محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

29/ اردیبهشت/91

امروز ازون روزات که خاله هدی با خوندن پستش میگه شما شمالیها چطور اینهمه انرژی دارین. در واقع ربطی نداره چون خود شمالیها من جمله بابا علی هم تو کفم مونده و به من میگه قرص انرژی زا میخوری.چشم زخمها بخوره به تخته.. صبح زود بیدار شدم تا با عمه هات بریم خیاطی خاله جون تا چند دست دیگه لباس سفارش بدیم و بدَن. تا 11 اونجا بودیم و اونا خسته و کوفته با آژانس برگشتن خونه مامان بزرگ و من تازه آغاز راه.. با خاله جون عسل رفتیم جمعه بازار. تو این گرما و اونهمه مساحت بازار. همه جا رو گشتیم و کلی چیزمیزهای خوشمزه و واسه شما هم شلوارک جین دیدم خوشم اومد گرفتم. باغ وحش حیواناتی رو  که مادرجون برات خرید و تکراری بود دادم و برات راکت بدمینتون گرفتم...
30 ارديبهشت 1391

28/ اردیبهشت/91

باباعلی صبح زود رفت دنبال کارهاش و ما هم آماده شدیم تا نهار بریم خونه مامان بزرگ. دوتا عمه هات هم از تهران اومده بودن و خلاصه جمعشون جمع بود و شما هم حسابی با بچه ها بهت خوش گذشت. بچه ها رفتن برات گوجه سبز بکنن و تو راه ظاهرا دعواشون میشه و پارسا از امیرحسین کتک میخوره. اونهم گریه کنان میره خونشون و به مامیش میگه امیرحسین منو زد و جلوی محیا آبرومو برد.  بچه جغله 4 ساله!!! چه دورو زمونه ای شده والا و این بچه ها چه بزرگتر از دهنشون حرف میزنن. خدا بداد دخترهای ما برسه..چندین تا پسر عمه داشتن همینه دیگه.. یکی یدونه دلبری میکنه.. عمه شما رو تو سبد لباسا قایم کرد و کلی ازین کارش خوشت اومد و میگفتی که زیپش رو هم ببنده: ...
30 ارديبهشت 1391

26/ اردیبهشت/ 91

امروز چهارمین سالگرد عقدمونه و شما الان دوسال و نیمته. آخه ما بخاطر شرایط کاری و دوری از همدیگه فقط سه چهارماه عقد بودیم و بعد سه چهار ما دیگه هم شما اومدی. در کنار همه مشکلاتی که اول زندگی و اول کارم داشتم. اما خدا رو شکر الان همه چی عالیه و امسال هم میریم شمال و این روز رو با بقیه جشن میگیریم.. خوب است و قشنگ اين که دلگير شويم / در دام دل شکسته زنجير شويم اي عشق هميشه از خدا ميخواهم / کنار من باشي و پا به پاي هم پير شويم   بر من مباد بي توماندن بي توبودن بي تو خفتن بي تو رفتن سالروز باهم بودنمان مبارك خاطرات ازدواجمونو پارسال تو روزنوشت مربوط به این روز نوشتم http://marriam.niniweblog.com/post84.php ...
30 ارديبهشت 1391

25/ اردیبهشت/91

صبح به عشق کفشت که به دوستات نشون بدی بیدار شدی..تا خود مهد ذوق کردی و تو مهد هم پاتو بلند میکردی که همه ببینن. خوبه همیشه دارم میخرم برات . ندید بدید من. شوخی کردم خودم که بچه بودم عشق کفش نو و مداد نو منو میکشت.. بعدش گفتی بریم به عمو شهرام نشون بدیم. آخه بچه من که روم نمیشه. اما به خانم سیفی گفتم تا عمو شهرام هم بشنوه. بلند شد و اومد طرفت و کفشتو دید و کلی ذوق کردی و البته خجالت کشیدی. بعدش هم دم کلاس مامانها جمع شدن و برای کفشت دست زدن و شما هم کلی ذوق از خودت در کردی..و شاد شاد دوییدی سمت هستی تا با گیره موهات عروسش کنی.. من فدات بشم. شما گریه نکن من هر روز مامان ها رو جمع میکنم تا برات دست بزنن تا خوشحال بشی..با عمو شهرام خوش...
26 ارديبهشت 1391

