16/ شهریور/ 90
صبح کمی سرماخوردگیم بهتر شده بود. دوست نداشتم برم سرکار چون دایی جون اینا یکی دوساعت دیگه میرسن. کلیدو گذاشتم جایی و اونا 9 رسیدن و الان تو خونه ان...حس عکس گرفتن نداشتم امروز صبح!!!
اصلا این مادرهای شهید بهشتی چشمم زدن. گفتن چه مادر پر حوصله ای هستی!!خوشبحال بچه ات...باید واسه خودم اسپند دود کنم..
بعد ساعت کاری با دایی جون و بابایی محمدرضا دم پمپ بنزین قرار گذاشتم و با اونا رفتیم خونه.تا دیدیش گفتی : مهرناس کوش؟ اومدیم خونه و یک چای و میوه واسشون گذاشتیم و رفتیم خرید...اول سمت مولوی تا پرده رو تحویل بگیرم که اشتباه دوخت و قرار شد با پیک بفرسته و بعدش پلاسکو واسه لباس پسرها...کلی اونجا شیطونی کردی اما بچه ها نگهت میداشتن و من خیالم راحت بود:

از بالا میخواستی بپری طبقه پایین تا تو حوضچه هاش شنا کنی:




تا برگشتیم ده شب شد و شام هم چیزی نذاشتم. بابا علی کمی زودتر اومد و ازشون پذیرایی کرد..
فکر کن تو این چند سال اولین باری بود که دایی جون اکبر خونه ما میومد. همش زندایی و پسرها میومدن و من هم با نیمرو پذیراییش کردم ..پدر خانمشو بگو بیچاره...تقصیر بچه ها بود که تا اومدم بردنم خرید..خلاصه کلی بد شد..اونا هم گفتن ما برای خرید اومدیم و نه خوردن...
کلی تو بازار با محمدرضا و علیرضا بازی کردی و زود خسته نشدی زندایی هم واست بادکنک و خوردنی خرید تا همراهی کنی...به هر مغازه ای که میرسیدی به مغازه دار سلام میدادی و اونا هم کلی پذیراییت کردن. و جمله معروف میسی عسیسم رو تکرار میکردی و اونا خوششون میومد...تلفظ کلمه آقا رو بلد نبودی و کلی با گفتن آ آ (ِيعني آقا) ماها میخندیدیم...
ساعت ١١ شب بود که رفتند...خواستم باهاشون برم. آخه امشب حنابندان تورانه و فردا عروسیش و خیلی خوش میگذره. اما دیر شده بود و حوصله برگشتشو نداشتم....خلاصه روز خوبي بود



16/ شهریور/ 90
