محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

بگو ماشاله

طاها ( هشت ساله): زن دایی، آبجیم سرما خورده الان بیمارستانه مگه نه؟؟؟ من: بله. زود خوب میشه میاد خونه.. طاها: زندایی صورتت چی شد؟؟ من: صورتم زخم شده رفتم دکتر، بخیه و پانسمان کردم زود خوب میشه.. محیا( 3سال و نیمه): نه.. مامانم رفته خال صورتشو برداشته، جاش زخم شده خون اومده !!! ای آی کیو، ای جیگر بلا.ای مادر ضایع کن!!! من کی برات توضیح دادم که خالمو برداشتم.. آخه تو چرا اینقدر باهوشی.. من با یه پسر 8 ساله دارم بچگانه حرف میزنم اونوقت تو میای حرفای قلمبه میزنی و حرفای بچگانمو تایید نمیکنی.. بگو ماشاله.. ...
21 ارديبهشت 1392

ازین روزها

اینجا بعد تعطیلی کلاسه که با دوستات رفتید تو باغچه دم مهد و عمو باغبون دعواتون کرد با درسا خانمی: همه مشغول عمو باغبون و صدف خانمی تو حس عکس: اگه فکر کردین صدفی زیر اون کلاه چیزی داره سخت در اشتباهید.. البته عکس صدفی کچل هم داریم که چون اجازه نداشتم نذاشتم.. اینجا هم رفته بودم بانک و شما مشغول گربه بازی. برگشتنی تو پایین اومدن از پله ها صورتت از پات جلو زد و رو 5 تا پله ولو شدی و با صورت افتادی. من فقط جیغ کشیدم و یه آقایی بلندت کرد. خون تو بدنم خشک شده بود محیا خانمی آماده شده و رفتیم خونه استاد دوره لیسانسم و دم خونه منتظر باز شدن دره: قربونش برم من.. عمو باغبون با فلش نشون داده شد...
18 ارديبهشت 1392

وسط هفته، جمهوری، محیا و آنا

تیتر این مطلب به تنهایی بدن آدم رو میلرزونه. عصر دیروز مامان آناخانمی زنگ زد که بریم خرید. اولش قرار بود 7 حوض باشه. بعد طی یه تماس یهویی، قرار شد بریم جمهوری تا لباس آنایی که براش کوچیک بود عوض بشه و من هم برم سعدی تا اون پارچه فروشه که بسته بود رو از رو ببرم و بگم من وسط هفته هم میام. تو جمعه ها تعطیل میکنی و ما رو پیش باباعلی ضایع!!! اونهم چی بدون ماشین و با مترو یا اتوبوس یا هر چی شد. چون من زوج بودم و آقای پارسیان هم ماشین فردشو برده بود سرکار.. تا رسیدیم تو حیاط، جفت مامانها، بادیدن این وروجک کنار هم بدنمون لرزید. پرسیدم متین میشه سالم بریم و برگردیم. گفت ایشاله که میشه . 5 هزارتومن نذر کردم.. رفتنی BRT و جذابیتاشو و کمک ...
16 ارديبهشت 1392

فرمایشات خانمی

دارم با تلفن حرف میزنم. خودت میری دستشویی و (اگه ج ی ش کنی خودتو خوب) میشوری. تو همون حین برای جلب توجه من بخودن داد میزنی مانی مانییییییی... منم تلفنو قطع میکنم و جواب میدم. میگی دوست دارم مانی . . منم میخواستم بگم چه ربطی داره. پرسیدم چرا؟؟؟؟؟؟ گفتی چون چ چسبیده به را وحیده اگه دستم بهت نرسه. این چیه به بچه یاد دادی...   تو مسیر بهت میگم: مامانی به دوستات گفتی باباعلی بردت پارک. چقدر خوش گذشت!!! گفتی نه . پرسیدم چرا؟؟؟ گفتی: آخه اگه بگم، اونا هم دلشون میخواد با باباعلی شون برن پارک!!! آی مادرقربون اون شعورت...   تو توالت خونه، یه پشه یا یه جک و جونور میبینی جیغ میکشی مااااااااانی سوسک.. بعد آب...
15 ارديبهشت 1392

