محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

13/ اسفند/ 90

سلام گلم علیرغم اینکه استراحت پزشکی داشتم اومدم سرکار تا به گزارش آخر سالم برسم.. هرچند کامپیوتر و بدتر از اون اکسل رو میبینم تا شقیقه ام سوت میکشه..امروز بابایی میاد دانشگاه واسه همین ماشین رو برد.. ما هم با خانم ن اومدیم..نزدیک دانشگاه یه ماشین از پشت بهش زد و طفلکی ماشین رو داغون کرد.. ما هم یه دربست گرفتیم و رسوندمت مهد و خواستم برم کمکش که گفت نه. و اومدم سرکار.. امیدوارم امروز ختم به خیر باشه..و همه مشکلات آخر هفته تموم بشه.. سرکار، کارم خیلی زیاد بود. کارآموز جدید هم کنارش اومده بود تا ساعت 1 جمع و جورش کردم و رفتم از بابایی پایین دانشگاه ماشینو گرفتم و رفتم پیش مامان درسا تا از دندونم عکس بندازه.. بعدش خانم دکتر تشخیص داد که...
16 اسفند 1390

یه خبر خیلی خیلی مهم

دوستان عزیز هشدار شرکت نستله ، برای سرلاک نستله شیر و موز که دارای بار کد 7 613033089732 و batch number 10980295 L و expiry date of October 2012 است . که ممکن است حاوی شیشه باشد لطفا این مطلب را اطلاع رسانی کنید حتی اگر شما مادر و پدر نباشید URGENT!!! For all parents, Nestle is asking for everyone to return all BANANA BABY FOOD have .the batch number 10980295 L and the bar code 7 613033089732 with an expiry date of October 2012, because they may contain GLASS. Please share for all babies safety, EVEN if you are not a parent . You could help save a child... همچنین برای اطمینان از صحت خبر می توانید در سایت گوگل عبارت زیر را سرچ کنید ne...
15 اسفند 1390

14/ اسفند/ 90

صبح نازت بخیر گلم.. دیشب پوشکت نکردم و خوب خوابیدی..آخه اصلا شبها خیس نمیشی و این برای مراحل بعدی خوبه..این روزها هم خیلی پات زخم شده و مجبورم باز نگهت دارم.. وارد غم عظیم پوشک نمیشم که دلم خونه.. آخه چرا اینقدر علاقه ات به پوشک روز بروز بیشتر میشه.. شما که نزدیک مدرک دکتری بگیری...بخدا روم نمیشه بکسی بگم که هنوز میبندمت..بگذریم. ماشین خ نظری تو تعمیرگاست و صبح با ما اومد. شما هم تا دیدیش گفتی مانی خاله تصادف کرده ..مگه حالا حالاها یادت میره.. این روزها پویا هم مریضه و نمیاد مهد و شما میگی بابایی پویا تصادف کرده ماشین نداره بیاد مهد ..اما تصادف باباش 5-6 ماه پیش بود. . بعد تو راه خوابیدی.. یهو نزدیک دانشگاه خواب دیدی که یک...
15 اسفند 1390

10/ اسفند/90

صبح بخیر امروز کاملا بیدار بودی و کیف عروسکی جدیدتو که کیش خریدیم کشف کردی و با عشق اون اومدی مهد..و از تو ماشین داد میزدی و به پرنیا نشونش میدادی.. تو کلاس با امیررضا تنها بودی.. ترسیدم بلایی سرت نیاد.. کمی دورو برها دور زدم و دیدم همه چی آرومه و اومدم سرکارم.. از صبح هم که وضعیت سرگیجه ام بدتره..کاش میشد نیام سرکار..و کاش امروز میرفتیم شمال.. اما با اینکه فردا اولین سال مادرجون باباعلیه اما تا فردا عصر باید سرکار باشه و گفت رفتنمون کنسله... با دوستات چند تایی عکس انداختیم و رفتیم خونه... تو این عکسها از ترس افتادن دست پرنیا رو گرفتی یه خرده هوا گرم شد و ما هم خوشحال آزادتون کردیم ا...
14 اسفند 1390

12/ اسفند/90

صبح جمعه سعی کردم دیروز رو فراموش کنم. تمام دردهای جسمی و روحیشو.. یه صبحونه توپ و ازون فرنیهای معجونی درست کردم و بعدش ماهی شکم پر یه درسته کامل که سه تایی تهشو دربیاریم.. چقدر هم خوب شد اما حس عکس گرفتن نداشتم.. وسط نهار چنان سرم دوباره تیر کشید که بزور نهارمونو تموم کردیم و رفتیم درمانگاه  فوق تخصصی انصاری.. یه عکس از سرم گرفتنو و دکتر داخلی تشخیص داد که سینوس شدید فکی گرفتم و آنفلونزای هفته پیش درمان نشد و تبدیل به سینوزیتی شده که اصلا تا حالا سابقه نداشتم... یاد سردردها و جملات لحظه های آخر خاله جون زهره افتادم..اما حتی رمق وصیت کردن هم به باباعلی نداشتم..به تو فکر میکردم اما تو اون لحظه با خودم گفتم باباعلی و مادرجون و خاله ج...
14 اسفند 1390

11/اسفند/90

  5 شنبه صبح که بیدار شدیم دیدم حالم خوب نیست.اولش که نمیدونستم چمه!!! گفتم شاید اگه بریم بیرون دور بزنیم حال و هوام عوض میشه.. اول به کارهای خونه رسیدم و شما هم کمکم کردی و بعد رفتیم بیرون و همش سر یخچال میری جدیدا   این هم همون کیف جدید محیا که قول دادم عکسشو بذارم  کمی خرت و پرت خریدم و نهارمونو از بیرون خریدیم و اومدیم خونه خوردیم و بعدش خوابدیم.. بیدار که شدم حالم خیلی بدتر شد و از سردرد جیغ میکشیدم.. زنگ زدم به بابایی سرکار نبود..   طی یه برنامه از پیش تعیین نشده عمو محمد و خانمش از شمال اومد و با اون یکی عمه خونه این یکی عمه جمع شدند و بابایی هم که  محل تجمع نزدیک ...
14 اسفند 1390

9/ اسفند/90

سلام. نانازی امروز خوشحال و خندون بیدار شدی ( خدارو شکر) و دوباره خوابیدی تا مهد. اما با سرو صدای ما (مامانها) که جلوی در مهد جلسه شور گذاشتیم بیدار شدی.  آخه اولتیماتوم دادند که شهریه فروردینو کاملا بدیم تازه نصف شهریه رو هم بعنوان عیدی باید تا تاریخ مقرری پرداخت کنیم. خوبه والا عیدی که تعیین کردن نداره هر کی هر چی دوست داره میده خلاصه زیاد تو بحث شرکت نکردم و بردمت تو کلاس. ما هم تابع جمع هستیم..هر کاری که کردند ما هم انجام میدیم.. فقط هستی اومده بود. با هم سریع شروع به بازی کردید و من هم چندتا عکس گرفتم ازتون: اگه گفتین این کیه؟ بله پرنیای منظبت که داره دستشو میشوره و فکر کنم تنها کسیه...
10 اسفند 1390