28/ خرداد/91
صبح صدای موبالمو خفه کردم و دوباره خوابیدم و بابایی تصادفا 40 دقیقه بعد بیدارم کرد. وای خیلی دیر شده بود. بخصوص اینکه امروز یکشنبه بود و فرد. دوووووووودمها. مثل جت و خدا رو شکر بموقع رسیدیم. گویا همه کنار میرفتن تا ما رد بشیم. مرسی خدا جون. از صبح هم مشغول استیکرهای کیتی شدی که دیروز خریدم و تو راه میگفتی حتی به هستی هم نمیدی. خدا بخیر کنه امروز.. امروز دفاع از پایان نامه دکتری یه دوستمه و باید ساعت ده اونجا باشم. فاطمه در واقع دانشجوی اینجاست و از روزی که اومدم خیلی دوست و کمک خوبی برام بود.. همسن خودمه و اولین دانشجو و دختریه که تو رشته فیتو شیمی فارغ التحصیل میشه. خیلی پرکاره . بابا علی اونقدر دوسش داره که دو...











