امروز تصمیم گرفتیم که برات خونه مادرجون تولد بگیریم..آخه سری بعد که میایم عاشوراست...صبح که با بابایی دنبال کارهای ماشین بودیم برات یه کیک کوچولو خریدم و بقیه هم که چند روزه کادوشون آمادست... بعداز ظهر با مهرناز رفتین حموم آب بازی و کلی خوش گذروندین... عصری سالگرد دخترعموم بود. شما پیش مهرناز موندی (چون تازه حموم بودی) و من هم رفتم سر خاکش و هم سر خاک خاله جون زهره...خیلی ناراحتی کردم و سرم بشدت درد گرفت...دختر عموم فاطی دقیقا شش ماه از خاله جون کوچیکتر بود و دقیقا شش ماه بعد خاله جون با یه سرطان کوتاه مدت فوت کرد و یه پسر 7 ساله داره...خدا بهشون صبر بده... مادرجون هم شب آش رشته پخت و همه بودن جز سحر و سنا جون که رفته بودن عروسی...