محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

22/ اردیبهشت/91

صبح تا ده خوابیدیم بعد مایوتو پوشیدی و هوس دریا کردی و رو کول بابایی کلی بالا پایین پریدی: بعد هم حس خونه موندن نبود و بعد از تلفن با خاله ندا قرار شد نهار بریم خونشون و بعد از ظهر هم نمایشگاه گل بریم..محیا خانمی لباس نوشو پوشیده و داره آماده میشه: و کاش نمیرفتیم چنان شلوغ بود که از رفتنمون پشیمون شدیم. بابایی هم خیلی ازین جور جاها خوشش میاد!!! اونهم تو غرب تهران که خیلی به ما دوره. کلی از جایی که ماشینو پارک کردیم تا خود نمایشگاه پیاده اومدیم . من هم که فقط برای عکس گرفتن رفته بودم: جیگر من بیدی!!! برج میلاد رو باور کنیم یا دمپایی پلاستیکیتو دخملی: آخه صند...
23 ارديبهشت 1391

یکی از اس ام اسهای روز زن

از طرف دوستم سمیه: با مردی  زندگی کن که رژ لبت را خراب کند ، نه ریمل چشمت را!!! جواب من: - آخه اولش آدم از کجا بدونه که طرف میخواد کجا رو خراب کنه ..وارد مقولات نشو. مهم اینه که در هر صورت آرایشه خراب شد. - آخه خانمه اصلا اهل آرایش نباشه حساب با کیه. چطوری بفهمه شوهره خوبه یا بد!!! ...
20 ارديبهشت 1391

19/اردیبهشت/91

 سلام گلم.  صبح بابایی ماشینو لازم داشت و ما هم با پویا اینا اومدیم. اون که همش خواب بود و شما هم دخمل خوبی بودی.. کتاب داستانتو با خودت بردی مهد و میدونم جنازش برمیگرده خونه بابا علی طرفای ظهر بود که زنگ زد و اومد دم پژوهشکده. کارش هم تموم شده بود و من هم که لباس رزم پوشیده بودم، نرفتم ورزش و با شوهر گرامی رفتیم سلف و چلوکباب و سبزی پلو با ماهی خوردیم (البته برای شما هم یه مقدار کنار گذاشتم تا بیام دنبالت بدم نوش جان کنی)   بابایی که اومدیم دم مهد کلی ذوق کردی و با هم بازی کردین و من هم طبق معمول عکاس باشی بودم.. لب و لوچه اتو قربون محیا خوشحال از صعود: آخه من بخاطر دستم...
20 ارديبهشت 1391

18/ اردیبهشت/91

صبح لباساتو با خودم آوردم تا اونایی رو که مامان هستی میخواد براش برداره.. شما هم چشمت بهشون افتاد و با خودت آوردیشون مهد..و کشان کشان از خودت جداشون نکردی.. هر چی هم ترفند که بچه ها برمیدارن و فلان، کارساز نبود..تا اینکه عمو شهرام رو دیدی و اونم با یه کمی حرف و اینکه میخوام براتون بخونم و.. راضیت کرد بری کلاستو و نایلکس لباسارو بدیش بمن. بهتون خوش بگذره گلم.. امروز خیلی خسته ام اما مامان محمدحسین اصرار داره بریم نمیایشگاه. امیدوارم دختر خوبی باشی و اذیت نکنی. من هم که بدم نمیاد فقط از خسته شدن شما میترسم.. خدا بخیر کنه.. تو مهد کمی بادوستات بازی کردی.. و این هم صدفی (دختر خوش اخلاق مثل مامانش ) شاید واسه ای...
19 ارديبهشت 1391

17/ اردیبهشت/91

سلام گلم صبحت بخیر. داشتم توی عنوان تاریخ امروزو مینوشتم یادم اومد تولدد احسانه ( پسر دایی ات). یادم باشه بهش تبریک بگم. همیشه از تبعیضی که بین اون و امین میذاریم ناراحته.. احسان الان ترم چهارم صنایع تو بابل درس میخونه.. صبح که بیدار شدی بابایی به کارهای اورژانسیت رسید. منم موهای فرتو بستم بالا و جیگری شدی خوردنی.. اما باز هم پدر بی دوربینی بسوزه.. امروز خوش اخلاق دوییدی سمت کلاست. خوش بگذره امروز نهار دانشگاه رو خوردم. سبزی پلو با گوشت بود و دیدم دوست داری برات نگه داشتم و ساعت سه اومدم دنبالت دادم خوردی و بمیرم با چه اشتهایی.. کلی هم شیطونی کردی.. راستی این لباسو خاله محیا دوخته: موقع تاب بازی هست...
18 ارديبهشت 1391