آخر هفته اردیبهشتی

آخر هفته رو میخواستیم بریم شمال. هم به عشق مادران و هم باغ توت فرنگی خاله زری. دیگه بابا علی نظرش عوض شد و نرفتیم. پنجشنبه صبح با هم 7 حوض چرخی زدیم و برات یه خرده لباسای تابستونی تو خونه خریدم. بعد از ظهر هم خیلی دلم میخواست کنار بابایی بخوابی و منم برم سعدی دنبال خریدای خودم. تلاشم بی نتیجه بود و منم از بهم خوردن برنامم کلافه شدم. فردا بهر طریقی بود بابایی رو راضی کردم ما رو ببره. تا تو ماشین بشینید و منم با نگرانی کمتر خرید کنم. اینهمه راه رفتیم همون مغازه ای که کار داشتم بسته بود. حالا هی بابایی زنگ میزد کجایی؟ کی کارت تموم میشه؟ خستم کرده ها.. منو داری حیف که گوشیم نو بوده وگرنه دلم میخواست بکوبم تو سر خودم.. بعدش برد...
14 ارديبهشت 1392

مادر

باید مجسمــــه ساز شــوم مجسمـــه ات را باید بســـازم بر میــدانی بکـارم و تمام شهــــر را مجبور کنم دورتو بگــــردند ؛   ♥ ♥ ♥ مادر روزت مبــــــارک ♥ ♥ ...
11 ارديبهشت 1392

باز هم هدیه..

این رئیس باحال ما فقط جریمه نمیکنه، همین الان اومد سه تا کارت هدیه گذاشت رو میزم و گفت: شما هم زنید، هم مادرید و هم دختر!!!! دلم میخواد جمله اشو قاب کنم.. ( حالا رقمشو نپرسین، فکر کنم سه تاش، قد یه دونه شما نشه) بترکه چشم هر چی حسوده!! خداییش امسال کادو باران شدیمها... ...
11 ارديبهشت 1392

مادرانه من

نمیدونم چرا هر وقت اسم مادر میاد و اشک تو چشام جمع میشه، یاد مادرخودم میافتم!! مثل اینکه یادم میره که خودم مادر شدم و عشق اول یه فرشته معصوم و پاک هستم!!! مثل اینکه هنوز نتونستم سنگینی و صلابت این اسم رو روی خودم، هضم کنم! بگمانم هنوز لیاقت نامیدنم به این اسم اعظم را در خود پیدا نکردم!! هنوز برام خیلی زوده!!! چقدر مادرم بزرگه و من کوچک!! خدایا شکرت بابت عنایت بزرگترین نعمت خداییت! بابت مادر شدنم!! خدایا من دیگه ازت چی بخوام؟؟؟ دختر نازنینم! ممنونم بابت همه اعتمادی که بمن داری. منو زیباتر از همه، راستگوتر از همه و مهربانتر از همه بحساب میاری!!! و مرسی بابت اینکه اونقدر اذیتم میکنی تا لیاقت پیدا کنم که کلید بهشت زیر پاهای...
11 ارديبهشت 1392

لیست مهمونهای خانم مازندرانی برای دعوت به عروسی

لیست مهمونهای خانم مازندرانی برای دعوت به عروسی: مه جان مار (مادر عزیزتر از جانم) مه قشنگه خواخر (خواهر قشنگم) مه هنرمند زنداش ( زنداداش هنرمندم) مه مظلومه عمو زن ( زن عموی مظلومم) ... مه زحمت کش دایی زن (زندایی زحمت کشم) مه ماتیکه خاله دترون ( دخترخاله هام که عین تیکه ماه هستن) مه بچابچا عروس عمه (دقیق نمیدونم به عروس عمه هاش چی نسبت داد) مه تخت پشت بشس شیمار (مادرشوهرم که مردشورشو ببرن!!) مه ج ن... شی خ... (خواهر شوهر ج ن...) من عذرخواهی میکنم. خودمون هم زنداداشیم و هم خواهر شوهر.. ترجمه روان فارسی به درخواست دوستان اضافه گردید. اما با لهجه شمالی یه چیز دیگست... ...
11 ارديبهشت 1392