محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

به افتخار خانمای کارمند

یه دست قشنگ بزنید به افتخار همه خانمهای کارمندی که هم مجبورن کارمند باوجدان باشن، هم همسر خوب و هم مادر نمونه. تازه دست تنها با وقت کم اثاث کشی هم بکنن. از بچه هاشون دور بشن تا بیشتر وقت داشته باشن..مسوول خرید خونه باشن. یا یکی مثل من مسوول خرید خواهرا و خواهر زاده ها.. راننده باشن!!و خیلی کارای دیگه...حتی خیلیهاشون هم مثل من از هردو خانواده دورن!!! بزن دست قشنگو به افتخارشون.. ستاد روحیه دادن به خودم اینو پست رو نوشتم چون میدونم اولین مشتریش باباعلیه ...
28 مرداد 1392

جابجایی

خدایا چه طاقت فرسا بود.. از سختیهای این روزها واسه گشتن خونه اونطور که باید ننوشتم. همتون تجربه کردید و میدونید چی میگم. خلاصه میگم. دیگه پیش بنگاهی ها گریه کردم. پیدا نمیشد که نمیشد. بخصوص اینکه مشکلات من خاص بود. اول اینکه منطقه مون معلوم نبود. نارمک جایی که میشینیم جاهای خوبش خیلی گرون بود اما باید میگشتیم. منطقه ارزونتر، بهترینش تهرانپارس بود اونجا هم هر غروب ولو بودیم. از طرف دیگه  باباعلی تا دیروقت سرکار بود و مجبور بودم با خاله جون بریم خونه ها رو ببینیم(اصلا واسه همین اومد) باباعلی هم که بیاد با سخت گیریهاش معامله جوش نمیخوره.با اینحال حدودای 7-8 غروب بما میپیوست.. از طرفی دیگه هم مشاورای جوون و خونه های خالی و ... ترس من و...
28 مرداد 1392

قم و جمکران

پنجشنبه ای خاله جونو بردیم قم. اولش رفتیم حرم و بعدش هم خونه مادر جون سنا و سحر(دختر دایی ها) و بعدش هم رفتیم جمکران.. خیلی از دیدنشون خوشحال شدی و کلی بازی کردین و قهقهه. اما نمیشد زیاد بمونیم. وقتی رسیدیم جمکران اونقدر منو و بابایی خسته بودیم که گرفتیم خوابیدیم و نشد بریم زیارت (فکر کن) از عذاب وجدان دارم دیونه میشم. خاله جون اولین بارش بود. رفت زیارتشو کرد و برگشت دید شما هم خوابی. نای رانندگی نداشتیم. کمی استراحت کردیم و راه افتادیم. تا برگردیم صبح شد. جمعه ای هم تا ظهر خوابیدیم. عصری هم رفتیم چند تا بنگاه و پارک پلیس. عوض کردن خونه هم واسه ما شده داستان. رفته بودم جمکران که دعا کنم. اما با اون حال زارم در اونجا مطمئنم جوابمو نم...
27 مرداد 1392

این روزها

این روزها که من بعد مدتی برگشتم سرکار و درگیر کارای بیرون خونه هستم خاله جون اومده و کنارش خیلی خوشی و من هم خیالم راحته. صبحها که میبینم خوابی  و داری از خواب شیرینت لذت میبری خوشحالم. زمانی هم که میام خونه همچنان به کارات میرسه، خونه رو تمیز میکنه و شام میپزه و خیلی کارای دیگه. امیدورام بتونم براش جبران کنم. کمی از شما بگم.. تو روزهای قدر هر جا میرفتیم و میدید مردم عزادارن، هر کی صدای تلویزیون و ضبط ماشینو زیاد میکرد میگفتی: نمیبینی شهادت مُرد؟ گناه داره بیشاره!!کم کن خاله جون.. تو یه دست انداز ماشینو خاموش کردم. خاله جون شروع کرد به مسخره کردنم و بهت گفت ببین مامانت رانندگی بلد نیس. عصبانی نگاش کردی و گفتی: اینجا سنگ ب...
23 مرداد 1392

