محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

17/آذر/90

 توان پا شدن از جامو نداشتم و تا نه صبح علیرغم اینکه بالا سرم بیدار بودی تو جام خوابیده بودم و میلرزیدم...بابایی هم که زنگ زد همینجوری بود... صبح که بیدار شدی گفتی مانی بیدار شو صبحونه بخوییم...محیا پنیر بخوره چاقالو بشه... من قربون حرف زدنت بشم که همه چی رو الحمدالله کامل میگی.. به بابایی هم زنگ زدی و گفتی که برات مای بیبی بخره و چقدر هم دوسش داری و خدا میدونه که ما کی میخواییم از شرش راحت بشیم...  کمی برای خودمون و شما سوپ جداگانه درست کردم... و ماهیچه بخار پز و دیدم خوشت اومد وخدا رو شکر خوردی...خونه و لباسها رو مرتب کردم و دلم ازینکه نمیتونم امروز پیش خانواده ام باشم گرفتست... کاش تعطیل نبودم...چکار میشه کرد...
19 آذر 1390

18/ آذر/ 90

و باز هم یه جشن تولد دیگه صبح هنوز حال بابایی بد بود و حتی تب شدید کرد... به زور از جاش بلندش کردم و فرستادمش درمانگاه دم خونه...من هم که نرفتم چون با وجود شما و تو این سرما بیشتر دست و پا گیر میشدیم...یه سرمی وصل کرد و خدا رو شکر بهتر شد... از طرفی خاله ندا زنگ زد که برای تولد شما امشب میان خونمون...من هم به کارهام رسیدم و شامی درست کردم و رفتم برای کیک... وقتی برگشتم...  دیدم بله خانم در حال آرایشه...اون هم با رژ لبی که با کلی گشتن از شمال تا کیش، بلاخره دم در خونه رنگ مورد علاقه ام رو تازه دیروز پیدا کرده بودم... بابایی هم مشغول دیدن فوتبال و با خونسردی ماجرا رو دنبال میکرد... کلی حرص خوردم و برد...
19 آذر 1390

15/آذر/90 - عاشورا

ازونجایی که دیشب دیر خوابیدم نفهمیدم که کی صبح شد؟؟!!! با صدای بچه ها که میگفتم دسته داره میره از خواب بلند شدم...ساعت 8:30 بود و من با یه عالمه کار واسه آماده کردن خودمو محیاچکار باید میکردم؟؟؟ با کمک  بچه ها شما رو آماده کردم و فرستادم و خودم هم دکمه های مانتومو تو راه بستم وچادرم رو تو خیابون سر کردم.. هر طوری بود باید به اول دسته میرسیدم و با گروه تعزیه  ازت عکس مینداختم...میانبر زدم و چیداشون کردم...( این شگرد بچگیهام بود)   گروه تعزیه منتظر گروه زنجیر زنان بود و یکجا ایستاده بودن  و فرصت خوبی بود تا عکسهامو بندازم... خیلی دوست داشتم تو دسته باباعلی هم بودیم و وقتی اول صف ...
19 آذر 1390

16/آذر/90

بابایی زنگ زد که نزدیکیهای ظهر برگردیم خونمون...مخالفت نکردم هرچند خیلی زود بود و کلی از تعطیلات مونده بود...آخه بابایی باید میرفت سرکار و از طرفی اگه ما میموندیم تو برگشتن به مشکلات زیادی بر میخوردیم... صبح کلی با مهرناز آخرین بازیهاتو کردی: این فاصله منو کشته: یه کم از کارهای شما تو این سفر بگم...ماشاله  که دیگه حسابی بلبل زبونی میکردی و همه یه شکم سیر از حرفات میخندیدن... مثلا دایی جون گفت محیا چی داری جواب دادی تل !!! پرسی به من میدی گفتی: شما که مو نداری ...اون هم حساس کلی دنبالت کرد و فشارت داد... دایی جون وحید و امین هم که حسابی سر بسرت میذاشتن...فرشاد دیوونه رو هم دیدی که تو خیابون عربده میکشید و...
19 آذر 1390

14/آذر/90

صبح زود مرجان و مهرناز اومدن تا بریم مسجد جامع  تجمع شیرخواران...هرچند که شما شیرخوار نبودی اما خوبه که از بچگی با این مراسمها اشنا بشی... پارسال هم اوردمت  و با لباس حضرت علی اصغر خیلی معصوم شده بودی و شما رو برای یکسال بیمه طفل شیرخوار حضرت علی اصغر کردم تا از تمام بلایا و نظر بد دور بمونی تا ایشاله سال دیگه که اگه عمری باقی باشه باز هم بیایم!!!!! این هم چند تا عکس ناز از دختر معصومم:   تا نزدیک ظهر اونجا بودیم و کلی نذری خوردیم.. بعضی از خانمها به شیر خوارها شیر و کیک و جوراب و ابون بچه و ... میدادن که برام جالب بود.. نهار رو خونه خوردیم و کمی استراحت و عصر رفتیم زنجیر ...
19 آذر 1390

