محیا تو آخر هفته ای
چهارشنبه که با عمه اینا خونه بودی و کلی بهتون خوش گذشته و خیلی عمه ازت راضی بود و گفت که چقدر براشون شعر خوندی و ادای فرشادو درآوردی. به محض اینکه رسیدم سوارتون کردم و تا جایی که ممکن بود عمه اینا رو پیاده کردم تا برن خونه طاها اینا. خدا بدادم رسید زمانیکه پیاده شدن... اونقدر جیغ کشیدی و اونقدر روسریمو پشت رول کشیدی که حد نداشت و من هم به وعده و وعید اینکه فردا خاله جون میاد کمی آرومت کردم و تو ماشین خوابیدی!!! فردا صبح با اس ام اس خاله جون از خواب بیدار شدیم. که من نمیام و خاله جون سمانه میاد. ما هم گوشی رو برداشتیم و گفتیم با هم بیاید اما نمیدونم چه مشکلی داشت که گفت بعدا میام. شما هم گفتی: خالشون ناسو ولش کن. خاله جون سمانه...








