محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

باز هم عکس + مامان زهره کوروشی نوشت

دیروز حوصلت سرومده بود. بستنی تو راهی و هر چی هم تو خونه داشتیم خوردنی. باز هم نق میزدی.. گفتم بهترین فرصته تا با یه سورپرایز خوشحالت کنم. تولدت مامان هستی جون زحمت کشیدن و دوتا وایت برد برات خریدن. یکیشو نگه داشتم تا سرفرصت رو کنم. بله الان وقتش بوددد.. محیا خانمی مشعوف: مرسی هستی مهربون..میسی.. و امروز صبح تا به هستی گفتی اونهم شاد شد. بگمونم اصلا یادش نبود که برات چی خریده بود... اصرارداشتی تا از تمام صفحاتش عکس بگیری.. اینهم یه مدل محیایی دیگه... - تو خونه هر چی دستت بیاد برمیداری میاری مهد: شامل انواع عروسک، پتو، کیف، چتر و...صبحی بابایی با کاسه کوزه بغلت میکنه و عصری من باید اونا رو ببرم بالا....
1 خرداد 1392

امروز صبح

صبح امروز زود از خونه راه افتادیمو ترافیکی هم درکار نبود و دیدم قبل 7 میرسیم دانشگاه.. گفتم بجای دیروز امروز کله صبحی شادت کنم. تمام تهران رو گشتم تا تونستم پارکی ست لباسهای تنت پیدا کنم [چاخان] دیدین یه سری از مامانها (دور ازجون دوستای گلم) گودرز و با شقایق ست میکنن؟؟؟!! خوب من هم یکیش.. تصادفا این پارک نزدیک محل کار ما از آب درومد و رفتیم اونجا کلی سر صبحی خوش گذروندی: اونقدر صبحونه نخورده ورجه وورجه کردی که اون بالا حالت بد شد.. خودت کنار گلها نشستی و گفتی عکس بگیرم.. همه جا خیس بود و منم با دستمال کاغذی کل پارکو خشک کردم.. به به چه صفایی کردم. چه آب ...
1 خرداد 1392

یه واقعیت

زوج خوشبخت: زن لال و مرد کر زوج غریبه: هر دو کارمند زوج مبارز: زن با سواد و مرد بیسواد زوج با تفاهم: هر دو زشت زوج شکاک: هر دو خوشگل زوج بدبخت: زن پولدار و مرد فقیر زوج عاقل: وجود ندارد زوج ایده آل: هر دو مجرد   ...
31 ارديبهشت 1392

بابایی نوشت 2

یادش بخیر کودکی.. نردبان می گذاشتیم، برویم پشت بام شاید ماه را بگیریم، شاید خدا را ببینیم. حالا قد کشیده ایم!!! خدا از رگ گردن به ما نزدیکتر شده است!!! یادمان می رود، یادمان می رود و تو ای ماه تر از ماه ، به رسم دوست داشتن باز نردبان می گذاریم روی بام دلمان می نشینیم شاید تو را ببینیم!! چند روزیست که دیگر ماه نو شده است... برای ماههای سوت و کورمان بسیار دعا کن . اللهم عجل الولیک فرج ...
31 ارديبهشت 1392

سالگرد ازدواج با 4 روز تاخیر

٢٦ اردیبهشت پنجمین سالگرد ازدواج من و باباعلی بود. خوب من هم بدلیل مشغله زیاد یادم رفته بود.. خوب مگه چیه؟؟؟ پیش میاد دیگه.. اینهم یه مدلشه.شده خاطره امسالمون. بقول باباعلی میگه اینا کلیشه ایه.. آدم باید تو طول سال قدر همو بدونه.. شاید علت اصلیش این بود که امسال این روز بین روز زن و مرد افتاده و من چون تازه کادومو گرفته بودم خیالم راحت بود.. نه به ما، و نه به یه سریهای دیگه.. یکی از بستگان عشقولانمون، تو فیض بووک هی پیغام میذاشته 9 روز مونده، 8 روز مونده و ... همینطور شمارش معکوس. تا به این رسید که: امروز نهمین سالگرد ازدواجمونه... چه خوشبحالشونه. چقدر بعد نه سال ازین قضیه خوشحالن.. ایشاله همیشه باشن... پستهای مرتبط: سومین...
30 ارديبهشت 1392