زیراب بیاد ماندنی

پنجشنبه ای راه افتادیم سمت زیراب. استرس داشتم نکنه خوش نگذره به بقیه. دوتا سوئیت از طرف دانشگاه رزرو کردیم و راه افتادیم. بذارید عکسا رو بذارم. لطفا مواظب قلبتون باشید.. راجع به عکسا حرف زدن اشتباهه. بدون شرحن خیلیهاشون: با این اسب حسابی دوست شدید و بهش کلی غذا میدادید. بخصوص سحر. بقول دایی جون وحید که میگه من کلا تو سه تا عکس بیشترنیستم اما این اسبه تو همه جا هست   آخرین افطارو همه اونجا خوردیم چه صفایی داشت: ماشین محیا و سحر: و باباعلی هم مشتاق رانندگی: این عکس سنا منحصر بفرده. کلا همه اونجا بی رنگ و ریا بودن نه نیاز به آرایشی بود و نه لباس م...
22 مرداد 1392

عکسای قاطی پاتی از شمال

حیاط زیبای خونه مادرجون.. واقعا کجا ازینجا بهتر: انار: یه روز هم با فاطمه اومدیم خونه و براتون آب رنگ خریدم تا فاطمه اینقدر در غم مادرش در از دست دادن برادرش نسوزه.. خیلی قیافه ماهش غمگینه مگه نه..با اون چشای خوشرنگش. تازه اینجا تو پارکه و موقع بازی از خاله جون خواستید سوار شه تا بچرخونتتون.. با اسکوتر سحر دم خونشون بازی میکردین: و بالاخره با وجودیکه هنوز یه هفته از تعطیلاتم مونده بود برگشتیم خونه و الان سرکارم. این یکشنبست و جاده پر ترافیک هراز. زندایی و سنا و سحر هم با ما اومدن تا برن خونه مادرجونش. خاله جون ناز هم که اومد خونه خودمون. یادم...
21 مرداد 1392

آب بازی تو 7حوض

گفتم یه روز آوردمت 7 حوض مانتو بخرم و چشمت به آب نمای موزیکال افتاد و دیدی بچه ها دارن بازی میکنن، من هم قول داده بودم که فرداش برات لباس بیارم و بریم آب بازی. الوعده وفا. با دهن روزه راه افتادیم اما خیلی خیلی زیاد بشما خوش گذشت. روز اول: خیلی دلت میخواست بری آب بازی.. و روز دوم: دیگه کم کم قاطی آب بازی بچه ها شدی. اولش سختت بود خودتو به آب بزنی: آبش خیلی سرد بود انصافا اما هوا خیلی گرم: دیگه کار به اینجا کشید: مانی ببین پروانه درست کردم: روز بیاد ماندنی بود.. ...
21 مرداد 1392

امامزاده صالح - دربند

اون شب که گفتم بابابایی اومدید سرکار دنبالم، رفتیم تو جمع مردم روزه دار امامزاده صالح افطاری خوردیم. بابایی چای و پنیر و میوه آورد و نمیدونی چه صفایی داشت. خیلی خوب بود. بعدش دختر عموم مائده قرار شد بما بپیونده و با هم رفتیم دربند.. تا بیاد یه جگری به رگ زدیم و یه قلیونی اونا کشیدن و نیمه شب برگشتیم خونه.. تو راه با اظهار شما و اقرار بابایی، فهمیدم در نبودم فرشمو سوزوندید و من این هم عکسا که متاسفانه از حرم عکسی ندارم.. محیا ژست بگیر: پازلتو هم آوردی با خودت: ایشاله لبتون همیشه خندون عزیزای من.. ...
21 مرداد 1392