید باد صبا دوشم آگهی آورد                        که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد به مطربان صبوحی دهیم جامه پاک               بدین نوید که باد سحرگهی آورد... ایشاله که خیره... ...
20 مهر 1390

18/مهر/90

سلام گلم...خواستم امروز برات تکراری نباشه آوردمت زمین چمن دانشگاه کمی دوییدیم.... اونجا یه خرگوش خوشگل دیدیم... من که بچه بودم، دایی جون اینا کلی خرگوش داشتن و من خیلی دوستشون داشتم... و انعکاس نور خورشید چه زیبا بود: آبپاش چمنها رو باز کردن وشما حسابی خیس شدی: روز خوبی داشته باشی گلم... برگشتنی تو مهد طبق معمول به شما تی تاب ودادن و من هم جلدش رو بهمراه لیوان یکبار مصرف گذاشتم رو صندلی کنارم تا بعدا بیان بردارن.... چون سطل آشغال اون نزدیکیها نبود.. و رفتیم. اما شما برگشتی و اونا رو گرفتی و گفتی مانی این اشغاله...بگیر و من کلی از  کرده خودم خجالت کشیدم...تو...
19 مهر 1390

17/مهر/90

با نام رضا به سینه ها گل بزنید ، با اشك به بارگاه او پل بزنید، فرمود كه هر زمان گرفتار شدید، بردامن ما دست توسل بزنید عیدت مبارک دخملم. امیدوارم عیدی خوبی امام رضا به ما بده...بابایی دیشب خواب کربلا رو دید. میگه بجای کیش بریم کربلا. نه میتونم بگم آره و نه بگم نه...ببینیم خدا چی میخواد...دیروز نی نی داداشیو تو مهد جا گذاشتی صبح که دیدیش کلی ذوق کردی... قبل اينكه به ترافيك دانشگاه بخوريم اومديم خونه. ا امروز تو راه آروم بودي..دم در اومدي كمك كني در رو ببندم انگشتت گير كرد لاي در... به محض رسيدن به خونه شروع به كار خونه كردم و يه كم تغيير دكور دادم آخه واسه جا دادن وسايلي كه از خونه شمال ...
18 مهر 1390

16/ مهر/90

امروز صبح خونه بعد برگشت از شمال دیدن داشت. همه کارها رو گذاشتم واسه عصر و اومدیم سرکار اما دیر...وای چه ترافیکی بود... این هم مهد دوباره روز از نو روزی از نو...خدا رو شکر مربی و دوستات خیلی دوست داری و گرنه بعد برگشت از شمال خیلی اذیت میشدی. دخترم دیشب تو جاده بود و الان خوابش میاد.. چشاش که اینو نمیگه: امروز تو مهد براتون جشن گرفتن هم واسه روز کودک و هم تولد امام رضا. بهتون بادکنک و تابلوی کوچیک امام رضا و کاردستی روز کودک و شیرینی دادن... مامان محیا عظیمی خواستن برن بوستان گفتگو اما من کار خونه زیاد داشتم و نتونستم ببرمت. عوضش خاله یاسی آخر هفته میاد پارک پلیس و ما با شهریار میریم اونجا.....
17 مهر 1390

موفقیت دایی جون

این عکس دایی جونه محیاست که تو مسابقات کشوری پرورش اندام نقره گرفته و تو مجله سرزمین ورزش ازش مصاحبه کردن... ورزشکاران دلاوران نام آوران   حالا هرکی بدخواه مدخواه داره بیاد جلو چکار کنیم ما خونوادگی، روزنامه و مجله و اینترنت و.... رو گرفتیم مال خود کردیم...وای مامان اینا... چند روز دیگه خانمش نی نی میاره...براش دعا کنین... ...
16 مهر 1390

