محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 27 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

غذا خوردن یه دختر مودب

این قیافه که معرف حضور هست: میخواد غذا بخوره: محیا ژست بگیر: بسه . دیده عکس نگیر  تو خونه روسری سر میکنی و میکشی کاملا جلو و میگی: مانی ببین خاله منظر شدم . خوبه منو الگو قرار ندادی.زمانی که خاله بهار مربیت بود هد میذاشتی تا شبیه به اون بشی. گفتی مانی مامان بزرگها غصه بلدن. چرا مامان بزرگم بلد نیست برام قصه بگه . من گفتم بلده شما ازش بخواه برات میگه. گفتی نه این چه مامان بزرگیه قصه نمیگه. مادرجون و پدرجون هم بلد نیستن. نه اینکه شما میری شمال آروم میشینی تا به قصه گوش کنی!! عزیزم شما اونجا قصه میسازی.. ...
16 بهمن 1391

از این روزها

سلام دوستای خوبمون که نبود ما دلتنگتون کرد ممنون از ابراز محبتتون. راستش من هرروز هستم و سر میزنم اما اونقدر مشغله دارم که نمیتونم فکرمو متمرکز کنم از محیا گلی بنویسم. حتی عکسای جدید هم ندارم...  بعد از رفتن عمه و خاله جون، ما هم میایم سرکار و عصرها میریم بازار. البته نه اینکه همش خرید کنیم ( هر کی پول دیده سلام مارو برسونه) اما میگردیم دنبال چیزای خوشگل و از اونجا که شما خیلی دوست نداری پرو کنی من میرم یا بزرگترشو میگیرم و یا کوچیکترشو. کارم هم شده عوض کردن. میترسم مغازه دارها کتکم بزنن. البته چون همشون تقریبا از آشناهای چندین ساله هستن و من هم روابطم با دخترای فروشنده حسنه بنده خداها وقتی بهشون میگم اومدم بزرگتر یا کوچیکتر ب...
15 بهمن 1391

بازی وبلاگی

مامان کوروش جونی لطف کرده و من رو به یک بازی وبلاگی دعوت کرده و خواسته که سه دلیل برای ساخت وبلاگ ِ محیا را بگم. والا بنظرم تمام مامانها نظرشون عین خودمه.اما من سه تاشو لیست میکنم 1- وقتی محیا بزرگ بشه و من این وبلاگ رو بهش نشون بدم مطمئنن زمانیکه که خودش درگیر امورات زندگیشه و فرصت کافی نداریم تا براش از بچگیهاش بگم. هم حافظه ام یاری نمیکنه با این جزئیات و هم وقت. مطمئنا وقتی خودش بخونه براش جالب خواهد بود. اونهم تو وقتای آزادش 2- منم مثل بقیه دفتر خاطرات دارم که از دوران مدرسه توش مینوشتم اما واقعا مرورشون کسل کنندست. اینجا تصاویر هم سند میشه و هم جذابیتو افزایش میده.. 3- من اصلا بلد نیستم قربون صدقه دخترم برم و حتی درمورد...
11 بهمن 1391

محیا و عشق به ائمه

شما خیلی به امامزاده علاقه داری و دوشنبه ای اصرار که ببرمت امامزاده صالح.. شب قبل اخبار نشون داد که ضریح امام حسین رو برداشتن و قراره جاش جدیده رو بذارن. طرف با پیچ گوشتی و چکش افتاده بود بجونش و شما گریه و زاری که باباعلی بیا ببین خدا رو کشتن. مشهدو خراب کردن ... چقدر ناراحت شدی.. و تاا چشمات به ضریح امامزاده صالح افتاد گفتی مانی دیدی آقاهه داشت خرابش میکرد. بابایی دعواش کرد. . لابد تو راست میگی..این همونه .. برگشتنی به ترافیک عجیبی خوردیم و دیر رسیدیم خونه. اینجا  تو صف پارکینگیم: این پروانه رو خاله منظر براتون درست کرد: واای که من چقدر این منظره پل تجریش با صدای آبشو دوست دارم... ایشاله ه...
11 بهمن 1391

عیدی

عید همه دوستان مبارک. من عیدیمو گرفتم آخ جووووون!! یه خبر خوب گرفتم امروز... فعلا تا قطعی نشه نمیگم چیه.. اما چرا بتنهایی سهم من شده. من دلم میخواست محیا و باباش هم شریک باشن.. ایشاله تو ایام عید نصیب اونا و من با هم میشه... بعدا نوشت: عیدی گرفتنها بهمین جا ختم نشد و شب تولد پیامبر یه خواب خوب دیدم. خواب عزیزی رو بعد ٨ سال.. اونقدر خوشحال بودم که دلم نمیخواست چشامو باز کنم. اما محیا خانمی تمام چراغا روشن کرد و دستور برپا داد.. عیدی دیگه هم بارون رحمت الهی تو این روز بود که به تمام تهرونیها تبریک میگم. چقدر هوا تمیز و عالی شده. صبح تو رانندگی حض میکردم. تا اینکه یه اتوبوس قراضه (درست نوشتم؟؟؟) با دود زیاد ا...
11 بهمن 1391

عکسای گذشته

این عکسا مربوط به چهارشنبه دوهفته پیشه یعنی زمانیکه رودل کردی و آوردمت سرکار پیش خودم.قربونت برم که با لباس تو خونه کل پژوهشکده رو گشتی و بقول همکارم صفا دادی.. این یه جوجست که براش دون پاشیدی.. بعدا دیدی جوجه،دوناشو نمیخوره گفتی: مانی اینا رو بهم وصل کنم؟؟؟ این هم آخر هفتست که تو 7حوض خرگوش میفروختن و دلت میخواست بخریم. آخه 25000 تومنشو هیچ، باید وقتی میومدیم سرکار براش پرستار میگرفتیم و خرج خورد و خوراکش بماند. یادمه بچه که بودیم دایی جون ازینا داشت و اونقدر زیاد شده بودن که میبردیمشون یه شهر دیگه ولشون میکردیم باز هم از زیر زمین میومدن تو حیاط خونه پدرجون. تعجب میکنم چطوری آخه..عکس بچگیمو که یه خرگوش دست...
9 بهمن 1391