بالاخره رفتیم

 بالخره طلسم شکست و ما اینهفته رفتیم شمال. با عمه اینا رفتیم و بابایی یه روزه اومد دنبالمون..بچه ها امتحان داشتن و اصلا خوش نگذشت و همش تو راه بودیم.. خیلی کم بود.. وسط راه گشنت شد و درخواست پلو دادی: موقع پیاده شدن پات گرفت به جوی و خراشیده شد و کلی و هی مامان بزرگ رو میزدی که تو منو انداختی... خیلی سخت بود. طاها بیهوش افتاده بود شما هم بخاطر فضای تنگ خیلی اذیت شدی و اذیت کردی. و این شخصیت معروف که تازه از بیمارستان درومده و اندازه ساندویچ شده بود. کبود و... تو ماشین لباسشو عوض میکردن و منم عکس مینداختم.  اینا رو خاله جون سمانه برات خریده.. کلی چیز دیگه هم گرفتی.. اگه عکسا رو بتونم آپل...
29 ارديبهشت 1392

چندتا عکس

 چه خوب هوا گرم شده بودها.. یاد ایام.. اما شیر، اینبار تو لیوان.بالاخره یکبار قبل از همه بچه ها، اومدم دنبالت. خانم ژست بگیر: روزی دیگر با دوستان. برروی چرخ شکسته.. خداییش این محوطه مهد پر از امکاناته.. امیرعلیو!!! و این دو شازده.امیرعلی و مهدیس خانمی. زیپ شلوار امیرعلی هم بزودی بسته خواهد شد .همش تقصیرآجی نگینه... خوش باشید ...
23 ارديبهشت 1392

مصاحبه

رفتم مصاحبه گزینش برای رسمی شدن.. از هر دری پرسید.. چقدر استرس داشتم.. الان راحت شدم..  خداییش از من خوشش اومد .. پرسید تو این 5 سال که استخدام شدی چه پیشرفتایی کردی. گفتم: مادر شدم و دیگر هیچ .. گفت کم چیزیه. برو خدا رو شکر کن..پرسید: چرا اسم بچه اتو محیا گذاشتی. محیا صفت نیست اسم مصدره.. گفتم بینیم بابااااااااااااااااااااااااااااااااا... هر چی رو که بلد نبودم و ازش بیخبر بودم انداختم سرت محیا جون. بچه داری و ازین حرفا.. وقت نمیشه و .. امیدوارم بخیر بگذره..این هم یه خاطره بود دیگه. ...
23 ارديبهشت 1392

نی نی بهار

چهارشنبه ای کاسه کوزه رو جمع کرده بودیم و سر ظهر بود و نزدیکای رفتن که بابایی زنگ زد که عمه حالش بد شده و بردن بیمارستان. کسی هم اینجا ندارن و شما برو پیششون بیمارستان پیامبران.. گفتم حالا که وقتش نشده، میرم یه سر میزنم و لازم بود طاها رو برمیداریم میریم شمال.. مرخصی گرفتم و شما رو از مهد برداشتم و رفتیم. دیدیم عمه و عمو رضا تنهان و دارن فرم پر میکنن که سزارین کنن. دوهفته زودتر. آخه بچه داشت خفه میشد.. بیمارستان پیامبران: محیا تو بیمارستان. میخواد بره برای عمه نی نی بخره: دخترم از اینهمه انتظار خسته شده: اینجا یه درخت توت بزرگ داشت و همه میومدن ازش میچیدن. محیا خانمی هم همینطور: پشت در اتاق عم...
21 ارديبهشت 1392