6/ خرداد/91
صبح بدون بابایی اومدیم تو پارکینگ. حالا یه کم استراحت کنه تا فکرش برای امورات مهمی که در پیش داریم باز بشه.. شما هم که اونقدر دیشب بیدار شدی که تا دم مهد خواب بودی.. خدا رو شکر بدون گریه رفتی تو مهد و من هم لااقل امروز ذهنم درگیر تو نشد. دوستت دارم.. دلم یه پست رمز دار میخواد که توش هر چی دلم میخواد بنویسم. حیف که وقت ندارم فعلا رو صورتت هم جای جوش آلرژی شیر خوردنته که کندیش.. و من واقعا نمیدونم که تا کی باید بهت شیر ندم.. اینهمه تست آلرژی و بدبختیهاش، نتیجه اش یه چیز دیگه بود.. بعد ازظهر یه راست اومدیم خونه. از دیدن بابایی تو خونه کلی ذوقیدی. و اون هم بنده خدا نهار نخورده بود و براتون گرم کردم و خوردین و من هم ف...












