محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

من زنم

این متن رو خاله غزال ( دوست من) که تو سوئیس زندگی میکنه واسم ایمیل کرد..نمیدونم تا چه حد درسته اما مطمئنم دروغ نگفته....       من، زنم ... با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست ... که زرق و برقش شخصیتم باشد من، زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی و صبح ها از دنده دیگری از...
13 مهر 1390

12/ مهر/90

صبح گلم بخیر. امروز چون هوا سرد بود دوست داشتی روسری که مهرناز بهت داده سرکنی...چقدر هم بهت میومد و وقتی منو بابایی دیدمت کلی دلمون ضعف رفت...البته بابایی بیشتر چون هم حجاب دوست داره و هم گفت چقدر شکل عمه هات شدی ....(؟؟؟؟) وقتی رفتم عکس بگیرم به شما گفتم که سرت رو بالا بگیری اما زیادی بالا گرفتی.... توی مهد هم خاله رویا و خانم سیفی کلی با روسریت حال کردن... هستی و پویا و هانا رو فرستادن کلاس بالاتر و وقتی شما هستی رو تو کلاسش دیدی رفتی تو  و فکر کردی که باید اونجا باشی...برات توضیح دادم و با من اومدی کلاس خاله رویا...یه توپ هم با خودت ازون کلاس آوردی.. بگمونم تا عصر اجازه ندی کسی روسری رو از سرت در بیاری ....
13 مهر 1390

11/ مهر/90

امروز اونقدر بی حوصله رانندگی کردم که پشت ترافیک، دنده عقب زدم به یه پراید و حواسم برگشت سرجاش!!چیزی نشد... این هم محیا سر صبح: قربون بچه داریت ... تا رفتی تو کلاس درسا اومد طرفت تا داداشیتو بگیره...دید بهش نمیدی چنگ انداخت تو صورتت..گفتم بچه از ننه اش هم حساب نمیبری....جداتون کردیم و بعد کلاس دیدم سر و صورتت زخمی...نگو این دعوا تا بعد از ظهر ادامه داشت و سهیلا جون میگفت هر دوتا همدیگه رو میزنین...ریحانه هم اون وسطها میاد دخالت کنه...هم میزنه و هم میخوره...قربون خروس جنگیهای کوچولو...کاش ازتون فیلم بگیرن بخندیم... وقتی رفتیم خونه همش بی حس بودم..اصلا حوصله نداشتم...کمی با خاله ندا و دایی جون راجع به خونه صح...
12 مهر 1390

10/ مهر/ 90

صبح دخترم بخیر... امروز دیگه عکست از نی نی وبلاگ برداشته شد. خوب بود کلی بازدید کننده داشتیم...سه چهار هفته ای بود...دست مدیریت درد نکنه... امروز صبح خیلی زود یعنی 6:30 راه افتادیم تا به ترافیک نخوریم و بابایی هم خیلی واسش زود بود و بقول خودش اگه پیاده میرفت جاجرود محل کارش میرسید واسه همین من و شما تنها اومدیم تو پارکینگ و من اونقدر عجله کردم که یادم رفت کمربند صندلیتو ببندم... و شما هرچی بهم مبگفتی من متوجه نمیشدم و فکر میکردم داری برای بابایی گریه میکنی...آخه تو راه پله نق میزدی که بابایی کفش بکوش بیا... حالا کله صبح کلی توضیح بده که چرا بابایی نمیاد....قربونت برم که اینقدر فهمیده ای و میدونی باید کمربندمونو ببندیم.... ...
12 مهر 1390

8/ مهر/90

جمعه خوب خوابیدیم و وقتی بیدار شدی دیدم بی علت آبریزش بینی گرفتی. تازه خوب شده بودی ترسیدم نکنه بینی ات با ضربه تحریک شده...یا شایدم آنتی بیوتیکتو زود قطع کردم... موقع صبحونه  هم نمیتونستی لقمه رو درست قورت بدی.. ترسیدم اما هنوز بابایی راضی نمیشد ببریمت جایی. میگفت ما تو بچگی ازین ضربه ها زیاد خوردیم...واقعا ازین فکراش اعصابم خرد میشه...مگه میشه مامان بزرگ نظری بده و بابایی به حرف دیگه ای قانع بشه؟؟؟؟ اونم پشت تلفن و از راه دور...فردا خودم میبرمت عکس بگیرم امیدوارم دیرنشه و زبونم لال لخته خونی گیر نکرده باشه... بعد از ظهر با خاله ندا اینا رفتیم شیان...آخه هوس کباب کرده بودیم شدید...رفتیم خونشون دنبالشون..آخه ماشینشون هفته بعد...
12 مهر 1390

