محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

16/ شهریور/ 90

1390/6/19 8:48
نویسنده : مامان مریم
460 بازدید
اشتراک گذاری

صبح کمی سرماخوردگیم بهتر شده بود. دوست نداشتم برم سرکار چون دایی جون اینا یکی دوساعت دیگه میرسن. کلیدو گذاشتم جایی و اونا 9 رسیدن و الان تو خونه ان...حس عکس گرفتن نداشتم امروز صبح!!!

اصلا این مادرهای شهید بهشتی چشمم زدن. گفتن چه مادر پر حوصله ای هستی!!خوشبحال بچه ات...باید واسه خودم اسپند دود کنم..

بعد ساعت کاری با دایی جون و بابایی محمدرضا دم پمپ بنزین قرار گذاشتم و با اونا رفتیم خونه.تا دیدیش گفتی : مهرناس کوش؟ اومدیم خونه و یک چای و میوه واسشون گذاشتیم و رفتیم خرید...اول سمت مولوی تا پرده رو تحویل بگیرم که اشتباه دوخت و قرار شد با پیک بفرسته و بعدش پلاسکو واسه لباس پسرها...کلی اونجا شیطونی کردی اما بچه ها نگهت میداشتن و من خیالم راحت بود:

محیا و پسر داییش علیرضا ساختمان پلاسکو

از بالا میخواستی بپری طبقه پایین تا تو حوضچه هاش شنا کنی:

شیطنتها

دستت به تکه نون توی آب خورد و خوشت نیومد

محیا در کنار سه ابر مرد

تا برگشتیم ده شب شد و شام هم چیزی نذاشتم. بابا علی کمی زودتر اومد و ازشون پذیرایی کرد..

فکر کن تو این چند سال اولین باری بود که دایی جون اکبر خونه ما میومد. همش زندایی و پسرها میومدن و من هم با نیمرو پذیراییش کردم ..پدر خانمشو بگو بیچاره...تقصیر بچه ها بود که تا اومدم بردنم خرید..خلاصه کلی بد شد..اونا هم گفتن ما برای خرید اومدیم و نه خوردن...

کلی تو بازار با محمدرضا و علیرضا بازی کردی و زود خسته نشدی زندایی هم واست بادکنک و خوردنی خرید تا همراهی کنی...به هر مغازه ای که میرسیدی به مغازه دار سلام میدادی و اونا هم کلی پذیراییت کردن. و جمله معروف میسی عسیسم رو تکرار میکردی و اونا خوششون میومد...تلفظ کلمه آقا رو بلد نبودی و کلی با گفتن آ  آ (ِيعني آقا) ماها میخندیدیم...

ساعت ١١ شب بود که رفتند...خواستم باهاشون برم. آخه امشب حنابندان تورانه و فردا عروسیش و خیلی خوش میگذره. اما دیر شده بود و حوصله برگشتشو نداشتم....خلاصه روز خوبي بود

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

solmaz
16 شهریور 90 10:01
آخ الهی بمیرم ولی واقعا چه اعتماد به نفسی دار ی!جای تقدیر تشکر داره امروز یادت نره حتما یک سری به وب پرنیا بزنی


رفتم و کلی فحشت دادم سولماز جون
مامان هستی
16 شهریور 90 10:02
بلا دوره عزیزم


سرما خوردم عزیزم
نرجس
16 شهریور 90 10:06
با تولد خاله کوچیکه آپم بدو بیا!
مامانی شیما وحدیث
18 شهریور 90 19:49
سلام مامان محیا جون .
بزنم به تخته چه دخمل خوشکلی دارین
مامانی بیا به ماهم سربزن .خوشحال میشم


مرسی عزیزم!!!حتما