23/ خرداد/91
صبح زود بیداری و دانشگاه و مهد کودک!! خدا رو شکر عشق به هستی کشوندت تو کلاس و ما هم زدیم بیرون. با خاله شیرین رفتیم زیارت عاشورا و الان هم سرکار تا با داستانهای اینجا دست و پنجه نرم کنیم.
امروز تایم نهار بجای سالن میرم استخر تا یه ساعت به دور از دغدغه ها به خودم آرامشی بدم. شرمنده گلم. میتونم ساعت 3 برم تا تو باشی. اما نمیخوام اونجا هم دنبالت بدوم تا شر به پا نکنی!! با همه شیطنتهات دوستت داریم. من و بابایی و وقتی خوابیدی ( بقول بابایی) هزارتا پونصدتا هشتصد تا بوست میکنیم..
این هم دختر شر من که از کارهای دیروزش هنوز هلاک خوابه!!! دم مهد:


سر ظهر استخره رو رفتیم و چقدر چسبید. با خاله شیرین میخواییم بریم یه استخر خوب که قسمت نی نی هاش فعالتر باشه حتما میبرمت گلم..
راستی دیروز که غذا دم مهدت آوردم کم بود.. امروز بیشتر گذاشتم چون دیشب گفتی مانی فردا غذای بزرگ بیاریها. تموم نشه. میارم بخوری. نوش جونت گلم..
محیا تو مهد:

رو لبت قورمه سبزیه.


و هستی خانم:

و هستی در ارتفاعات:

این دوتا میگن ما فیونا و شرک هستیم..
(پانیذ و محمدرضا)

تو راه اومدن به خونه اونقدر حرفای خنده دار زدی که من تا رسیدیم خونه همشو یادداشت کردم تا یادم نره. آخه اخیرا اونقدر زیاد شده که همشو یادم میره:
- به مامان کوروش قبلا نوشته بودم: آخه این آقایونی که این تبلیغاتو تو خیابونها میزنن نمیدونن ما یه متقاضی توپ تو ماشین داریم تا برسیم به سوژه پدرمونو در میارن؟؟؟ من هم اسیر فرفر ه های بزرگی هستم که گذاشتن تو همت.. گاهی که فرفره نمیچرخه محیا قیامت میکنه برگردیم تا بچرخه اونم تو اتوبان.. خالش براش ازین فرفره گنده ها خریده گذاشتم تو ماشین..
خلاصه امروز دیدیم که این فرفره ها نمیچرخن. گیر دادی مانی باتریشون تموم شده چرا نمیچرخن. حالا بیا پشت رول استدلال بیار که اینا با باد میچرخن.. و با زهم گیر دادی که بریم براشون باتری بخریم و برگردیم. دختر جان مگه من مسوول فرفره های اتوبان همت هستم؟؟؟ کمی جلوتر سر امام علی فرفره هاش میچرخید و منو از یه معضل بزرگ نجات داد.
- هر چیزی رو تو ماشین بهم نشون میدی و میگی مانی ببین. من هم از آینه نگاه میکنم به صندلی عقب و میگم :دیدم!!! میگی نه برگرد ببین و این جمله ده بار تکرار میشه و من هم مجبورم داد بزنم که دیدم. میخوای بخورم به ماشین جلویی و بوووووم؟؟؟؟!!!!
- گیر دادی میناس و مرجان و خاله جون ناز بیان خونمون. آخه قبلا قولشو بهت دادن. واسه اینکه از سرت بپره بردمت میوه فروشی..
- رفتیم میوه فروشی. گفتی خودم بلدم از ماشین پیاده بشم تو بلد نیستی. گفتم باشه. گفتی خودم بلدم موز رو پوست بکنم تو بلد نیستی..موقع پوست کندن موزت یهو یه ترمز زدم و موزت از دستت افتاد. گفتی مانی یواشتر ، تکون نخور!!! دارم موزمو پوست میکنم من اعصاب ندارمها!!!
( بخدا من این جمله رو هیچوقت بهت نگفتم..)
- تو میوه فروشی دنبال مگسها میکردی و اجازه نمیدادی رو میوه ها بشینن. موقع بیرون اومدن از مغازه هم اصرار میکردی مانی بیا همه این مگسها رو بکُش!!! دارن انگور میخورن!!! دختر جان بخورن نوش جونشون!!مگه من مسئول مگس های میوه فروشیم؟؟؟!!
- تو پارکینگ محیا: مانی شیر آبو باز کن دستمو بشورم نوووچ شده !!! این نوچ رو خوب اومدی..
- شلوارتو خیس کردی محیا: مانی شلوارم رو برعکس کن. خیس شده!!! اینوری بپوش.. آخه دختر برعکس کردن شلوار مگه مشکل خیسیتو حل میکنه؟؟
- بالاخره رسیدیم بالا.تا در خونه رو باز کردم پریدی تو وگفتی: سلام بابا علی زشت!!!

- سریع درخواست شیر کردی. رفتم آب کتری رو گرم کنم. اومدی گفتی مانی به آب داغ دست نزنیها. انگشتت میسوزه قطع میشه. مثل بابای میناس میشه!! انگشت کوچیکه بابای مهرناز نمیدونم چطوری معیوب شد..
- مانی یه لحظه موش گربه ببینم؟؟؟ این یه لحظت تو حلقم!!!
- رفتی دستشویی و برگشتی و عمو پورنگ داشت پخش میشد. یهو رفتی کنار دیوار تا من بیام شورتتو بپوشم. گفتی : عمو کورنگ موسمو نبینی!!!
- دیگه هر کی زنگ میزنه گزارش میدی . کامل. به محمد آقا گفتی: مانی منو زد. دستم خون اومد. چخان!!! اون هم گفت مامانو میکشم. مگه تو کار بد کردی؟ دیدم ساکت شدی و گوشی رو دادی بمن. به مامان بزرگت: از پله ها افتادم زمین.سرم درد اومد و اونم گفت بمیرم الهی !! قلبم برات پاره پاره بشه . مسرور شدی و گوشی رو دادی بمن..
- شب دوباره موقع خواب: مانی میناس و خاله جون وحیده و خاله جون ناس بیان خونمون بالشت ندارن. من براشون میخرم!!! آخه یکی بشنوه فکر میکنه راست میگه این بچه. میخواستم کمدو باز کنم نشونت بدم ترسیدم شر جدید بپا بشه. گفتم باشه براشون میخریم..
و خوابیدی و من هم رفتم رو کامپیوتر و کمی به کارم رسیدم.
این هم از بلال خوردنت یا بقول خودت ذرت:

عروسک مو فرفری رفته حموم:


این صندلی محیا که تو آشپزخونست تو صعود محیا به ارتفاعات کمکش میکنه:

اینا وقایع اتفاقیه یه روزه. خوبه همشو یادم میره. وگرنه وبلاگه میترکید..



23/ خرداد/91
