10/ تیر/90
صبح تا از خواب بیدار شدی رفتی سراغ تیرکمون طاها که دیشب خریده بود. اونم تا فهمید اومد ازت گرفت و در نتیجه یک دعوای سخت اتفاق افتاد. من هم تو این گیرو دار ازتون عکس گرفتم اما خشونت حاکم بر صحنه اجازه گرفتن تصاویر واضح رو نداد
برگشتیم خونه و بقیه هم هرکی رفت جایی که تا عصر برگردن شمال. تو راه که از شهریار رد شدیم کلی هندونه و میوه تازه از باغ خریدیم..چون شما خیلی هندونه دوست داری.

بابایی خودش هم از خستگی مریض شد و تمام جمعه رو استراحت کرد تا خوب شد.بعدش با هم رفتین دوش گرفتین.. واقعا هیچ جای دنیا خونه خود آدم نمیشه..یک کم هم سوار بابایی شدی و تو خونه گردوندت. چه ذوقی میکردی...

مامی بزرگ هم واسه من یک لباس خوشگل خرید. دستش درد نکنه. راستی بگم از تلاشهای عمه سمیه که شما مامی بزرگ رو عزیز یا عزیز جون صدا کنی. من هم که به این کلمه حساس...ول کن هم نبود. ازین دخالتهای بی مورد اصلا خوشم نمیاد.. فقط بهش گفتم که بچه چیزهایی رو یاد میگیره که مامانش دوست داره. اما قبول نکرد. و جالب اینه که خونواده شوهرش گله دارن که ماههاست نوه شون امیرحسین رو ندیدن. والا آدم میمونه چی بگه؟؟؟ با اینهمه وقتی از عکست که رو لیوان انداختم خوشش اومد بهش دادم..با اینکه یادگاری سالگرد ازدواجمون بود.آخه خیلی پیله کرد...
شما هم تو خونه همش آواز میخوندی و با ریتم یک مصرع شعر میخوندی و بعدش میگفتی کجایی کجایی.. اینکارها رو خونه عمه و مخصوصا از رو عادتت بعد صبحونه انجام میدادی و اونها میخواستن قورتت بدن..دیگه فرهنگ لغتت خیلی پیشرفت کرد و تقریبا همه چی رو درست میگی. حموم، مهرناس، عروسک، ساندیس،....
مامان قربون اون لبای قشنگ و دندونهای فاصله دارت بره....



10/ تیر/90