13/ آذر/90

صبح ساعت 5:30 از خواب بیدار شدم و برای اینکه بابایی علی متوجه نشه، سریع یه سری از وسایل رو آوردم تو ماشین... آخه طفلک همش داره برام اثاث میکشه...از تهران یه چیزهایی رو میبرم شمال و ازونجا یه چیزایی رو میارم تهران... اصلا همیشه ماشین جای یه سوزن نداره دیگه.. اونم نفسش بند میاد 4 طبقه بدون آسانسور...تین سری یه میز پلاستیکی و کلی کتاب دوره دانشجویی و کامپیوترمو دارم میبرم تو انباری شمال بذارم...آخه الکی خونمو شلوغ کردم... امروز هم خ نظری با ما اومد. کل ماشین پر از وسیله بود داشت میترکید...یکی دوتا از مسافر های همیشگیم تو مهد منتظرم بودن..خ نظری گفت ببخشید امروز ماشینش جا نداره الان هم همه دارن اینجا آش میخورن..هرچند...
19 آذر 1390

11/ آذر/ 90

صبح دیر از خواب بیدار شدیم... من هم کار خاصی نداشتم تا زود بیدار بشم و با تق تقم شما رو از خواب بیدار کنم...چیزی که کمتر اتفاق میافتاد... خیلی دلم میخواست ببرمت مراسم شیرخواران حسینی تو مصلا، اما نمیشد همت کنم پاشم... اما صبح تاسوعا تو شمال با خاله جون میبرمت مسجد جامع.. اونجا هم برگزار میشه.. بابایی تو سرما حوصله نونوایی نداشت و در نتیجه با نون فریزری صبحونه خوردیم..من هم اتو کشی و آشپزیمو تکمیل کردم و این هم اثرش: و محیا آماده برای نهار: خودمونیم... من چقدر از آشپزی تعریف کردم..آخه ازین اتفاقها تو زندگیم کم پیش میاد و فرصتشو ندارم... همین فسنجون نزدیک به 48 ساعت رو شعله کم جا افتا...
13 آذر 1390

12/ آذر/90

صبح یکی یدونه ام بخیر... دیشب اونقدر دیر خوابیدی که بگمونم تا لنگ ظهر تو مهد خواب باشی.. کلید خونمو صبح گم کردم... لابد از شاهکارهای دیشب شما و شهریاره... تو مهد هم هر روز دستورالعملهای جدید میدن و کسی نیست جلوشون وایسته و چیزی بگه..کمی هم  از کارکردشون ناراحتم... اما نمیدونم از چه راهی وارد بشم که به دل نگیرن.. امروز تصمیم داشتم صحبت کنم اما نکردم... همه هم همین احساس منو دارن...اصل قضیه از بس برام سر درد آوره حوصله نوشتنشو ندارم... امشب تصمیم دارم کمی آش رشته بپزم و نذری بدم بیرون... کار دیگه ای که از دستم برنمیاد.. وسایلشو از دیروز آماده کردم...ایشاله خوب از آب در بیاد... مهد کودک هم یه لباس مشکی به همتون داد و کلی ا...
13 آذر 1390

10/آذر/90

صبح ساعت 9 بيدار شديم من هم كلاسمو نرفتم. آخه كسي نبود نگهت داره و بابايي هم...و از طرفي اجازه غيبت رو هم گرفته بودم... صبحونه براي بابايي فرني با شير و آرد برنج و براي خودمون آرد گندم ( شبيه به كاچي) درست كردم و خيلي چسبيد.. چند هفته بود كه آخر هفته ها خونه نبودم.. بنابراين افتادم به آشپزي و كار خونه... براي نهار باقالي پلو و ماهي و شب خوراك لوبيا درست كردم.. شما هم خیلی کمکم کردی. این هم اثراتش ( ماهی کف آشپزخونه): بنده خدا داشت یخش وا میشد...از رو اُپن پرتش کردی پایین.. و این هم قاتل: ( لطفا به تیپش دقت کنید) تو دستمال کشی و تا کردن لباسها و ... هم کمک کردی...اصلا دست به هر چی میزدم شما پیش قدم بودی.. ...
12 آذر 1390