19/ شهریور / 90
ماهگردت مبارک گلم....
امروز یکسال و نه ماهت تموم شده...دقیق سه ماه مونده تولدت پارسال ازین موقع شروع کردم به آماده کردن تولدت. اما امسال با اینکه خودمون خونه خریدیم حس تولد ندارم... به چند دلیل اینکه خجالتم میاد مهمون دعوت کنم و هی کادو بدن...
فکر کن کادو عروسی ام، کادوی بدنیا اومدنت، کادوی تولد یکسالگی و خونه خریدنمون همش تو 2 سال اتفاق افتاد واسه همین واست جشن دندونی نگرفتم...آخه فرصت جبران برای بقیه هم پیش نیومد...ایشاله حتما سر فرصت بتونم محبتهای اطرافیانم بخصوص مادر جون و خاله جونها و دایی جونهاتو جبران کنم...هرچند جشنی هم نگیرم کادوی شما سر جاشه...و بیشتر منظورم دختر خاله هام و دختر عموهام بوده...
دیگه اینکه امسال تولدت وسط محرم و صفر میفته و نه اینور و نه اونور، هردو خیلی فاصله میفته...پس جشن درست و حسابی رو بی خیال
21 ماهگیت مبارک گلم...
ahya
صبح خیلی زود بیدار شدی گلم و من از این قضیه خیلی ناراحتم.. دوستات تا ظهر خوابن و دیروز خاله ندا میگفت که شهریار زود بیدار شده یعنی ده و نیم...و آنا هم همینطور!!! آخه میترسم چشات مثل من گود بیفته و زود بشکنی. آخه من از بچگی صد مدل کلاس میرفتم . از صبح زود تا نیمه های شب سرپا بودم...الان هم همینطور. تنها موقعی که با خیال راحت استراحت کردم مرخصی زایمان بود خیلی خوشگل شده بودم. چون کترم سر جاش بود و اون لحظه هم مسوولیتی نداشتم. خلاصه گذشت....تا سر داداشیت ا....
دوستان شوخی کردم جدی نگیرید...
صبح خوشگلت کردم واسه مهد اما حیف که عکسی نگرفتم. سرحال دویدی سمت سهیلا جون و دوستات
امروز صبح زود تو محل کارم اتفاق ترسناکی رخ داد. کپسول هلیوم باز شد و پاشید تو صورتم. چیزی نشد و اومدن درستش کردن. سرم خیلی شلوغه و زود ساعت سه میشه...کاش میشد بیارمت اینجا و تا غروب به کارام برسم . اما اینجا آزمایشگاه شیمی و خطرناکه...
امروز یک اتفاق خوب افتاد


مامان بزرگت بعد دوماه ندیدنت زنگ زد و حالتو پرسید


چون دیشب خواب بد ازت دید...ایشاله خیره!!!!مرسی مامان بزرگ مهربون
امروز دوتا عروسی دعوتمون کردن. یکی دوتا از دانشجوها مرتضی ابو علی و لیلا اعرابی تو رشت ( وسط هفته) و دیگری هم محمد تقی پسر عذری خانم تو بابل. اما هر دو رو نمیشه رفت... چه حیف. بخدا بابت کار چه چبزها که از دست ندادیم....
اومدم دنبالت:





خودت شیب پارکینگو اومدی بالا و ذوق کردی...

بعد ظهر خسته و کوفته رفتیم خونمون اما نمیدونم چرا قفل در رو که تازه کاملا عوض کرده بودیم گیر کرد و باز نمیشد. خدایا چکار میتونستم بکنم؟؟؟ از روزی که اومدیم داریم ماهی یک قفل عوض میکنیم. شما هم که پشت در سرو صدا میکردی و همسایه بغلی یه دختر مجرد و بداخلاقه اومد دعوامون کرد. من هم در خونه آنا رو زدم و رفتیم اونجا تا بابایی بیاد. اونم از جاجرود.

آنا خواب بود اما باشنیدن صدات بیدار شد و من هم شرمنده شدم... دوتایی کلی شیطونی کردین. آنا جون خیلی دوست داره که از بلندی بپره و یکبار از تخت افتاد و با زبون بی زبونی داستانشو برام تعریف میکرد... ![]()

ساعت 18:30 بود که وارد خونه شدم...تو لباسم کلافه شده بودم. کمی استراحت کردم و قفل ساز که رفت مجبور شدم برم خرید...گوشت و میوه و ...و شام درست کردم و لباسها رو از لباسشویی که درآوردم شما اومدین کمک!!! این کارو خیلی دوست داری!!! و دونه دونه لباسها رو ازت میپرسیدم، کامل اسمشو میگفتی و میدونستی مال کیه...( با عرض شرمندگی) به لباس زیر بابایی که رسیدی گفتیاین شوته باباییه، بَده!!! یعنی راجع بهش حرف نزنیم...و ما از تعجب شاخ درآوردیم و بابایی که مثلا خواب بود خنده اش گرفت. واقعا شما بچه ها این چیزها رو از کجا یاد میگیرین...
با بابایی رفتین خوابیدین و من هم ماریچی نگاه کردم...



19/ شهریور / 90