9/ مهر/90

صبح ابتدا دست و پاهاتو که از دیشب کثیف خوابیدی شستم...از دیدن مهدت خوشحال شدی...چند تا عکس از دم مهد واست انداختم... تا مامانی وسایلشو از ماشین برداره و درشو ببنده خسته شدی...و شایدم از ترافیک شنبه صبح کلافه بودی...   و باز هم نی نی داداشی.. این لباسو 5 شنبه برات از جمهوری خریدم... عین همینو آنا جون هم داره.. تا بعد.... موقع تعطیلی مهد کمی با پرنیا سرسره بازی کردی  محیا در حال فرود و پرنیا در اوج: وای چقدر عکاس زیادن: لازم بذکره که من اینجا هم کار میکنم و هم سریع وبلاگتو بروز میکنم...اما تو قسمت کار مامان پرنیا، چون مامانهای وبلاگی سه تا بودن یعنی مامان درسا و ریحانه.....
10 مهر 1390

7/ مهر/90

روز دختر بر یکی یدونه خودم مبارک!!! آره همیشه مال من باش گلم...اما برای خودت زندگی کن!! دلم نمیخواست صبح زود بیدار بشم اما به مامان آنا قول دادم که بریم جمهوری، هرچند ساعت ده اما استرس کار خونه نذاشت زیاد بخوابم...کمی به کارام رسیدم و ده راه افادیم...آنا پیش بابا پدرامش موند و من و خاله متین و شما بدون ماشین خودمون رفتیم جمهوری... تو بی آرتی خوب بودی. خاله جون عسل اولین کسی بود که زنگ زد تو ماشین و روز دختر رو بهت تبریک گفت...کمی لباس خریدیم... و شما کم کم داشتی خسته میشدی و روی لباسها و هر گوشه که پیدا میکردی مینشستی... ...و کف زمین طبق عادت جدیدت دراز میکشیدی...دوبار جوراب شلواریتو عوض کردم....ا...
9 مهر 1390

6/ مهر/90

  صبحت بخیر ناناسی.. امروز سرم بشدت درد میکنه...دیشب هر سه خسته بودیم و تا صبح یکبار بیدار نشدیم و شما هم آب نخواستی....صبح تو خواب عمیق بودیم که زنگ موبایلم بیدارم کرد و بعدش با سردرد شدید بیدار شدم...الان هم که ساعت ده صبح شده هنوز فرقی نکرده... با اینکه صبحها نیم ساعت زودتر حرکت میکنیم اما همچنان ترافیک شدیده...  خوشا آخر هفته و خوشا خواب فردا صبح.... به هزارزحمت سوار صندلیت کردم آخه گریه میکردی که جلو بشینی: آوردمت توي خونه . اما دوست نداشتي بياي تو. ميرفتي بيرون و ميگفتي خدافظ و در رو مي بستي.   مجبور شدم به يه آقايي بگم كه آقا شما دزد هستيد....يهو آقاهه ترسيد از...
9 مهر 1390

ماجرای نی نی داداشی

این عکس متعلق به مهمترین عضو خانواده ما یعنی نی نی داداشیه ... که البته از اول به این عنوان نبود...لباسش هم تو مهد گم شده....چشاش هم که نیاز به چشم پزشک داره... این نی نی، مال خاله جون زهره خدابیامرز بود...ازبین همه عروسکهایی که واسه خودش میخرید اینو بیشتر از همه دوست داشت و اسمشو گذاشت حسن کچل ...و حتی زمانیکه با شوهرش میومدن شمال حسن کچل رو با خود میبرد...آخه اونا بچه نداشتن... پس از فوتش حسن کچل بهمراه سایر متعلقات خاله جون به خونه مادر جون فرستاده شد و خاله جون وحیده تو اتاقش ازش مراقبت میکرد...تا اینکه یک روز محیا کشفش کرد و از لحظه ای که دیدش تا الان که 5 روز گذشته، ثانیه ای از خودش جداش نکرد..میتونید تو عکساش چند روز ...
6 مهر 1390

5/ مهر/90

محیا هنوز نی نی داداشیش دستشه.. پسران کماندوی مهد(پارسا و محمدرضا) محیا و صدفی محیا داره نی نی داداشی رو تو مهد میخوابونه... محیا و دوستان(هانا و کوثر)...کوثر جان با نی نی داداشی دخترم شوخی نکن... امروز تولد هستی جونه....من خبر نداشتم...هستی جان تولدت مبارک!!! این نی نی سودانیه. مامانش یکی ازدانشجوهامه...البته خیلی سیاه نیست. برادر و خواهرش سیاهترن...این نی نی داشت شیر مادرشو میخورد که یکی از همکارها گفت خوشبحال این بچه که داره شیر کاکائو میخوره... و معید از نمای نزدیک: این هم از دم مهد: تو حیاط شیطنتت گل کرد و میچرخیدی دور باغچه و نمیومدی تو خونه... ...
6 مهر 1390