روز جهانی کودک مبارک

دخترم امروز ١٦ مهر 90روز شماست. مبارک باشه و امیدوارم کودکیه زیبایی رو برات درست کنیم... دیروز جشنواره کودک دم خونه مون شهرداری امیرکلا برگزار کرد اما چون باید میومدیم وقت نشد ببریمت..ایشاله امروز بهت خوش بگذره...     ای ول به شهر کوچولوی خودمون امیرکلا که اسم آمریکا رو از رو اون گرفتن...   کوچولوهای ناز روزتون مبارک -----------------------------------------------------------     این هم نظر مامان صدفی:   مامان صدف 13:20 16 مهر 1390   مـرگ بر آمریکا ...
16 مهر 1390

15/مهر /90

صبح من و خاله جون سمانه و خاله ساره ( دوست مانی) رفتیم جایی..تا برگردیم بابایی اومد دنبالمون که ببرتمون خونه مامان بزرگ. دیگه وقت نشد برم جمعه بازار.. شما فکر کردی داریم میریم تهران...اولش خیلی گریه کردی. اما وقتی رسیدیم اونجا خیلی با پارسا پسر همه ات بازی کردی...تو باغ رفتید وو تو اتاقها همدیگه رو دنبال میکردین وقتی قایم میشد صداش میکردی: پارسا توچولو...کجایی؟؟؟ من فدات اون طرز صدا کردنت بشم که دل آدمو میبره..هرچند اون از شما بزرگتره...دل همه واست تنگ شده بود... خونه مامی بزرگ خیلی خلوت بود و عمه ها خونه عمه فاطمه بودن...من و بابایی بعد نهار یه خواب جانانه کردیم و کل خستگیهای چند روزه از تنم رفت..آخه اونجا هواش عالیه و مامی بزرگ ...
16 مهر 1390

14/ مهر/90- سفر شمال

صبح زود از خواب بیدار شدم...بابایی میخواست بخوابه...ماشینو داد علی آقا بابای پارسا آورد پمپ بنزینش که نزدیک خونه مادرجونه...اول رفتم پیش دایی جون و قرار بنگاه رو باهاش هماهنگ کردم...دوتا بانک و مخابرات برای تلفن خونه و سپس بنگاه...خونه رو دادیم اجاره و کلید رو تحویل دادم. حس خوبی نبود...اما خدا رو شکر دست آدمهای خوبی افتاد.. صبح هم چند دقیقه ای بردمت خونه دایی جون عباس...زندایی دیگه شکمش در حال ترکیدن بود..آخه دختر داییت کم کم دیگه باید بیاد. وقت یاومدی خونه مادر جون ادای زندایی رو در میاوردی و کمرتو کج میکردی و میگفتی زندایی نی نی داره... ما رو کلی خندوندی...دایی جون هم دنبالت میکرد و میگفت ادای زندایی رو درمیاری؟؟؟؟ برگشتم خونه ...
16 مهر 1390

13/ مهر/90

امروز صبح کمی با روزهای دیگه فرق داشت...باید زودتر بیدار میشدم تا بابابایی وسایل رو داخل ماشین میذاشتیم و امروز بعد دانشگاه یکسره میریم شمال... یک رب زودتر از روزهای دیگه حرکت کردیم و یکساعت و ده دقیقه زودتر رسیدیم...آخه اصلا ترافیک نبود...و مسیرمون هم امروز عوض شده بود... 6:50 دم مهد بودیم که هنوز باز نشده بود...کمی تو ماشین نشستیم و شما هم بیدار شدی و شیرتو خوردی و منتظری که بری پیش خاله سهیلا: با اومدن خانم سیفی ما هم رفتیم تو کلاست...کمی با هم توپ بازی کردیم... لباساتو که در آوردم گذاشتم کنارم تا ببرمش تو ماشین یهو اومدی گفتی مانی بذار اینجا ( یعنی تو کمد) و من از این انظباطت بوجد اومدم.....
16 مهر 1390

آماری جالب

    ما دیروز 212 بازدید کننده داشتیم اما دریغ از یک نظر.... دیگه خودتون قضاوت کنید من چیزی ندارم بگم.... آهای نامردها، یواشکی میاید و میرید...نمیگید جای پاتون رو ببینیم خوشحال میشیم.... دوستتون داریم ودست همه اونایی که واسمون نظر نوشتن میبوسیم....   ...
13 مهر 1390