محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

امروز خدا بخواد عازم مشهد مقدسیم.. ساعت 7 بلیط قطار داریم. با ماشین خودمون نمیریم چون خستگی و بنزین و تعویض روغنش نمیارزه..البته برای دیدن امام رضا هر طوری بری حتی پیاده میارزه... خاله جونا و مادرجون اینا هم از شمال میان اونجا. ایشالا صبح فردا همدیگه رو میبینیم. خیلی وقت بود با هم جایی نمیرفتیم. بجز سفرهای کوتاه. برای همتون اگه لایق باشیم دعا میکنیم..بخصوص الینای عزیز و مامان صبورش منا جان... و برای شفای همه بیماران.. آخه پارسال این موقع ، دوره بیماری باباعلی بود و به خواست خدا و دعای همه شفا گرفت.. اینو برای همه بنده های خدا میخوام.. ...
6 شهريور 1392

جدا شدن اتاقت - باز گشت به مهد

امروز از ذوق مهد، 6 صبح بیدار شدی.. تو مسیر رفتم واسه شهریه مهد کارت بکشم. گفتی مانی، ول هکن! بدون پول هم بمن اجازه میدن برم مهد!!! تا دم مهد خاله منظرو پریسا رو دیدی کلی ذوق کردی. دوییدی و پریدی تو بغل خاله پریسا. از خاله منظر خجالت میکشیدی. خاله پریسا اشک تو چشاش جمع شده بود. میگفت مامان محیا اونقدر دلم براش تنگ شده بود که حد نداشت. همش وقتی میرفتی مهد هم ابراز علاقه شدید بهت میکرد. میگفت فکر میکردم تا آخر تابستون خاله اش میمونه. چه خوشحال شدم امروز آوردیش. گفتم خوشحالیت زیاد دووم نداره. یه فردا میاد و دیگه میره تا سه شنبه هفته بعد.. دیشب هم اونقدر واسه خاله جون گریه کردی که تا 12 شب هی اون زنگ میزد هی شما گریه میکردی. س...
5 شهريور 1392

جای بسی تفکر است

سلام خانم م..!!! دستم به دامنتون.. من از راه دوری اومدم تا شما رو پیدا کردم.. استاد راهنمام هفته دیگه میره مکه. من سه تا پسر بچه شیطون دارم. نمیتونم تا ترم بعد صبر کنم . باید دفاع کنم. تو رو خدا زودتر کار شناسایی گیاهمو انجام بدید... اینها اظهارات یه دانشجویی بوده که دیروز موقع رفتنم به خونه جلوی ماشینم سبز شده. یه دانشجو که از شهرستان اومده بود، مادر سه پسر که فقط چندسال از من بزرگتر بود، معلم و شاغل... آخه یکی نیست بهش بگه زن مگه خوشی زیر دلتو زده؟ درس خوندن به چه دردت میخوره، نونت نیست آبت نیست.. اینو نوشتم تا بعضی از مادرها یاد بگیرن. البته تلاش خیلی خوبه. اما تا این حد می رسه به ح م ا ق ت. درست نمیگم؟؟؟ و من در جوابش: ...
5 شهريور 1392

بالاخره پایان جابجایی

نمیدونم چرا این خانمها تو پستشون راحت مینویسن جابجایی داشتیم و .. بهمین راحتی. من الان دوهفته پستم دررابطه با این اثاث کشی لعنتیه. خدا رو شکر کمک یکی پس از دیگری میرسید و بالاخره بکمک خانواده عزیزم همه رو تموم کردم.. جمعه که پدر جون با کامیون دوستش اومد و با علیرضا رفتن. شنبه هم که خاله جون ناس اومد و شما هم باهاش اومدی و من هم یکشنبه رو مرخصی گرفتم تا کارها رو با کمک خاله جون تموم کنیم.. طفلک خیلی خسته اش کردم. امروز هم میره شمال چون خودشون نقاشی و گردگیری دارن.. تا چهارشنبه تموم کنن و خدا بخواد بریم مشهد پا بوس امام رضا. همونطور که گفتم از تشویقیهای تعطیلات تابستونم استفاده نکردم. چون برنامه مشهد رو از خیلی وقت تو این تاریخ ریخته ...
4 شهريور 1392

دیروز من امروز من

سلام. فک کردین محیا نیست عکس داغ ندارم بذارم؟؟؟؟ چند دقیقه دیگه با عکس برمیگردم. من اومدم این وضعیت منه. باور کنید سخت هستها اما خیلی لذت میبرم منتظرم وسایل گم شده ام پیدا بشه. خیلی از دور ریختن چیزهایی که نمیخوام خوشحالم.. این هم علیرضاست. طفلی از دیروز اومده و حسابی تو جمع کردن کمکم کرده. امیدوارم بتونم جبران کنم.. ...
30 مرداد 1392

جیگرم رفته شمال

دیروز با خاله جون رفتی شمال تا من خونه رو بریزم بهم: مادر قربون اون کیفت بشه.عسسسسسسیسسسسم محیا خوشحال تو اتوبوس: تو اتوبوس میگفتی مانی برو خونه دیگه ...همه میخندیدن. راننده هم اذیت میکرد که من تو رو نمیبرم شمال. مامانتو میبرم.. تو راه هم زنگ زدی به مادرجون (با موبایل خاله جون) و بهش گفتی: من نیومدم شمالها!!! من با خاله جون نیستم ها... مثلا میخواستی سورپرایزش کنی.. بهت خوش بگذره نازم.. ...
29 مرداد 1392

و ادامه جابجایی

عشق مامان.. دختر نازم خیلی دوستت دارم و حسابی از سری پیش که تنها شمال بودی دلتنگتم اما عزیزم به نفعته تا آخر هفته بری شمال وتا من وسایل خونه رو جمع کنم. میدونم دست تنها نمیتونم به کارات برسم و به تو هم سخت میگذره. جیگرم!! خاله جون تو پیدا کردن خونه خیلی اذیت شد وواسه کارای دانشگاش باید بره شمال. شما هم باهاش میری اما واسه اینکه شما هم خیلی دلتنگی دلم میسوزه. منو ببخش این برای آخرین باره. الان دوماهه که مهد نمیری. خیلی دلت واسه دوستات تنگ شده. اولش گفتی شمال نمیرم میخوام اتاق جدیدمو مرتب کنم من هم قول دادم روبراهش کنم تا برگردی. ایشاله.. دیروز با آنایی و مامانش رفتیم خونه جدیدمون.. خیلی شیطونی و اذیت کردی خاله جونو!!! ج ی ش هم ک...
28 مرداد 1392