18 / شهریور/ 90
امروز جمعه و یک روز تعطیل...شهریار و مامانش نهار خونه ما بودن
کلی خسیس بازی در میاوردی و همه چی رو گرفتی بغلت تا به شهریار ندی:

وقتی سر ظهر خوابیدی شهریار دور برداشت و همه چیتو گرفت . کلی هم کار خرابی کرد...پایه گیتارو شکوند و قاب عکسها رو پشت میز انداخت. فدای سرش مگه چند تا شهریار داریم....بیچاره مامانش هر وقت میاد باید بدوه دنبالش..
بعد نهار با شهریار و آنا و ماماناشون به نمایشگاه تخصصی مادر و کودک تو خیابون حجاب رفتیم..این دو مامان هم اونجا با هم دوست شدن. اصلا کار ما وصل کردنه...میبینی گلم...تازه هر سه تاتون هر دو مامان بزرگاتون شمالن. یعنی در واقع ما سه تا هیچکیو اینجا نداریم تا تو نگه داشتن شماها کمکمون باشه . پس دوستای خوبی واسه هم میشیم....ایشاله
برای سه تاییتون از نمایشگاه این بلز رو خریدیم

چقدر اونجا زیاد بچه بودن...وای سر درد شدم بخدا..

مگه میشد ازتون عکس انداخت:

شهریار که تازه بیدار شده و هنوز گیجه که اینجا کجاست؟








این عروسکهای کوچولو هم خیلی ناز بودن

نشستی و نقاشی کشیدی تازه به شهریار هم کنارت جا دادی چه عجب!!!


ظاهرا شهریار هنوز باورش نشده که کجاست:

تازه تو نمایشگاه غرفه نی نی وبلاگ هم بود و ما گشتیم تا خودمونو بهشون معرفی کنیم و بگیم چه تبلیغاتی براشون نکردیم و چه کسایی رو آلوده نکردیم...اما پیداشون نکردیم. فقط تبلیغاتشونو رو ماشینمون چسبوندن. من هم برش نداشتم تا فردا با همون بیام مهد دانشگاه...

بعدش بردمتون پارک فدک، کلی خوش گذشت اما چون ازین پارک و با این لباس قبلا عکس داشتی زیاد نگرفتم:

راستش شهریار میانه خوبی با من داره و کیف میکنه وقتی که نازش میکنم....شاید واسه همین زیاد باهاش خوب نیستی....

ساعت 8 اومدیم خونه و بابایی فوتبال نگاه میکرد...
محیا در حال نواختن:

شام خوردی و خوابیدی. خوابهای خوب ببینی نازگلم....خوشحالم که امروز بهت خوش گذشت



18 / شهریور/ 90
