محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 27 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

محیا تو آخر هفته ای

چهارشنبه که با عمه اینا خونه بودی و کلی بهتون خوش گذشته و خیلی عمه ازت راضی بود و گفت که چقدر براشون شعر خوندی و ادای فرشادو درآوردی. به محض اینکه رسیدم سوارتون کردم و تا جایی که ممکن بود عمه اینا رو پیاده کردم تا برن خونه طاها اینا. خدا بدادم رسید زمانیکه پیاده شدن... اونقدر جیغ کشیدی و اونقدر روسریمو پشت رول کشیدی که حد نداشت و من هم به وعده و وعید اینکه فردا خاله جون میاد کمی آرومت کردم و تو ماشین خوابیدی!!! فردا صبح با اس ام اس خاله جون از خواب بیدار شدیم. که من نمیام و خاله جون سمانه میاد. ما هم گوشی رو برداشتیم و گفتیم با هم بیاید اما نمیدونم چه مشکلی داشت که گفت بعدا میام. شما هم گفتی: خالشون ناسو ولش کن. خاله جون سمانه...
9 بهمن 1391

عکسهای تازه

محیا خانمی تو حیاط خونه: اینجا هم آنا خانمی اومده و هر دو دکتر شدید و همدیگه رو معاینه کردین. البته اینجا جزء نیم ساعت اوله که باهم خوب بودین.. بعدش روم نمیشه بگم چه اتفاقی افتاده.. مامان قربون اون پیرژامت بره که از تو کشو پیداش کردی. اون بلوزت هم مال دوقلوهای خاله منظره که زیرپوش زیردکمه دارت کمی نم دار شده بود و اینو برات پوشوند. انصافا خیلی باسلیقه و با فکره. دستش درد نکنه.. راستی عمه اسم خاله منظرو یادش میرفت هی مبگفت: خاله خدیجه... وااای چقدر میخندیدیم. چه ربطی دارن بهم اصلا ...
9 بهمن 1391

آلودگی با بچه ها چه میکنه...

  خدایا خودت بداد بچه های ما برس. خدا رو شکر الان محیا چند روزه که مشکلی نداره اما بچه ها رو که میبینم تبهای یه هفته ای، بی اشتهایی، گاهی تهوع و دلپیچه، قرمزی چشم وخارش بدن، ... تا کی میخواد ادامه داشته باشه.. الان مامان محمد مهدی زنگ زد که تبش پایین نمیاد و نیومدم سرکار. خاله جون بنده خدا دو روز اومد خونمون. یه روز رفت خرید و دیروز تهوع و سرگیجه.. لب به غذا نمیزنه و تا نصف شب تو درمانگاه زیر سرم بود و الان هم خونه خوابیده. خودم هم احساس کسالت میکنم و فکر میکنم مغزم کار نمیکنه.. من از سلامتی باباعلی هم میترسم. نمیدونم باید چکار کرد. نمیشه کلا بیخیال کار بشیم و بریم شمال بمونیم. ناسلامتی اینجا محل زندگیمونه. خدایا خودت ف...
8 بهمن 1391

اومدن عمه و خاله باهم

عمه سمیه از دیشب اومده و شما هم الان خونه درحال بازی و زورگویی به اونایی. قرار بود امروز خاله جون هم بیاد بهش گفتم فردا بیاد چون عمه اینا امشب میرن خونه اون یکی عمه.. الان زنگ زدم که باهام صحبت کنی نکردی. دیشب هم کلی تصدق خاله جون سمانه رفتی اما زنگ زد باهاش حرف نزدی. یه چندبار زنگ زد تا بالاخره راضی شدی. بهش گفتی من مایو خریدم بزرگ شدم چون مایو ام لباس جی جی داره. منظورتت نیم تنه بالاش بود. من قربونت برم اونا هم کلی خندیدن این روزها همش بهونه سحر و سنا رو میگیری و میگی چرا نمیان خونمون!!! خاله جون ناس که بیاد یه هفته میمونه..آخ شون!!! عمه گفت امروز برات کباک درست میکنه که خیلی دوست داری. کلی هم چیزای خوشمزه و مقوی برای شما و ...
4 بهمن 1391

محیا خانمی و مسافرای گل ماشین ما

شما بعد تولدت و گرفتن کادوهای قشنگ از همکارام حسابی عاشقشون شدی و (عاشق خاله طیبع که از اول بودی) دیروز که زنگ زدن گفتن با ما میان ٧حوض خرید کلی ذوقیدی و گفتی آخ شون!!! . من بیشتر چون اساسا با دیدنشون با من کاری نداری. تو بازار هم همش دلت میخواست دوتاشون دستتو بگیرن و شما هم بیشتر از همیشه ارداتو میدادی و خاله های مهربون برای رفع خواهش شما پیش دستی میکردن. اساسا مثل زمانیکه خونه مادرجون میریم کاملا پررو میشی و  از کنتلُل من خارج. دیشب هم همین اتفاق افتاد و ماشاله ذرت مکزی و ایزَمَنی (همون سیب زمینی) و حتی یه آقایی داشت چایی میخورد گفتی میخوام.. نتیجه اینکه شب رودل کردی و بالا آوردی.. من و بابایی هم که تازه چند روز نبود ا...
3 بهمن 1391

هنر نمایی

خدا رو شکر این روزها از هر دری شعر میخونی و گاهی هم از طاها ( پسر عمه)‌که ٧ سالشه بهتر ادا میکنی.. همه شعرها یادم نیست اما همش درحال خوندنی. دست خاله منظر درد نکنه واقعا. تو دوره رشد ذهنتون،‌حسابی مغزتونو باز کرد.. (مامانهای مهد یهو شورش نکنید، بچه های ما رو بی خاله منظر نکنیدها. صبر کنین نوبت شما هم میرسه) نقاشی که دیشب با دقت تمام کشیدی برام خیلی جالب بود: گفتی مانی برام دست نزنی ها. صبر کن تموم بشه!!!! اول درخت رو کشیدی و نمیدونم چرا میوه هاش بیرون درخت بود. و نمیدونم چرا برگها فقط به میوه چسبیده بود. بابایی رو کوچیک کشیدی و بعدش پاک کردی و بزرگتر کشیدی.. واسه گوشای من هم دوجفت گوشواره کشیدی.. من قرب...
2 بهمن 1391