محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

4/ اردیبهشت/91

صبح دنبال بهونه ای میگشتم تا بدون گریه بری مهد. زنبیل کوچولوت و آقا گاوه رو برداشتی و گفتی : مانی بریم خونه مادرجون!! دست آقا گاوه رو بگیریم و راه ببریم. گفتم خدا بخیر کنه. دم مهد پیادت نکردم و بردمت تعاونی تا یه چیزایی بخرم و تو زنبیلت بذارم.. پیاده که شدم فهمیدم پولم و کارتهامو از تو کیفی که دیروز بردم خرید برنداشتم و الان no money شدید شدم..  قربونت برم که تا گفتم مانی پول نداریم. فردا میایم میخریم، گفتی باشه و بدقلقی نکردی!!! خوبه کمی این چیزها رو تجربه کنی. همیشه که هرچی خواستی نباید فراهم باشه مگه نه گلم.. دم مهد هم خاله سهیلا اومد بردت و من هم باهات نیومدم تا گریه نکنی..خوش باشی عزیزم. ...
5 ارديبهشت 1391

2/ اردیبهشت/ 91

صبح با بابایی اومدیم تو پارکینگ. شما هم کاملا بیدار بودی. آخه شب خوب میخوابی.. منو بگو که نصفه شب سیر خواب شدم و دیگه خوابم نبرد. بزور 5 خوابیدم.. صبح پمپ بنزین هم رفتیم..وااای هنوز حقوقامونو ندادن.. آقا گاوه رو هم با خودت آوردی اما هر کاری کردم نذاشتیش تو ماشین. تو کلاس هم از ترس بچه ها نمیرفتی تو کلاس. من هم آوردمت دم در پیش سهیلا جون و گاوتو دادی بمن و اون هم طفلک شده مسوول بچه های بدقلق. بخصوص شنبه صبح!!!! موقع اومدن دنبالت مهد، با این وضعیت وبلاگ اصلا انگیزه ای برای عکس گرفتن نداشتم. تو راه پله هم همش بهم میگفتی با خانم نادی حرف نزنم و دستمو میکشیدی.. چند روز پیش برات اینا رو خریدم و خیلی دوسشون داری.. ...
5 ارديبهشت 1391