24/ اردیبهشت/91

باز هم یه صبح دیگه و طرح زوج و فرد و ترافیک همت و گریه های بی کران شما موقع خداحافظی و غصه های مادر !!! به خدا میسپارمت!!! تا آغوشی دوباره!!! امروز نوبت مامان سپهر بود که براتون میوه بیاره. اما امروز مرخصی بود و خبر هم نداد که نمیان. از مهد هم به مامان پرنیا زنگ زدن و اونهم به من. منم که یه موز بیشتر نداشتم. براتون شوکو بیس جعبه ای و ساقه طلایی کارامل دار خریدم و آوردم مهد و تحویلت گرفتم تا لااقل موز رو بخوری. اما از سیاهی توش بدت میومد و به زور خوردی: اینجا هم بچه های کلاس بالایی مودب نشستن تا خاله الناز بهشون میوه بده: همشونو درست نمیشناسم.آبتین و هستی و محمدرضا و آرتین رو شناختم.....
25 ارديبهشت 1391

23/ اردیبهشت/91

صبحت بخیر گلم.از بس دیروز خسته شدی تو خواب شیرتو خوردی و گلاب به روت دستشویی رفتی.  من هم که تا چشم بابایی باز شد گفتم سلام روزم مبارک..تا یادش بیفته و کارتشو امروز درست کنه. اون هم واسه اینکه لجمو دربیاره گفت اِ مگه دیروز نبود.. و بعدش کلی خندید. تا دم مهد خواب بودی و بعدش هم کلی گریه کردی و خاله نازی آوردت دورت بده. من هم دیدم خوب شدی اومدم سرکارم. قربونت برم آخه چرا با دل مادر اینکارا رو میکنی... پست تولد مامان ندی یاسی زر زر رو میخوندم و گریه ام گرفت. از دست قلم این خاله هدی..و میترا جون گفت دلم همچی خواهری خواست. من هم همچی خواهری دارم. امروز خاله جون عسل ( خواهرم که 8 سال از خودم بزرگتره و مادر دوتا بچه...
24 ارديبهشت 1391

روز مادر

ساعت نزدیک ظهره و  من هنوز پستی راجع به مادر نذاشتم. از وقتی که مادر شدم اسمش چشامو پر از اشک میکنه. نمیدونم معنی این اشک چیه؟ شوقه، غم دوری از مادرمه و .. نمیدونم.. اما مینویسم به احترام همه مادرها و مامان نازنین خودم..   مادر تو تمام شادی هایت را به من بخشیدی و غمهایت را در خود فرو ریخته ای، تا نفس دارم و بعد از مرگ نیز روحم فراموشت نخواهد کرد. ای خدای بزرگ! به من توانائی بده هرگز از پله های غرور بالا نروم و لحظات شادم را در کنارش باشم. کمک کن قلب رئوف و قشنگ این فرشته زمینی ات را هرگز نلرزانم و آسمان آرزوهایش را خراب نکنم. روزت مبارک   به یاد می آورم لحظه های فراز را که : صدای او اعتبارم می بخشید ...
23 ارديبهشت 1391

20/ اردیبهشت/ 91

صبح بابایی زودتر رفت و ما خودمون تو پارکینگ و اومدیم دانشگاه..اول از همه صدفی رو دیدیم و انرژی گرفتیم مامانش گفت بدلایل فنی عکسشو تو ادامه مطلب بذارم.. ی هو دیدیم تو مهد پارسا فندوقی (نمیدونم شماره چند)داره دوان دوان میره سمت کلاس خواهرش. باسرعت نور . اونقدر کوچولوه که همه با تعجب نگاش کردن. البته کلا دوربینم خیلی اغراق داره. دوستام که محیا رو میبینن میگن که چقدر تو وبلاگ بزرگتر نشون میده.. ( این روزها چقدر پشت سر دوربینم حرف میزنم): و این هم محیا که میخنده میگه مانی نی نی داره راه میره. امروز خاله بهاره نمیاد و خاله مریم هم کمی تا حدودی بد اخلاق تشریف داره. گریه کنان با من تا دم مهد اومدی و باز ...
23 ارديبهشت 1391