محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

ترافیک

خداییش این پست رو جداگونه گذاشتم تا دوستانی که راه چاره ای دارن به من هم بگن و اونایی هم که قصد دارن برای زندگی بیان تهران تو تصمیماتشون تجدید نظر کنند..: برای اینکه ساعت 8 سرکارم باشم امروز ساعت 6:15  راه افتادم...فکر نکنین خونمون خیلی به محل کارم دوره...من همین مسیر رو تابستونها که ترافیک کمه یک ربعه میرسم ...فقط باید از دوتا اتوبان بگذرم...اما از رسالت تا پل سیدخندان یکساعت تو ترافیکم...حتی امروز که اینقدر زود راه افتادم... بخدا هوا هنوز تاریک بود و چراغها روشن. این هم از یه عکس دلچسب از کله صبح: خدا به آیندگان رحم کنه...     ...
9 آبان 1390

4/ آبان/90

صبح موقع اومدن خودت کتونیتو پات کردی . با اینکه دو روزه که داری میپوشیش یاد گرفتی که چطور پات کنی...و آماده شدی برای حرکت: بارون شدیدی اومد و طبق معمول ترافیک از اونی هم که بود بدتر شد...و ما دیر رسیدیم... تو راه که شدیدا پشت ترافیک موندیم و صندلی عقب ماشین با اون شیشه های دودی برات دلگیر بود و مامانی هم آهنگ داریوش گوش میداد و شما هم ترجیح دادی بخوابی تا دم مهد...من هم که فرصت کافی برای عکس گرفتن داشتم... خدا رو شکر با رویا جون و خاله سارا ( مامان پویا) صحبت کردم و مشکل کلاسم داره حل میشه...به امید خدا امروز کمی زودتر میام دنبالت که بریم دنبال پدرجون و مادرجون...هورررررااااا. خیلی از اومدنشون خوشحالی....
7 آبان 1390

5/ آبان/90

صبح خیلی زود من و بابایی بیدار شدیم و شما کنار مادرجون خواب بودی و خیلی خوشحال بودم که مجبور نبودی بیدار بشی... بابایی سر کارش رفت و من هم سر کلاس...با استاده صحبت کردم که دیگه سر کلاس نیام آخه من جزء رفوزه ها بودم و این کلاسها رو گذرونده بودم و فقط بخاطر زایمان شما ، امتحانشو نداده بودم...امیدوارم مشکلی پیش نیاد... بعد کلاس رفتم واست یه بلوز خوشکل ازونایی که آنا جون خریده بود گرفتم ...آخه خیلی تو تنش قشنگ بود... بعدش رفتم خونه و نهار آماده و وااااای چه کیفی داد. و خوابیدم وااااای اونم چه کیفی داد...کاش همش مادرجون پیشمون بود...ساعت 4 بود که برای انجام یکسری از امورات با هم رفتیم جمهوری علیرغم اینکه کمی بارون میومد...ا...
7 آبان 1390

6/آبان/90

دوست نداشتم صبح زود بیدار بشم..مخصوصا اینکه مادرجون اینا بعد صبحونه باید میرفتن. چقدر کم موندن...آخه بچه های دیگه هزار تا کار براشون میتراشن...بنده خداها این دو روز همش داشتن با تلفن امورات رو روبراه میکردن...خدا حفظشون کنه...نباشن معلوم نیست چی بسر بچه ها میاد...حتی اونایی که سالهاست ازدواج کردن... ساعت ده و نیم رسوندمشون ترمینال و شما پیش بابایی موندی...تو برگشت تنها بودم و کلی بغض کردم... نهاری درست کردم و خوردیم و شما اصلا نخوابیدی و من هم دوست داشتم جمعه دلگیرم رو با خواب بگذرونم که شما نذاشتی...بارون شدید تر شد و شب هم از  صدای آسمون غرمبه خیلی ترسیدم و نتونستم بخوابم...شما هم همش بیدار میشدی... ...
7 آبان 1390

دوستان شما قضاوت کنید

این مطلب رو یکی از مامانهای خوب برام گذاشته که خودشو معرفی نکرد... سلام مامانی وبلاگ رو بخاطر دله خودت و برای دختر نازت بنویس برات مهم نباشه چقدر بازدید کننده داره به این آمار  نی نی وبلاگ هم توجه نکن ، مشکل داره ;)[hr] اگه خوب وبلاگمو بخونین متوجه میشید که من نکاتی رو مینویسم که واسه خودم و دخترم مهمه...شاید بقول یکی حتی حموم رفتنم رو هم مینویسم... که برای بقیه فایده ای نداره اما یه روزی خوندنش دخترم رو خوشحال میکنه... هدفم از نوشتن آمار این بوده که بهونه ای بشه تا از لطف دوستانی که به ما سر میزنن تشکر کرده باشم. حتی از شما دوست عزیز که نظر هم گذاشتین.. من به آمار وبلاگ اعتماد کامل ندار...
7 آبان 1390

