6/ تیر/90
صبح دختر گلم بخیر. صبح تو اتاق تعویض مهد دیدی که چند قطره مایع دستشویی ریخته تو سینک. فهمیدی کار بدی کرده هرکی اینکارو کرد...اما دخترم جای مایع نشتی داشت اما شما ول کن نبودی و به من و سهیلا جون هی میگفتی ایییییی... و دستاتو طوری میگرفتی که انگار الان چکار باید بکنیم. سهیلا جون قول داد جمعش کنه. بقول خاله جون سمانه خیلی قانونمندی و درست همه چی رو میفهمی اما نمیدونم چرا در مورد مانی، هی قانون شکنی میکنی و حرف گوش نمیدی...
دیروز بردمت مطب دکتر جمشیدی وای دیگه نگم از کارات...
- تو خیابون با اینکه خسته شدی و گوشه ای نشستی، اما نمی ذاشتی بغلت کنم. نزدیک بود دیر بشه

- تو اتاق انتظار کفشتو درآوردی و پابرهنه راه میرفتی. شاید فکر کردی اونجا توی خونست و نباید کفش بپوشی
- دستتو به همه جا می مالیدی و با دهان دسته صندلی رو می مکیدی
- هرچی می دادم بخوری نصفه اش رو کف زمین میریختی
- گیره مو، کلاه و عینکتو پرت میکردی کف زمین
- لیوان آب رو از دستم کشیدی و کل صندلی و کف اتاق رو خیس کردی
- و باز هم بگم؟؟؟؟؟یکی از خانمها میگفت شنیدیم پسرها خیلی شیطونن اما دختر این مدلی ندیدیم تا حالا...دیدی آبروی مانی رو بردی.کاش میذاشتمت خونه عمه مریم. اما بابایی با ماشین باید میبردت و من پیاده سختم بود برم دکتر. اینجاست که میگن هم خر و میخواد هم خرما...
بالاخره نوبتمون شد و رفتیم پیش دکتر. رفتی پشت میزش. بزور نگه ات داشتم تا معاینه بشم. خدا رو شکر حالم خوب بود و مسئله خاصی نداشتم. دکتر قول داد دفعه بعد از قرصام کم کنه. سری پیش که این تصمیم رو گرفتیم اومدن شما همه برنامه رو بهم زد. اما عیبی نداره عوضش یک دختر خوشگل مثل محیا دارم. اینو میذارم تا چشمت نزنن عزیزکم

جدیدا تو خونه بمن میگی دست علٌی. یعنی دستت رو بمن بده و یا علی بگو و پاشو. ایشاله علی نگه دار تو و مهرناز باشه که اینو بهت یادداده.خودش هم روز تولد حضرت علی بدنیا اومد. بعد باهم تو خونه راه میریم و منو میبری پیش چیزی که میخوای.بیشتر سر کمدت و اسباب بازیهات. اینکارو یادت دادم تا هی نگی بغلم کن. فقط دستت رو می گیرم و میریم سمت خواسته ات. دیشب هم به بابا علی اینو گفتی دستش رو گرفتی و رفتی سمت حموم و گفتی باعلی آب بازی. یعنی اینکه بریم حموم. ازم خواستی ببرمت تو کمدت بشینی

وای چه عکس بی کیفیتی....

مستاجر جدید طبقه دوم که پارکینگش کنار ماشین ماست متاسفانه ماشین داره و واسه من پارک ماشین سخت شده. دیشب موقع خواب کلی فکر کردم و روش پارک کردن رو عوض کردم. و امروز بالاخره موفق کنم راحت پارک کنم. خودمونیم درسته از مجردی ماشین شخصی داشتم اما دست فرمونم چیزی از آقایون حرفه ای کم نداره...اینو خیلیها میگن جز بابایی. اما ته دلش قبول داره. نمیگه تا .....وای چقدر از خودم تعریف کردم...

اما در ماشین رو که بستم ندیدم انگشتت لای لولاست و چنان جیغی کشیدی که من مردم. کمی بوست کردم و به دستت آب سرد زدم خدارو شکر چیزی نشد.گفتم آه پرنیا ما رو گرفت آخه امروز دوباره اذیتش کردم و اشکش رو درآوردم. از بس که نازه این دختر..

نمیدونم چرا چند شبه که اینقدر زود میخوابی ٨:٣٠ یعنی قبل اذان مغرب.من هم تا ده به کارام میرسم و بعدش ماریچی میبنم. بابایی از علاقه شدید من به این سریال خوشش نمیاد و میره تو اتاق زبان میخونه. دیشب هم که از دندون درد نتونستم شام بخورم. باید برم شمال درستش کنم. اینجا مگه از دست شما میتونم برم دندونپزشکی. کسی هم نیس بذارمت پیشش!!!!




6/ تیر/90 

