محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

16/ اردیبهشت/91

امروز میبایست برای شما میوه میذاشتیم. ما هم با چندتا از مامانها تصمیم گرفتیم که نوبتی اینکارو بکنیم.. کار سختیه و میترسم یه روز بی میوه بمونید.. اما ترتیبشو میدم که این اتفاق نیفته.. ( این هم یه روش برای کاهش هزینه مهده که خ قیاسی کلی فکر کرده و بعدش دستور صادر کرده) کمی صبر کردم تا تو ماشین بخوابی.. اما وقتی بیدار شدی دلت نمیخواست بری با بچه ها بازی کنی. هستی و درسا داشتن دالی موشی بازی میکردن و پرنیا انگشت در دهان خواب بود.. با صدای آهنگ ورزش صبحگاهی ازمن جدا شدی با خاله سهیلا دوییدی سمت کلاس. اون هم گفت مامان محیا ! من و محیا خیلی با هم دوست هستیم. خدا رو شکر. خیلی خاله سهیلا مهربونه.. روز خوبی داشته باشی گلم.. ظهر تو ر...
18 ارديبهشت 1391

دوربین

همین الان از نمایندگی زنگ زدن که دوربینم آمادست. خدایا ماشینم زوجه. اگه امروز برم تحویل بگیرم برگشتنی به خونه به مشکل میخورم چکار کنم اخه. با پیک هم که نمیشه آخه..باید رسیدو به دستشون برسونم.. بی خیال جریمه..میرم امروز میگیرمش.. حیف دخمل نازم که ازین روزها عکس نداشته باشه.. عکس نازشو تو ادامه مطلب میذارم. از اومدنش خیلی خوشحالم این هم عکس بهترین یار من و محیا ...
18 ارديبهشت 1391

15/ اردیبهشت/91

بعد صبحونه عمه اینا تصمیم گرفتن برن.. تا فاطمه درساشو بخونه و باباش هم تا شب برگرده.. ما هم تصمیم گرفتیم باهاشون تا 7 حوض بریم تا شما از خونه خالی گریه نکنی. برگشتنی  برات dvd   شماره دوی عمو پورنگو خریدم. آوردیم خونه دیدیم وقتی گذاشتمش تو دستگاه، دستگاه راه افتاد. ترسیدم گفتم این هم خراب شده. با  dvdهای دیگه امتحان کردم دیدم که مورد از دستگاه نیست ازdvd اِ. اینجا هم خودتو با نقاشی مشغول کردی: بابایی هم رفت کلاسو بعدش نمایشگاه تا بیاد 4 بعد از ظهر شد و شما خواب بودی. برات کتاب داستان با  cd هاشو خرید. کلی خوشحال شدی و تا شب چند بار دیدیش. بهتز همه داستان تکراری شنگول و منگول بود که با شعرهای جدید...
16 ارديبهشت 1391

14/ اردیبهشت /91

تا ساعت 8:30 سیر خوابیدیم. با بیدار شدنم همه رو بیدار کردم..فکر کنم خاله هدی همین موقع ها بود که تو دلش گفت بسه دیگه بیدار شو من دارم کار میکنم تو راحت خوابیدی..( مگه نه خاله هدی؟؟؟) خوبه خودش لو داد. البته حدودای 8:15 داشت این قضیه رو تو سرش می پروروند.  خاله جون هم کله صبح  لباسایی رو که برامون دوخت رو برد پمپ بنزین به شوهر عمه ات تحویل داد  تا بابای فاطمه برامون بیاره. بعد آماده کردن نهار تصمیم داشتیم بریم نمایشگاه کتاب. چون عمه برای فاطمه کتابهای زیادی مد نظر داشت. اما یه لحظه از تصور فضای نمایشگاه و پاهام سست شد و گفتم  بذار برای هته بعد تا خاله جون وحیده  بیاد و مسوولیت نگهداریتو بعهد بگیره.. اما رفتی...
16 ارديبهشت 1391

13/ اردیبهشت/ 91

صبح بخیر. اول صبحی آقای آبدارچی با یه سبد گل خوشگل، بمناسبت دیروز وارد اتاقم شد. من هم عکسشو میذارم تا شما هم حالشو ببرید.. تو مهد هم با خاله سهیلا رفتی و من هم باهات نیومدم..امیدوارم ببرنت دستشویی. چون یادم رفت لباس زاپاس برات بذارم..بووووس بعد از مهد سمت نمایندگی سونی رفتیم. تو شریعتی. چه خوشحال بودم که مجبور نبودم این مسیر شلوغ رو بیام و برم. برخلاف همه جای تهران مسیر بی نظم و شلم شولباییه.. خلاصه وقتی رسیدیم کلی شما و دوربین ما و ماشینمونو تحویل گرفتن و گفتن تو ساختمون پارک کنین..برای شما هم آب آوردن و آقاهه بردت بهت پرنده نشون داد و خیالم هم بابت دوربین راحت شد. تحویل دادم  تا هفته بعد تحویل بگیرم. همونجا بابایی ...
16 ارديبهشت 1391

12/ اردیبهشت/91

اول از همه روز معلم و کارگر و بقیه مبارک!! در زندگی دو معلم داریم: یکی روزگار و دیگری آموزگار!!! یکی به قیمت زندگیت و دیگری به قیمت زندگیش!!! خوشبحال معلمها خیلی تحویلشون میگیرن. نخواستیم معلم شیم . رفتیم و ادامه تحصیل دادیم و نه اونقدر که یه استاد کامل بشیم. پس گیر کردیم اون وسط و هیچوقت هیچکی از ما تقدیر نمیکنه..با اینکه هر روز داریم با جماعت دانشجو سروکله میزنیم.  اما باز هم خوبه. روزهای معلم خیلی خوش میگذشت یادش بخیر.. اونموقع از سکه و گل فروشی و اینا خبری نبود که... یه دسته گنده گل رز رنگاوارنگ با یه کادو ( شاید کتاب و قاب عکسو ازین چیزای تکراری) برای معلممون میبردیم.. طفلکی نمیدونم با اونهمه گل و آت آشغالها...
13 ارديبهشت 1391