وبلاگ سحر و سنا دختر داییهای محیا

امروز تصمیم گرفتم در کنار کادو تولد سحر و سنا براشون وبلاگی هم درست کنم بنام سحر و سنا دختران پاییزی دریا ...سحر که دیروز تولد 8 سالگیش بود و سنا جون که جوجه 6 روزه منه... من که ازشون خیلی دورم...هر مطلب یا عکس جدیدی به دستم برسه براشون ثبت میکنم...تا براشون خاطره ای بشه و  از همسن و سالهاشون عقب نمونن...آخه مامان و باباشون اهل این کار ها نیستن.. برای دیدن وبلاگشون رو اسمشون کلیک کنین!!! ...
4 آبان 1390

تشکر از دوستای خوب وبلاگی

امروز یکی از دوستام گفت که وبلاگم پر بیننده است و من خوشحال شدم...دقت کردم و دیدم هر روز حدودا 500 بازدید کننده داریم حتی روزهایی مثل دیروز که وقت کافی برای نوشتن نداشتم اینها همه لطف شما عزیزانه که به من و دخترم دارید...امیدوارم وقتی که میزارید تا خاطرات دخترمو بخونین به بطالت نره من با لطف شما امیدوار میشم که محیا جون در آینده از هدیه ای که قراره بهش بدم خوشحال میشه...انشاله... دوستتون دارم و میبوسمتون...حتی قربانعلی رو که همیشه برام نطر میذاره....   ...
4 آبان 1390

جدی بگیرید

کوچولو که بودی همش من و خاله جون وحیده کنارت بودیم...کلمات و چیزهای مختلفی رو از خودمون در میاوردیم و به هوای تو میگفتیم و کلی میخندیدیم...طوریکه ممکن بود بقیه چیزی ازین چیزها نفهمند و اصلا خنده شون نگیره...باصطلاح مخصوص خودمون بود..مثلا با لهجه خاصی باهات حرف میزدیم... الان هم اینجا بگم شاید خیلیها بخندن و بگن چه بی مزه...البته همه این چیزها رو ممکنه خودشون هم داشته باشن...خلاصه اشاره کنم کلماتی مثل پپون ، دروون ، و ....که زیاد بکار میبردم.. و همچنین اینکه به هر جمله پرسشی یا غیر پرسشی آخرش یک آیا اضافه میکردم... الان که بزرگتر شدی و داری حرف زدن یاد میگیری منم این دیوونه بازیها رو خیلی وقته کنار گذاشتم تا شما اشتباه یاد نگیری... ...
4 آبان 1390

خداحافظ

 تلویزیون داشت تبلیغات پخش میکرد و شما منتظر، جلو تلویزیون رو صندلیت نشسته بودی تا خاله یاسی شروع بشه... تبلیغات: دستگاه چربی سوز....دیگر با چربی های خود خداحافظی کنید.. محیا: خدافِس!!!!! آخ من قربونت برم...شما آخه چربیت کجا بود!!! ...
4 آبان 1390

3/آبان/ 90

صبح خواستم بیدارت کنم تا سر لباس پوشیدن اذیتم نکنی..لحظه آخر بیدار شدی و لباس نپوشیده بردمت تو ماشین. چند تا سرفه تو پارکینگ کردی با دهن باز و در نتیجه گلاب به روت بالا آوردی...زنگ زدم بابایی از بالا برات لباس آورد...از جلو دستش رو رخت آویز چند تا لباس خیس آورد... لباسهای بعد از ظهرت رو برات پوشیدم دیرمون شد و به ترافیک خوردیم...خوب شد دم مهد خاله سهیلا رو دیدیم و باهاش رفتی منم دلم نیومد زیارت عاشورا نرم....بعدش بالاخره 8 خودمو رسوندم پژوهشکده....روز خوبی داشته باشی گلم... امروز اعلام کردن که 5 شنبه ها و غروب شنبه برامون کلاس اجباری گذاشتن...مشکل فقط نگهداری شما بود. تو تایم نهار به مهد کودکهای ولنجک سر زدم و یکی رو پیدا کردم که نص...
4 آبان 1390